Quantcast
Channel: تریبون آزاد
Viewing all 3081 articles
Browse latest View live

Kabus کابوس( بخش پایانی)

$
0
0
O şey ki heç an məni buraxmır. چیزی که هرگز مرا رها نمی کند.

Laçın sözün qurtardı:
«Neçə il dərs oxuyubsan?»Umud soruşdu.
«Doqquz il. Qardaşım məni həvəsləndirdi, yazmağa. Dərsimin kənarında başqa kitablarda oxudum. Çoxlu kitablar. Amma onu tutub apardılar və heç bir xəbər-ətər də olmadı.
Bilmirəm başına nə bəla gətirdilər .Hərdən bir onu yuxuda görürəm. Bir gecə yoxuma gəlmişdi, üzümü ellərinin içinə tutub ağladım. Dedi ağlama! Çalış yerimi doldurasan. Amma mən bu xarabada, heç nəyinən nəcə eliyəbilərəm onun yerin doldaram? Bilmirəm... Onu apardılar, nə səsi çıxdı nədə səmiri. Hər yerə qaçdıq heç bir xəbər olmadı, geddi ki geddi, eləbir heç yoxudu. Doğulmamışdı. Daneşqahının üçümcü ili idi. Onu apardılar, mənnən atamıda dəli elədilər. Buda bizim yaşadığımız çevrədi, görürsən hər şey daş-duza dönübdü. Axır-aqıbətımız,sonumuz bu...»
«Qalmışam. Qalmışam nə deyim. Bəlkə də həyat öz yolun tapdı.» Umud dedi...
**
Qaranlıq düşmüşdü. Kərəm sahılde, niyaran gözüyola ıdı.Quşlarin qussəli səsindən, ölümcul dalğalardan, duzlağın iyisindən, özünü kədərli hiss edirdi.Ozaqda bir nəçə qərəlti sallana-sallana onasarı gəlirdi.
Eləki onları tanıdı könlü rahatlaşıb onlara sarı geddi.
‏«At! Bağışlayın ki gec gəldim. Qonağımız var». Salam verib dedi.
Kərəm qaranlıqda qonağa baxıb:
‏ «Salam , Umud oğlum sən hara bura hara?»Dedi.
Və onu bağrına basıb üz-gözündən öpdü.
«Kərəm əmi dağ-dağa yetişməz amma adam-adama yetişər»Umud dedi.
«‏Səni gördüm çox sevindim.»
«Xoşgəldin, göz üstə.»
«Qapüda səsiyin eşiddim tanış gəldi, amma yaxcı tanıya bilmədim»
«Gızın məni tanıdı. Görməmiş! Çox şaşqındım.»
«Laçın beldi. O qədər sənnən deyib danışmışıq ki xatırəmız olub həyatımın bir parçası.Hiss edirik həmışə bizim yanımızdasan. Muradin iyisin səndən alırıq »
«‏Öz böyüklüğnüzdü,məhəbbətinizi görsədir»
‏«Nə xəbər? Nəcə oldu yolun bu yana düşdü?»
«‏Başımız bənddi, gördüyün kimi. Hərdən bir bu yanlarada başvururuq;doslarımıznan. Söylə, hiss edirəm yaşayışınız çox dəyişibdir.»
‏«Həyə həyat çox dəyişbdir. Laçının ana-bacısı fot elədi. Oğlum Muraddan çoxdandı bir xəbər yoxdu.»
«Hən laçın dedi; ürək dağlayandı. Bu ağır vəziyyətdə. Çoxları dərd çəkir. Qazan qaynayır, bu xarabada. Bir gündə daşacaq və daş-daş üstə qalmıyacaq.
Amma sonra nə olacaq kimsə bilmir.Genə bir cəlladın elinə düşəcəyik yada ləyaqət görsdib bir adam üzlü, dəyərli hayat sahabı olacayıq.Kimsə bilməz.»
‏«Nə dinc var nədə həyat. Nə yuxuda nədə oyaqlıqda.»
‏«Hər şey kabusdu.» Laçın dedi.
‏Qalın bir duz dumanı həryeri bürüyürdü. Kəhər qulaqların şüşləmişdi...
**
Bir Vən maşını kərəmin evi qabağında dayandı. Bir kəndli üç kişi ilə yendilər. Kəndli əli ilə Kərəmi görsədərək dedi:
«‏Odu ba, ordadı, gəlir.Elə öz-özü ilə danışır,uşaqlarından.Bu gün nahardan sonra ki zəmidan qayıdıb elə el-qolun oynadıb öz-özü ilə danışıbdır.»
‏Olar kərəmə sarı yügürb :
«Əmi buyur min gedək, uşaqlarıyın yanına»dedilər‏.
Və tələsik onun ellərin buxovladılar.
‏Kərəm onları qırağa atıb:
«‏Ötürün məni, ötürün. Mənim qonağım var; qızım burdadı, yanımdadır.»dedi.
«Gəl! Səni oğlun yanına aparırıq.»
Onlar Kərəmin qolundan tutub çəkə-çəkə maşının içinə atılar. Və surub gedilər.
**
‏Lalə Kəhərə su verirdi və dodaq altı oxurdu:
‏Bu ada əsli ada
‏Kəsilməz nəsli ada
Güllərin dərdilər
‏Çəməni yaslı ada

‏Darya qüşlarının səsi havanı bürümüşdü.
**
Son dəfə ki Laçını gördüm tut ağacı altınad ıdı,tutluqda.‏
Miz səndəl.Üz-bə üz, göz-gözə oturmuşduq danışırdıq. O gülürdü və bir incə yel təllərin oynadırdı.
Birdən yana baxdı:
‏«İki gəzmə bizi güdür. Burda danışa bilmirəm, gedək...»dedi.
O şey ki heç an məni buraxmır.

 

 

 

لاچین سخن اش را تمام کرد. امید پرسید:
«چند سال درس خواندی؟»
«نه سال. برادرم در کنار درس و مشق، مرا به مطالعه ی کتابهای غیر درسی و نوشتن تشویق کرد. توانستم کتابهای زیادی مطالعه کنم. اما او را گرفتند و بردند و دیگر هیچ خبری از اش نشد. نمیدانم چه بلایی به سرش آوردند. گاهاً او را درخواب می ببینم.یکبار که به خوابم آمده بود صورتم را توی دستانش گذاشته و گریستم. گفت: "گریه نکن! بکوش جایم را پرکنی". اما من در این خراب آباد، با هیچ امکانی،چطور میتوانم رشد کرده و جای او را پرکنم؟! نمیدانم...او را گرفتند و بردند و دیگر هیچ خبری از اش نشد. دنبال کارش را همه جا گرفتیم ولی جوابی گیرمان نیامد. رفت که رفت. انگار اصلاً به دنیا نیامده بود. سال سوم دانشگاه بود. آنها او را بردند و من و پدرم را هم دیوانه کردند... این هم محیط زندگی ماست که می بینی. همه چیز دارد به سنگ نمک تبدیل میشود. این هم آخر و عاقبت ماست...»
امید گفت:
«مانده ام. مانده ام که چه بگویم. شاید زندگی خودش راهش را بیابد.»

**
هوا تاریک شده بود. کرم دلواپس برکناره ی دریاچه دیده به راه بود. از صدای غمناک پرندگان و امواج در حال مرگ، بوی نمکزار، احساس اندوه مینمود. سیاهی هایی از دور سالانه -سالانه بسوی او میامدند.
وقتی آنها را شناخت خیالش راحت شد و به طرف شان رفت. 
لاچین سلام داد و گفت:
« پدر ببخشید که دیر کردم. مهمان داریم.»
کرم در تاریکی نگاهی به مهمان انداخت و گفت:
« سلام امید، پسرم، تو کجا و اینجا کجا؟ »
او را در آغوش گرفت. ورویش را بوسید. امید گفت:
« عمو کرم، کوه به کوه نمیرسد، اما آدم به آدم میرسد. خوشحالم که می بینمت.»
« خوش آمدی. قدمت روی چشم. وقتی دم در صدایت را شنیدم احساس کردم آشنایی. ولی نتوانستم بشناسمت.»
«دخترتان من را شناخت. بدون اینکه دیده باشد.خیلی تعجب کردم. »
«لاچین اینجوری ست. آنقدر از تو تعریف کرده ام که خاطراتمان جزء زندگی ما شده است. احساس میکنیم همیشه پیش ما هستی. و بوی مراد را از تو میگیریم.»
«لطف دارید. بزرگیتان را میرساند.»
«چه خبر؟ چه عجب این طرفها؟»
«سرگرم کار و زندگی هستیم. مثل سابق. گاهاً هم سری به این طرافها میزنیم. با دوستان. تعریف کنید.احساس میکنم زندگیتان خیلی تغییر پیدا کرده است. »
«آره، زندگی ما خیلی عوض شده. مادر و خواهر لاچین فوت کردند. و از پسرم مراد خیلی وقته که خبری نشده است. »
« آره، لاچین گفت. درد جانگدازی ست.شرایط سختی ست؛ خیلی ها درد میکشند. دیگ دارد میجوشد. توی این خراب شده. روزی هم سر میرود ، و سنگ روی سنگ نمی ماند. اما بعد چه پیش میاید کسی نمیداند. آیا باز گیر یک جلاد دیگر میافتیم یا لیاقت از خود نشان داده صاحب زندگی میشویم، کسی نمیداند. »
کرم : «نه آرامشی هست و نه زندگی. نه در خواب و نه در بیداری. »
لاچین گفت :
« همه اش کابوسه.»
مهی ازغبار نمک به آرامی همه چیز را در بر میگرفت. کهر گوشهایش را تیز کرده بود... 
**
یک ماشین ون جلو دم در خانه ی کرم قوقف نمود. یک روستایی بهمراه سه مرد از ماشین پیاده شدند. روستایی در حالیکه با دستش کرم را نشان میداد گفت:
« اونه ها ، اونجاست. دارد میاید. همیشه حرف میزنه، با بچه هاش. امروز بعد از ظهر که از مزرعه برگشته ، همه اش سر و دست تکان داده و حرف زده. »
آنها بطرف کرم رفته و گفتند:
« عمو بفرما سوار شو بریم پیش بچه هات. » و سریع به دستهای او دست بند زدند.
کرم آنها را کنار زد و گفت:
« ولم کنید! ولم کنید! من مهمان دارم. دخترم اینجاس. پیش منه!»
« ترا می بریم پیش پسرت. بیا!»
آنها بازوی کرم را گرفتند و کشان کشان او را به داخل ماشین انداخته و حرکت کردند.
**

لاله به کهر آب میداد و زیر لب میخواند:
«این جزیرۀ  نامدار
نسل انسانهایش تمامی ندارد
جزیره ای که 
 گلهایش را چیدند
و چمن اش سوگوار ماند.»
صدای پرندگان دریایی در هوا پیچیده بود.
** 

آخرین بار که لاچین را دیدم زیز درخت توت بود. در توتستان. میز و نیمکتی بود و ما روبروی هم ، نگاه درنگاه  نشسته بودیم و حرف میزدیم. 
او می خندید و نسیم آرامی با زلفهایش بازی میکرد. یکهو به کنار نگاه کرد و گفت:
« دو گزمه ما را می پایند. اینجا نمی توانم حرف بزنم. بریم...»
چیزی که هرگز مرا رها نمی کند.

پایان

---------

وطن، زبان فارسی و شعر مشروطه

$
0
0
سال‌ها پيش از آن که رضاشاه به حکومت برسد، در عصر رونق صنعت چاپ و انتشار در ايران، خود به خود و به طور طبيعی، زبان فارسی تنها زبان اصلی و مهمی بود که کار نشر در شکل عمومی آن، با آن آغاز شده بود. و اين امر آن اندازه طبيعی و بديهی بود که جای چون و چرا نداشت، چرا که زبان ديگری را در ايران توان آن نبود که به عنوان زبان "نوشتار" برگزيده شود و اين جريان طبيعی بدون بخشنامه و امر و نهی، خود به خود سير خود را طی می‌کرد

وطن:

معنای جديد وطن به عنوان يک واحد جغرافيايی و سياسی مشخص که با مفهوم مليت و حاکمیّت سياسی ملت‌ها ارتباط تنگاتنگ دارد، در فرهنگ بشری سابقه‌ی چندان ديرينه‌ای ندارد. در ايران در دوره‌ی ناصری و در جريان نهضت مشروطه‌خواهی، در نتيجه‌ی آشنايی با مظاهر فرهنگ و مدنيت غرب، مفهوم جديد وطن، به عنوان يک عنصر فرهنگی، به فرهنگ ايران راه يافت.
البته تا اين معنی جذب فرهنگ ملت ايران بشود سال‌ها طول کشيد. همين نکته را عارف در يکی از گزارش‌های خود متذکر شده است، می‌گويد:
« اگر من هيچ خدمتی ديگر به موسيقی و ادبيات ايران نکرده باشم، وقتی تصنيف وطنی ساخته‌ام که ايرانی از ده هزار نفر، يک نفرش نمی‌دانست وطن يعنی چه. تنها تصور می‌کردند وطن شهر يا دهی است که انسان در آنجا زاييده باشد.» (۱)
نه تنها در کشور ما، بلکه به عقيده‌ی «مدرنيست»‌ها(۲) در غرب هم، وطن در مفهوم جديد آن ـ که يکی از مفاهيم مهم و محوری ناسيوناليسم است و با معنای «ملت» و «دولت ملی» ارتباط تنگاتنگ دارد ـ چندان سابقه‌ی ديرينه‌ای ندارد، چرا که ناسيوناليسم خود پديده‌ای است جديد در تاريخ. پديده‌ای که به قول آنتونی اسميت اگر مورخان در تاريخ ظهور و بروز آن اختلاف داشته باشند، دانشمندان علوم اجتماعی، اختلافی ندارند. به عقيده‌ی اينان «ناسيوناليسم نهضت و ايدئولوژی جديدی است که در نيمه‌ی دوم قرن هيجدهم در اروپای غربی و آمريکا ظهور کرد».(۳) حتی بر سر بروز و ظهور اوليه‌ی آن در اروپای غربی يا آمريکا نيز تفاوت نظر وجود دارد، چنان که بِنِديکت اندرسون، زادگاه اصلی آن را آمريکا می‌داند.
اريک هابسبام مورخ و تاريخ‌شناس برجسته معاصر که يکی از مهم‌ترين تحقيقاتش را با عنوان «ملت‌ها و ناسيوناليسم از ۱۷۸۰» ميلادی، در ۱۹۹۰ ميلادی [۱۳۶۹ شمسی] منتشر کرده است، نخستين فصل کتاب خود را به بررسی چند و چونِ مفهوم جديد «ملت»، «وطن»، «زبان ملی» و «دولت ملی» در فرهنگ‌ها و منابع مشابه اختصاص داده است. هابسبام با بررسی چاپ‌های مختلفِ «فرهنگ آکادمی سلطنتی اسپانيا» به اين نتيجه می‌رسد که در اين فرهنگ، تا قبل از سال ۱۸۸۴ ميلادی، کلمات «دولت»، «ملت»، و «زبان» به معنای جديد آن به کار نرفته است. به گفته‌ی او در چاپ نخستِ فرهنگ اسپانيايی که در ۱۷۲۶ ميلادی منتشر شده است، وطن (patria ) يا صورت بيشتر رايج آن tierra به معنای محل، محله و زمينی که انسان در آن زاييده شده باشد، به کار رفته است.(۴) کم و بيش نزديک به همان معنی و مفهومی که عارف قزوينی سال‌ها پيش به آن اشاره کرده است و با بيان اين سخن که «تصور می‌کردند وطن شهر يا دهی است که انسان در آن جا زاييده باشد»، تفاوت دو مفهوم و دو تصور قديم و جديد وطن و کاربردِ ‌آن‌ها را باز نموده است.
در واقع مفهوم جديد وطن آن‌گاه در قلمرو فرهنگ اروپايی پديدار شد که بورژوازی جديد در حال رشد، بنيان نظام قرون وسطايی فئوداليسم را متزلزل ساخت. در نتيجه، ضربه‌های اساسی بر کليسای کاتوليک « مظهر وحدت سياسی جامعة‌ غربی» (۵) وارد آمد و وحدت سياسی ملی که با معنای جديد وطن ملازمت تمام عيار داشت، به عنوان مقّوم قومیّت و ملیّت جايگزين آن شد.
در ايجاد اين تصوير و تصوّرِ جديدِ وطن، نظام اجباری آموزش و پرورش همگانی و وسايل ارتباط جمعی جديد و مهم‌ترين آن صنعت چاپ يا به گفته‌ی اندرسون Print Capitalism و دگرگون شدن مفهوم «زمان» و رسمی شدن زبان گفتار به عنوان زبان رسمی و ملی برای نگارش و گفت‌وگو، نقش اساسی داشته است.(۶)
در ايران نيز مفهوم جديد وطن عمدتاًً در دوره‌ی ناصری ـ تحت تأثير انديشه‌ی غربی ـ به طور مشخص شناخته و معرفی گرديد. در حالی که پيش از آن و پيش از پيدايش فلسفه‌ی ناسيوناليسم در اروپا، «عناصر سازندة آن در ايران وجود داشته و شناخته گرديده بود»(۷)، حتی « احساس نوعی همبستگی در ميان افراد جامعه‌ی ايرانی (براساس مجموعة‌ آن عوامل که سازندة مفهوم قومیّت هستند) در طول زمان وجود داشته» (۸) است.
بنابر اين اغراقِ نهفته در سخن عارف قزوينی را نبايد ناديده گرفت. اين که فلان ايرانی با کاربردِ کلمه‌ی «وطن»، ده يا شهری را که در آن زاييده شده بود، منظور می‌کرد، الزاماً بدان معنی نبود که تصوری از «ايران» و ايرانی بودن خود نمی‌داشته است. تصوری که دست کم در تاريخ ايران در هزار سال پيش در يک متن معتبر ادبی و حماسی يعنی شاهنامه‌ی فردوسی به روشن‌ترين جلوه‌ها خود را باز نموده و بازسازی کرده است (۹) و در چند قرن متوالی ـ با همه‌ی گسست‌هايی که در تاريخ ايران اتفاق افتاده بود ـ صورت آشنايی از آن در گوشه و کنار متون ادب فارسی، حضور کم و بيش مشخصی داشته است.(۱۰) حضور کم و بيش مشخصی که از پسِ برافتادن حکومت خلفای عباسی و از دوره‌ی ايلخانان مغول به بعد و به بخصوص از دوره‌ی حکومت صفوی، تداوم تاريخی بارز و آشکار يافته است. تداومی که به «ايران» و «ايرانی» هويت خاص خود را می‌بخشيد. هويتی که اگر چه از مفهوم جديد ملی فاصله داشت، اما نظير چنان هويتی را در دنيای «پيش مدرنِ» جوامع غربی و در کشورهايی که در غرب از آن‌ها به عنوان کشورهای با سابقه‌ی تاريخی ياد می‌کنند، کشورهايی چون فرانسه و انگليس، به آسانی نمی‌توان نشان داد.(۱۱)
قوام و دوام اين هويت تاريخی به طور بنيادی و اساسی، بسيار عميق‌تر و استوارتر از آن چيزی است که هابسبام در تحقيقات خود بدان توجه و اشاره کرده است و با ليت و لعل و اما و اگر نوشته است که: « واحدهای سياسی مستقل و نسبتاً بادوامی چون چين، کره، ويتنام و احتمالاً ايران و مصر اگر در اروپا قرار می‌داشتند به عنوان ملت‌‌های تاريخی محسوب می‌شدند».(۱۲)
فقط برای نمونه و برای اين که حد و حدود آگاهی‌های تاريخی ايرانيان را درباره‌ی‌ « ايران» و «ايران زمين» نشان دهم، بخش‌هايی از کتاب ارزشمند و کم‌نظير «نزهه‌القلوب» حمدالله مستوفی «متوفی ۷۵۰ هـ .ق) را که در قرن هشتم هجری نوشته شده است، در زير می‌آورم. اين نمونه‌ها را از آن جهت می‌آورم تا خواننده خود ببيند که در دنيای «پيش‌مدرن»، چگونه «ايران» هم در مفهوم سياسی و هم در مفهوم تاريخی آن، معنای روشن داشته است و مهم‌تر از آن مفهوم سياسی جغرافيای آن با تعبير «ايران زمين» چه مناسبتی با متصرفات سياسی حکومت‌های وقت داشته است و چگونه مفهوم «ايران شهرِ» عصر ساسانی را تداعی می‌کرده است.
نزهه‌القلوب کتابی است که درباره‌ی جغرافيای «ايران» و سرزمينِ «ايران زمين» نوشته شده است. يعنی هم شامل مطالبی است درباره‌ی ايران اصلی و هم شامل مطالبی است درباره‌ی مناطق و سرزمين‌هايی که از لحاظ سياسی و حکومتی و اداری جزو متصرفات حکومت ايران به حساب می‌آمدند و به همين جهت جزو بخشی از خاک سياسی ايران در داخل «ايران زمين» قرار می‌گرفتند. حال آن که اگر منطقه‌ای جزو متصرفات سياسی حکومت ايران نبود، ولی خراج‌گزار ايران بود، جزو ايران زمين قلمداد نمی‌شد، چنان که درباره‌ی دو ارمنيه‌ی اصغر و اکبر می‌نويسد: « ارمنيه‌الاصغر داخل ايران نيست و از آنجا هر سال سه تومان بر سبيل خراج به ايران می‌دهند و ارمنيه‌الاکبر داخل ايران است.»(۱۳) و نيز درباره‌ی مکران می‌نويسد: «‌مکران ولايت وسيع است و خارج ملکِ ايران و شرحش در آخر خواهد آمد، اما چون خراج به ايران می‌دهد و داخل عملِ [يعنی حساب دخل و خرج ماليات] کرمان است، به اين قدر ذکرش در اينجا کردن در خور بود.»(۱۴) اطلاعات نزهه‌القلوب صرفاً به مباحثی درباره‌ی ايران و شهرها و ولايت‌های مهم ايران زمين محدود نمی‌شود. کوه‌ها، رودخانه‌ها، درياها و درياچه‌ها، معادن و مهم‌تر از آن‌ها راه‌ها و شوارع و حتی بازارها و خيابان‌های مهم شهرهای ايران زمين را هم در بر می‌گيرد. يعنی نقشه‌ی روشن و کاملی از وضعيت کلی جغرافيای ايران و متصرفات آن در معنای سياسی آن به دست می‌دهد. در شرح کلی ايران زمين و نسبتِ شهرهای آن با قبله، چنين می‌گويد:«قبله تماميت ايران زمين ما بين مغرب و جنوب است ... و به حسب افق طول و عرض بُلدان [= شهرها ]، قبله هر موضع را با ديگر ولايت تفاوتی باشد و ولايت عراقين [عراق عجم و عرب] و آذربايجان و اران و موغان و شيروان و گشتاسفی و بعضی گرجستان و تمام کردستان و قومس و مازندران و طبرستان و جيلانات و بعضی خراسان را بايد که چون روی به قبله آرند، قطب شمالی از پسِ پشت سوی گوش راست بود... و ولايت ارمن و روم و ديار بکر و ربيعه و بعضی گرجستان را از آنچه شرح داده شد ميل به طرف مشرق بايد کرد و ولايت بصره و خوزستان و فارس و شبانکاره و کرمان و ديار مفازه و قهستان و بعضی خراسان را ميل به جانب غرب اين شرح بايد کرد تا روی به قبله درست آيد، و مکران و هرمز و قيس و بحرين را روی به مغرب مطلق بايد کرد...»(۱۵) اگر مکران خراج‌گزار ايران است و در جای ديگری چنان که گذشت آن را از ايران زمين صريحاً خارج کرده، اما روم و بخش مهمی از آسيای صغير در اين دوره جزو متصرفات ايران زمين و زمين‌های آن بخشی از ايران زمين است. بنابر اين مفهوم «ايران زمين» در دوره‌ی مستوفی هم دربرگيرنده‌ی ايران اصلی (core) است و هم دربرگيرنده‌ی زمين‌ها و ولايت‌هايی که از لحاظ سياسی جزو متصرفات ايران است. چون در همين دوره سمرقند و بخارا نه خراج‌گزار ايران بوده‌اند و نه جزو متصرفات ايران، نامی از آن‌ها به ميان نيامده است.
برای اين که معنی ايران اصلی از معنی ايران زمين که بيشتر مفهومی سياسی است و دربرگيرنده‌ی هم ايران اصلی و هم متصرفات سياسی آن است، باز نموده شود، بخش ديگری از نوشته‌ی مستوفی را نقل می‌کنم. در اين بخش «در کيفيتِ اماکن ملک روم» می‌نويسد:
« و آن قريب شصت شهر است و سردسير است ... علما گفته‌اند که چون روميان بيت‌المقدس را خراب کردند و از آنجا برده بردند، حق تعالی بر ايشان خشم گرفت و از آنجا [روم] اسير و برده بردن رسم فرمود ... و مؤلف کتاب گويد که زندگانی بد ماست که اين زمان برده از ايران به روم می‌برند ... حدود مملکت روم تا ولايت گرجستان و ارمن و سيس و شام و بحر روم پيوسته است. حقوق ديوانی‌اش در اين زمان سيصد و سی تومان بر روی دفتر است و در زمان سلاجقه زيادت از يک هزار و پانصد تومان اين زمانی بوده است و شهر سيواس اکنون معظم بلاد آنجاست.»(۱۶)
چنان که ديديد روم [ترکيه کنونی] در اين دوره جزو متصرفات حکومت ايران و بخشی از ايران زمين است و به همين جهت از «حقوق ديوانی» آن سخن گفته می‌شود. اما آن جا که در همين متن، مستوفی از سرِ دردمندی می‌نويسد که : « از ‌زندگانی بد ماست که اين زمان برده از ايران به روم می‌برند»، منظور او از ايران ـ ايران بدون پسوند زمين ـ همان ايران اصلی (core) و حکومت ايران است که جدا از متصرفاتش، در طول تاريخ مفهوم جغرافيايی و سياسی مشخصی داشته است.
درست به همين دليل وقتی از شهرهايی چون «ری» يا «تبريز» سخن می‌گويد، از آن‌ها به عنوان معظم‌ترين شهرهای ايران و نه ايران زمين ياد می‌کند، بدين عبارت : «‌ری از اقليم چهارم است و امّ‌البلاد ايران و به جهت قدمت آن را شيخ‌البلاد خوانند.»(۱۷) و يا درباره‌ی تبريز می‌نويسد: « دارالملک آذربايجان در ما قبل مراغه بوده است و اکنون شهر تبريز است و آن نَزِه‌ترين و معظم‌ترين بلاد ايران است، حقوق ديوانی آذربايجان در زمان سلاجقه و اتابکان قريب دو هزار تومان اين زمان بوده است...»(۱۸)
اين مفهوم ايران، ايران اصلی، اگر چه با مفهوم «اقليم چهارم» همانندی و نزديکی بسيار دارد، چرا که مهم‌ترين شهرهای ايران و البته نه همه‌ی آن‌ها، در اقليم چهارم واقع شده است، اما با مفهوم «ايران زمين» يکی نيست، يعنی مترادف آن نيست. «ايران زمين» صورتی ديگر از مفهوم بسيار قديمی‌تر و کهن‌تر است در گذشته به عنوان «ايران شهر» وجود داشته است و سابقه‌ی آن، آن گونه که تحقيقات کم‌نظير، دست اول و پرنکته و حوصله‌سوزِ جراردو نولی (Gherardo Gnoli ) نشان داده است به عصر ساسانی می‌رسد. يعنی در عصر ساسانی بود که مفهوم و ايده‌ی «ايران» و «ايران شهر» پرداخته گرديد و رواج يافت.(۱۹)
ظاهراً در دوران اسلامی، «ايران زمين» بر طرح و اساس همان مفهوم قديمی « ايران شهر» بازسازی گرديد و رواج تازه يافت. آن چه که مهم است در هر دو مفهوم، حوزه‌ی متصرفات سياسی ايران، نقش مهم و محوری داشته است.
البته بررسی دقيق اين نکات و مفاهيم، و مسائل مربوط به «ايران»، «ايران شهر»، «ايران زمين»، « مملکت»، «ممالک»، «مملکت ايران» و «ممالک محروسه ايران» ـ مفهومی که تا اين اواخر يعنی تا اواخر حکومت قاجار هنوز کاربرد فعال داشت ـ در حوصله‌ی اين مقاله نمی‌گنجد.
غرض از طرح اجمالی اين مطالب در اين جا و اشاره‌ی کلی به پاره‌ای از مفاهيم که شرح آن‌ها گذشت، اين بوده است که نشان دهم تداوم مفهوم تاريخی و سياسی ايران در ايران اسلامی و به خصوص در دوره‌ی پيش از حکومت صفوی، چگونه بوده است و در وجدان آگاه ايرانی‌های با فرهنگ چگونه درک می‌شده است. چنان که مستوفی وقتی به ايران و وضعيت و موقعيت آن در زمانه‌ی خود می‌نگرد، ايران و موقعيت آن را در بستر استمرار تاريخی آن نيز می‌نگرد و اين استمرار تاريخ ايران، در ديدِ او آن اندازه بديهی و ملموس است که بدون هيچ اما و اگری، گذشته‌ی کفرآميزش را با حالِ اسلامی‌اش يک جا و در تداوم تاريخی آن مورد بحث قرار می‌دهد:
« ... به چند نوبت که جامع‌الحساب ممالک نوشتيم تا اول عهد غازان خان ... يک هزار و هفتصد و چند تومان بوده است و بعد از آن به سبب عدل غازان خان که در ولايت روی به آبادانی نهاده بود، به مبلغ دو هزار و صد تومان و کسری می‌رسيد و اکنون همانا نيمة‌ آن نباشد، چه اکثر ولايات از اين تحکمات و تردّد لشکرها برافتاده است، دست از زرع بازداشتند و در مسالک‌الممالک آمده که در هجدهم سال از پادشاهی خسروپرويز که آخرين سال زمان کفر بود ... جامع‌الحساب مملکت [= کشور] او نوشتند چهارصد بار هزار هزار و بيست هزار دينار زر سرخ بوده است که اکنون آن را عوامل می‌خوانند و به قياس اين زمان هشتاد هزار و چهار تومان رايج باشد، و در رساله ملکشاهی آمده که در عهد سلطان ملکشاه سلجوقی، بيست و يک هزار و پانصد و چند تومان زر سرخ بوده است و ديناری زر سرخ را دو دينار و دو دانک حساب کردندی که پنجاه هزار تومان و کسری بودی. خرابی و آبادانی جهان از اين قياس توان کرد ...»(۲۰) و همو باز در استناد به فارسنامه بلخی درباره‌ی گذشته‌ی تاريخ کشورش و درباره‌ی فارس چنين می‌نويسد: «‌در فارس‌نامه آمده است که مملکت فارس دارالملک پادشاهان ايران بوده است و مشهور است که ايشان [را] اگرچه بر تمامت ايران حکم داشته‌اند، ملوک فارس خوانده‌اند و قدرت و شوکتشان چنانکه اکثر پادشاهان ربع مسکون خراج‌گزار ايشان بوده‌اند».(۲۱)
اين نوع آگاهی‌های روشن و آشکار درباره‌ی ‌هويت تاريخی کشوری با قدمت ايران را نمی‌توان به آسانی ناديده گرفت و به ضرب و زورِ تئوری‌های «مدرنيست»‌ها و تلاش بی‌فرجام دنباله روان ايرانی آن‌ها، ايران و هويت ايرانی آن را محصول حکومت پهلوی اول و بازآفريده‌ی جريانی به نام «ملت سازی» (nation – building ) به شمار آورد.
يکی از سه مقوله‌ی مهمی که بِنِديکت اندرسون، در کتاب ارزشمندش بر اساس آن نظريه‌ی خود را درباره‌ی پيدايش ملت‌ها و ناسيوناليسم تدوين کرده است مربوط می‌شود به مسئله‌ی «زبان». اندرسون معتقد است، که در دنيای پيش مدرن، جوامع بزرگ براساس زبان مقدس ـ زبان کتب مقدس ـ تشکل می‌يافته‌اند و زبان گفتار معمولی (vernacular ) و غيرمقدس را در تشکل آن جوامع بزرگ نقشی نبوده است. اگر چنين نظريه‌ای درباره‌ی تاريخ غرب و بسياری از کشورها صدق کند، در مورد ايران و درباره‌ی شرق جهان اسلام که زبان فارسی زبان اصلی اين منطقه بوده است، به هيچ وجه مصداقی ندارد.
اندرسون با بررسی پاره‌ای از تحقيقات درباره‌ی نقش زبان لاتين در اروپای غربی به اين نتيجه می‌رسد که تا قبل از قرن شانزدهم ميلادی، تنها زبانی که بدان تعليم داده می‌شد و نوشته و آموخته می‌گرديد، لاتين بوده است، و کم کم از قرن شانزدهم به بعد و به جهت رشد صنعت چاپ، زبان گفتارِ رايج و غيرمقدس آغاز به رشد کرد و به مرور جايگزين زبان لاتين ـ زبان مقدس ـ شد. از قول مارک بلوخ (Marc Bloch ) درباره‌ی زبان کتابت در اروپای غربی در دوره‌ی قرون وسطی می‌آورد که:‌ لاتين نه تنها زبانی بود که (مسائل مختلف) به آن زبان تدريس می‌شد، بلکه تنها زبانی بود که اصولاً تدريس می‌گرديد. نيز اضافه می‌کند که تأکيد بلوخ بر اين که لاتين تنها زبانی بود که تدريس می‌شد، آشکارا نشان دهنده‌ی قداست زبان لاتين و نيز نشان‌دهنده‌ی اين واقعيت است که زبان ديگری شايستگی تدريس را نداشت. در ادامه‌ی همين بحث و در تأييد نظرش به تحقيق دو محقق ديگر درباره‌ی کتاب و چاپ کتاب استناد می‌کند تا قبل از سال ۱۵۰۰ ميلادی، ۷۷ درصد کتاب‌های منتشر شده به زبان لاتين بوده، و بعد می‌گويد از ۸۸ متن چاپ شده در پاريس در ۱۵۰۱ ميلادی، به استثنای ۸ تای آن‌ها، بقيه همگی به زبان لاتين نوشته شده بودند، اما بعد از ۱۵۷۵ ميلادی اکثر کتاب‌های چاپ شده به زبان فرانسه بود.
نيز در اهميت نقش زبان مقدس، زبانی که او آن را زبان حقيقت truth – language می‌نامد می‌نويسد: در قرن هفدهم، هابز (Hobbes ) (۱۶۷۸ ـ‌۱۵۸۸) چهره‌ی محبوب و شناخته شده‌ی قاره‌ اروپا بود، چرا که نوشته‌هايش را به زبان حقيقت [= مقدس] نوشته بود، اما برخلاف او شکسپير (۱۶۱۶ ـ ۱۵۶۴) که نوشته‌هايش به زبان رايج گفتار بود، تقريباً در خاک اروپا ناشناخته بود.(۲۲)
براساس همين ديدگاهش، درباره‌ی قداست زبان عربی می‌نويسد:
« در سنت اسلامی تا همين دوره‌های اخير، قرآن لفط به لفظ ترجمه ناشدنی بود ( و به همين جهت هم ترجمه ناشده باقی ماند) چرا که حقيقت الهی (Allah’ s truth ) فقط از طريق علايم حقيقی ـ و جايگزين ناشدنیِ ـ زبان نوشتاری عربی، دريافتنی بود».(۲۳)
اندرسون نمی‌دانست که در شرق جهان اسلام و در يکی از بخش‌های حوزه‌ی زبان فارسی و ايران تاريخی يعنی در ماوراءالنهر که جزء خراسان بزرگ بود، در دوره‌ی حکومتِ ابوصالح منصور ابن نوح سامانی، يعنی در بيش از هزار سال پيش، در نيمه‌ی دوم قرن چهارم هجری، با اجازه و فتوای فقها و علمای شهرهای مختلف، متن عربی تفسير محمدبن جرير طبری به زبان فارسی ترجمه شد و داستان اين ترجمه و اجازه‌ی فقها در آغازِ متن ترجمه شده‌ی همان تفسير چنين آمده است که کتاب تفسيرمحمدبن جرير طبری را از بغداد در چهل مصحف آورده بودند و اين کتاب به زبان تازی و به اسنادهای دراز بود و چون خواندن کتاب و درک و فهم عبارات آن ـ بدان جهت که به تازی نوشته شده بود ـ بر امير منصور ابن نوح سامانی دشوار بود، به اين فکر افتاد که کتاب به زبان فارسی ترجمه شود.
« پس علماء ماوراءالنهر را گرد کرد و اين از ايشان فتوی کرد که روا باشد که ما اين کتاب را به زبان پارسی گردانيم. گفتند روا باشد خواندن و نوشتن تفسير قرآن به پارسی مرآن کس را که او تازی نداند، از قول خدای عزّ و جل که گفت: وِما اَرسلنا مِن رَسولٍ اِلّا بِلِسانِ قَومِهِ. گفت من هيچ پيغامبری را نفرستادم مگر به زبان قوم او، آن زبانی که ايشان دانستند. و ديگر آن بود که اين زبان پارسی از قديم بازدانستند از روزگار آدم تا روزگار اسمعيل پيغامبر (ع)، همه پيغامبران و ملوکان زمين به پارسی سخن گفتندی، و اول کس که سخن گفت به زبان تازی اسمعيل پيغامبر (ع) بود، و پيغامبر ما صَلّی اللهُ عليه از عرب بيرون آمد و اين قرآن به زبان عرب بر او فرستادند، و اينجا بدين ناحيت زبان پارسی است و ملوکان اين جانب ملوک عجم‌اند.
« پس بفرمود ملک مظفرابوصالح [منصور ابن نوح سامانی] تا علماء ماوراءالنهر را گرد کردند و از شهر بخارا ... از شهر بلخ ... از باب الهندو ... از شهر سمرقند و از شهر سپيجاب و فرغانه و از هر شهری که بود در ماوراءالنهر، و همه خط‌ها بدادند بر ترجمة اين کتاب که اين راه راست است.»(۲۴)
بدين ترتيب برای نخستين بار قرآن و تفسير آن ـ در قرن چهارم هجری ـ به زبان فارسی ترجمه شد و همين کار آغازی شد برای نوشتن تفسير قرآن و ترجمه‌ی آن به زبان فارسی، چنان که در فاصله‌ی يکی دو قرن، چندين تفسير به طور مستقل در زبان فارسی نوشته شد(۲۵) و اين سنت يعنی نوشتن تفسير قرآن به زبان فارسی در مناطقی که زبان فارسی رواج داشت، همچنان ادامه يافت...
و اين نشان‌دهنده‌ی اهميت زبان فارسی است در ايران و در منطقه‌ای که از آن به شرقِ جهان اسلام ياد می‌کنند. آگاهی‌ها و دلبستگی‌ها عميق و شگفت‌انگيزی را نسبت به اين زبان، در آن دوره‌ی تاريخی و دوره‌های مختلف تاريخ ايران می‌توان نشان داد. دلبستگی‌هايی که به طور آگاهانه به زبان فارسی به عنوان بخشی از هويت تاريخی و کهن سال ايران و به عنوان زبانِ رايجِ منطقه‌ی وسيع و مهمی از «ايران زمين» می‌نگريسته است.
پيشينه‌سازی (re – archaization ) شگفت‌انگيزی که در آغاز متن مهمی چون ترجمه‌ی تفسير طبری و در توجيه اقدام مترجمان آن ديده‌ايم و به شيوه‌ی اغراق‌آميزی مدعی آن بود که « از روزگار آدم تا روزگار اسمعيل پيغامبر (ع) همه پيغامبران و ملوکان روی زمين به پارسی سخن» می‌گفتند، از آن نوع پيشينه‌سازی‌هايی است که در «باور» و «آگاهی» جمعی يک جامعه، «حال» آن جامعه را به «گذشته» آن پيوند می‌دهد. پيوند می‌دهد تا آينده‌شان را در استمرار گذشته‌شان پی‌افکنند.(۲۶) و اين يعنی باز آفرينی و تجديد، و هم تحکيم يک هويت.
نيمه‌ی دوم قرن چهارم هجری اوج دورانی است که ايرانی‌ها از پس حمله‌ی اعراب و تجزيه‌ی امپراتوری ايران، تلاش‌های گسترده و آگاهانه‌ای را در شکوفايی زبان فارسی و اعتلای سنت‌های ايرانی خود پی‌می‌افکنند. در همين قرن است که ابومنصور عبدالرزاق وزير دانشورش يعنی ابومنصور محمدبن عبداله‌المعمری را به جمع آوردن دهقانان و فرهيختگان خراسان برای نوشتن شاهنامه‌ای به نثر فرمان می‌دهد. و اين همان شاهنامه‌ای است که مقدمه‌ی آن به عنوان «مقدمه قديم شاهنامه» در دست و معروف است. و باز در همين قرن است که حاصل تلاش ابوالمؤيد بلخی، ابومنصور محمدبن عبدالله المعمری و دقيقی طوسی، عالی‌ترين تجلی خود را در شاهنامه فردوسی و در زبانی استوار به نمايش می‌گذارد و در همين شاهنامه فردوسی است که تصوير و تصوّر «هويت ايرانی» و «ايران» به بهترين شيوه‌ها بازسازی و بازآفرينی می‌شود، و قرن‌ها خاطره‌ی آن در وجدان فرهنگی و تاريخی مردم اين منطقه زنده می‌ماند.
زبان فارسی پاسدار و حامل اصلی اين خاطره‌ی تاريخی نه تنها زبان گفتار رايج بخش مهمی از مردم اين سرزمين بوده که به فارسی سخن می‌گفتند، بلکه به عنوان زبان مشترک ـ چه گفتاری و چه «‌نوشتاری» ـ تنها وسيله‌ی ارتباط همه‌ی مردمی بود که در اين حوزه‌ی بزرگ فرهنگی می‌زيستند و زبان گفتار روزانه‌شان با فارسی متفاوت بود. اهميت اين ويژگی‌ زبان فارسی در يکی از متن‌هايی که در قرن چهارم و در فاصله‌ی سال‌های ۳۶۷ تا ۳۸۰ هجری به نظم درآمده است، به وضوح بيان شده است. در ديباچه‌ی همين متن يعنی کتاب «دانشنامه» که در دانش رياضی منظوم شده بود، حکيم ميسری چنين می‌گويد:
چو بر پيوستنش بر، دل نهادم
فراوان رای‌ها بردل گشادم
که چون گويمش من تا دير ماند
وُ هر کس دانشِ او را بداند
بگويم تازی ار نه پارسی نغز
ز هر در، من بگويم مايه و مغز
وُ پس گفتم زمين ماست ايران
که بيش از مردمانش پارسی‌دان
وگر تازی کنم نيکو نباشد
که هر کس را از او نيرو نباشد
دری گويمش تا هر کس بداند
و هر کس بر زبانش بر، براند(۲۷)
چنان که ديديد ميسری با آن که بر هر دو زبان تازی و فارسی تسلط داشته است، با اين استدلال که اين جا سرزمين ايران است و بيش‌ترِ مردمش فارسی‌دان، دانشنامه را به زبان فارسی دری به نظم درآورده است. فارسی در طی قرن‌ها ـ و با آن که عربی در دوره‌هايی زبان علمی منطقه بوده است ـ همين ويژگی اساسی و بنيادی‌اش را هم با عنوان زبان رايج گفتار بخشی از مردم ايران و هم به عنوان زبان مشترک گفتار و « نوشتارِ» همه‌ی مردم ما حفظ کرده است.
بنابر اين ادعاهای پنهان و آشکاری که مدعی است زبان فارسی با تحکّم و قلدری رضا شاه پهلوی و به زور نظام اجباری و آموزش همگانی عصرِ او به عنوان زبان رسمی به مردم ايران تحميل شده است، از نوع جعليات و تبليغات پا در هوايی است که پايه و اساس تاريخی ندارد. اشتباه نشود منظور من تأييد سياست‌های فرهنگی دوره‌ی پهلوی نيست. مخالفت آشکارم را با آن سياست‌ها پيش‌ترها نوشته و گفته‌ام.(۲۸) منظورم واقعيت‌ها و واقعيت تاريخ است.
واقعيتی که نشان می‌دهد سال‌ها پيش از آن که رضاشاه به حکومت برسد، در عصر رونق صنعت چاپ و انتشار در ايران، خود به خود و به طور طبيعی، زبان فارسی تنها زبان اصلی و مهمی بود که کار نشر در شکل عمومی آن، با آن آغاز شده بود. و اين امر آن اندازه طبيعی و بديهی بود که جای چون و چرا نداشت، چرا که زبان ديگری را در ايران توان آن نبود که به عنوان زبان «نوشتار» برگزيده شود و اين جريان طبيعی بدون بخشنامه و امر و نهی، خود به خود سير خود را طی می‌کرد.
به همين جهت در ايران، زبان اصلی و عمومی روزنامه‌هايی که تا پيش از مشروطيت منتشر شده بودند، از روزنامه‌های ميرزا صالح شيرازی (کاغذ اخبار)، و از «وقايع اتفاقيه» گرفته تا روزنامه‌هايی چون «روزنامه دولت عليه ايران»، روزنامه‌ی «ملتی» يا روزنامه‌ی «ملت سنيه ايران»، روزنامه‌ی «دولت ايران»، روزنامه‌های «وقايع عدليه»، «نظامی» ، «مريخ»، «شرف»، «تربيت» و روزنامه‌هايی که در شهرستان‌ها منتشر می‌شد، نظير روزنامه‌ی «ملتی»، «تبريز»، «احتياج»، «ادب»، «کمال» که در تبريز و روزنامه‌ی «فرهنگ» که در اصفهان منتشر می‌شدند فارسی بوده است و اگر يکی دو روزنامه چون «روزنامه علمیّه» در تهران که به سه زبان فارسی، عربی و فرانسوی و يا روزنامه‌ی «الفارس» در شيراز به زبان فارسی و عربی منتشر می‌شدند، بدان معنا نبود که زبان ديگری و در اين مورد خاص عربی يا زبان‌هايی چون آذربايجانی و کردی و بلوچی را در ايران آن مايه و اعتبار می‌بود که می‌شد به آن زبان‌ها روزنامه‌ی عمومی منتشر کرد. روزنامه‌ی «الفارس» هم که در دوره‌ی حکمرانی ظل‌السلطان در ۱۲۸۹ قمری با مديريت ميرزا تقی کاشانی برپا شد، فقط سه شماره‌ی آن به فارسی و عربی منتشر شده بود و بخش عربی آن در واقع ترجمه‌ی همان بخش فارسی بود و ظاهراً «برای سهولت استدراک عربهای [آن] حدود چنان مقرر شد که يک سمتِ روزنامه را به زبان عربی ترجمه نمايند»(۲۹) و پس از سه شماره در شماره‌ی (۴) همان روزنامه درباره‌ی حذف بخش عربی چنين نوشتند: «‌از آن راهی که نوشتن عربی روزنامه و ترجمه آن اسباب تعويق و تعطيل نمره‌ها می‌شد و نگاشتن آن نيز چندان لازم نبود و زحمت مباشرين اين عمل مضاعف می‌گرديد، لهذا چنين شايسته ديدند که نمره‌های آتيه بدون ترجمه عربی باشد. رئيس و منشی روزنامه ميرزا تقی کاشانی».(۳۰)
تازه در نشر بخش عربی آن روزنامه، ظل‌السلطان که آن زمان حکومت فارس را در اختيار داشت، مقاصد تبليغی و سياسی داشت. برای اين که اين بحث يعنی بحث پراهميت موقعيت زبان فارسی به عنوان زبان عملاً رسمی خواندن و نوشتن در ايران و به خصوص در آذربايجان ايران مشخص شود، بخشی از گزارش مهم محمدامين رسول‌زاده (سوسيال دموکرات و ناسيوناليست معروف و هوادار پان‌ترکيسم که بعدها «در ۳۴ سالگی رئيس جمهوری نخستين جمهوری اعلان شده در جهان اسلام» (۳۱) يعنی آذربايجان ـ در قفقاز ـ گرديد) را که به همين مسئله يعنی اعتبار زبان فارسی در آذربايجان ايران مربوط است در زير می‌آورم و به اين گفتار خاتمه می‌دهم.
ترجمه‌ی بخشی از اصل اين گزارش که در ژوئن ۱۹۰۹ [۱۲۸۸ شمسی] از اروميه (آن زمان رسول‌زاده در ايران و در آذربايجان بود) به روزنامه‌ی «ترقی» چاپ باکو فرستاده شده بود و در شماره‌ی ۱۴۵ روزنامه‌ی ترقی و در ژوئيه ۱۹۰۹ ميلادی [۲۴ جمادی‌الثانی ۱۳۲۷ قمری] يعنی نزديک به ۳ سال پس از اعلان مشروطيت در ايران، منتشر شده است، چنين است.
« از آثار ادبيات دراينجا [= اروميه] چيز قابل ذکری نيست. درباره روزنامه‌هايی که به زبان آسوری منتشر می‌شوند، در جای خود صحبت خواهيم کرد. بگرديم تا بلکه يک مسلمان روزنامه‌خوان پيدا بکنيم.
« ممکن نيست. در اينجا نمی‌توانيد غير از چند مشترک حبل‌المتين روزنامه خوان ديگری پيدا بکنيد. روزنامه‌های ترکی قفقاز نيز در اينجا خريدار و خواننده ندارند. اصلاً در اينجا ترکی خواندن متداول نيست. اگرچه همه ترک هستند اما ترکی نمی‌خوانند. در همه جای آذربايجان چنين است. حتی چنان تيپ‌هايی وجود دارند که اين حال را برای قفقاز نيز پيشنهاد می‌کنند و خيال می‌بافند که بايد همه‌ی عالم اسلام زبان فارسی ياد بگيرند و به فارسی بخوانند.
« يک سال قبل در اينجا روزنامه‌ای هفتگی به نام فرياد منتشر گرديده است. بعد از در حدودِ سی روزنامه‌ای که در تبريز منتشر می‌شده، اين روزنامه نيز عمر خود را فدای معارف دوستان اروميه کرده، رفته است و فريادهايش به فريادهای کشيده شده در ميان صحرا مانده، بی‌ثمر ماند و سرانجام تلف گرديد.
« در عرض پانزده روزی که در اروميه ماندم، هر چه جستجو کردم بلکه يک نفر خريدار روزنامه ترکی پيدا کنم تا ببينم در قفقاز يا عثمانی چه می‌گذرد و اوضاع عالم چگونه است، ممکن نگرديد. به شهبندری عثمانی هم مراجعه کردم که به روزنامه‌های استانبول دسترسی پيدا کنم که بی‌نتيجه بود. انسان وقتی به ايران افتاد، به معنی اين است که دستش از عالم مدنيت بريده شده است.»(۳۲)
چنان که ديديد به اعتراف صريح رسول زاده، نه تنها دو سه سالی پس از اعلان مشروطيت در همه جای آذربايجان، مردم علاقه‌ای به ترکی خواندن نشان نمی‌دادند، بلکه همان مردم ترک زبان به رسول زاده‌ها توصيه می‌کردند که در قفقاز هم به فارسی بنويسند ... و اين وضع ربطی به حکومت پهلوی ـ چون سال‌ها مانده بود تا حکومت پهلوی بر سر کار بيايد ـ يا هيچ حکومتی در ايران متأخر نداشت و مربوط می‌شد به نقش تاريخی زبان فارسی به عنوان زبان اصلی کتابت و مشترک مردم ما. چنان که در همان دوره‌ی ناصری تا «تمثيلات» آخوندزاده به فارسی ترجمه نشد، خواننده‌ای پيدا نکرد. و اگر «‌مکتوبات» او هم به همت مستشارالدوله به فارسی برگردانده نمی‌شد، نسخه‌ی دستنويس آن در بين روشنفکران ايران ـ چه فارسی زبان و چه ترکی زبان ـ دست به دست نمی‌گشت. در تبريز هم چه پيش از مشروطه و چه پس از آن، زبان اصلی همه روزنامه‌های مهم و معتبر به فارسی بود و اگر بعد از مشروطيت چند نشريه نظير «خيرانديش» و «اناديلی» و ... به ترکی منتشر شدند و يا رساله‌هايی به ترکی در آن شهر منتشر کردند، و يا پاره‌ای نشريات، در کنار فارسی، يکی دو صفحه‌ای به ترکی اختصاص دادند، به معنی بی‌اهميت بودن زبان فارسی نبود.
طرح اهميت تاريخی نقش زبان فارسی به معنی ناديده گرفتن تأثير نظام آموزش همگانی در دوره‌ی پهلوی، در گسترش زبان فارسی نيست. نيز آن همه تأکيد بر نقش بارز «هويت ايرانی» در دنيای پيش مدرن و محتوای سياسی ـ فرهنگی و جغرافيايی مفهوم «ايران» به نام کشوری شناخته شده و کهن سال، به معنی ناديده گرفتن درک نوينی که از «ايران » و «ايرانی» پيدا شده است، نيست. آن مسائل را بايد در جای خود مورد بررسی قرار داد و اين مفاهيم تازه را هم بايد به جای خود و با توجه به آن مفاهيم پيشينه‌دار و کهن سال مورد ارزيابی، بازبينی و بررسی قرار داد. به عبارت ديگر در ربط با کشور کهن‌سالی چون ايران، نمی‌توان همه چيز را به پای «مدرنيته» و تجدد نوشت و نقطه‌ی پايان نهاد.(۳۳) ايران کشور جديد‌التأسيسی چون پاکستان و اندونزی، ترکيه و عراق يا آلمان و آمريکا نيست.
با اين همه تا شرايط اجتماعی و تاريخی جامعه‌ی ايرانی دگرگون نگرديد، اين مفهوم جديد جذب فرهنگ ايران نشد، شرايطی که مبارزات گسترده‌ی ضداستعماری را در کنار مبارزات ضداستبدادی ـ استبداد قاجار ـ باعث شده است. پيدايی مفهوم جديد وطن در شکل تکامل يافته‌ی ناسيوناليستی آن در فرهنگ ايرانی، محصول همين شرايط استعماری قرن نوزدهم بوده است، به عبارت ديگر شاعران و متفکران اين دوره ناگزير بودند که در مبارزات ضداستعماری بيشتر بر ناسيوناليسم ايرانی، و گاه اسلامی، تکيه کنند. و در مبارزات ضداستبدادی خود متکی باشند بر دستاوردهای فرهنگی غرب، از قبيل پارلمانتاريسم، قانون‌خواهی، دموکراسی و حق حاکمیّت ملت. به همين دليل سرنوشت ناسيوناليسم ايرانی از سرنوشت مبارزات و حتی مفهوم مبارزات ضداستعماری آنان جدا نيست.
وطن بزرگ‌ترين مايه‌ الهام همه شاعران اين دوره است.(۳۴) اگر دواوين شعرای اين دوره يا روزنامه‌های اين زمان را بگشاييم کمتر صفحه‌ای است که به نوعی در آن با مفهوم جديد وطن آشنا نشويم. تأثيرگذاری و شورانگيری اين نوع سروده‌ها، دست مايه‌ای بوده است برای برانگيختن احساسات ملی و ضداستعماری مردم. دو نمونه‌ی زيرا از ملک‌الشعرا بهار حال و هوای شعرهای «وطنی» آن دوره را به خوبی به نمايش می‌گذارد.
ای خطة ايران مهين، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجين جان و تن من
ای عاصمة ‌دنيی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دل پر حَزَن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سنمم نيست
ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
***
دردا و دريغا که چنان گشتی بی‌برگ
کز بافتة‌ خويش نداری کفن من
***
و امروز همی گويم با محنت بسيار
دردا و دريغا وطن من، وطن من
(ديوان بهار، ج ۱، ص ۲۱۶)

و نيز:
وطنياتی با ديدة‌ تر می‌گويم
با وجودی که در آن نيست اثر می‌گويم

تا رسد عمر گرانمايه بسر، می‌گويم
بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم

که وطن، باز وطن، باز وطن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار، وطن در خطر است
(ديوان بهار، ج ۱، ص ۲۰۸)
نيز دهخدا در جايی ديگر و در قطعه‌ای سه بيتی، وطن‌داری و عشق به وطن را اين گونه تصوير کرده است:
هنوزم ز خُردی به خاطر دَر است
که در لانة ماکيان بُرده دست
به منقارم آن سان به سختی گزيد
که اشکم، چو خون از رگ، آن دم جهيد
پدر خنده بر گريه‌ام زد که «هان!
وطن‌داری آموز از ماکيان».
(ديوان دهخدا، ص ۱۲۵)

يادداشت‌ها: ــــــــــــــ
۱. ابوالقاسم عارف قزوينی، ديوان، به اهتمام عبدالرحمن سيف آزاد، چاپ ششم، تهران، اميرکبير، ص ۳۳۴.
۲. مدرنيست‌هايی چون ارنست گلنر، هابسبام، بنديکت اندرسون، مايکل مان، بِراس و ... بنيادی‌ترين ديدگاه نظری که در برابر مدرنيست‌ها، ديدگاهی کاملاً متفاوت داشت و دارد، مربوط می‌شود به انديشه‌ی «پيشينه‌باوری» Primordialism و پيشينه‌باورانی (Primordialists ) چون کلی فورد گيرتز (Geertz ) و استيون گراسبی (Grosby ) و ...
۳. Smith, Anthony D. : Nationalism and Modernism. London, Routledge, 1999 – 2000 , p . I.
۴. Hobsbawm E. J. : Nations and Nationlism Since 1780, Programme, Myth, Reality. Cambridge University Press , 1997 , pp. 14 – 15.
۵. فريدون آدمیّت: انديشه‌های ميرزا فتحعلی آخوندزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات خوارزمی، ص ۱۱۶.
۶. Anderson, Benedict: Imagined Communities, Published by Verso, London, 1999. Pp. 18. 22 – 36.
۷. فريدون آدميت: انديشه‌های ميرزا آقا خان کرمانی، چاپ دوم، تهران، انتشارات پيام، ص ۲۶۴.
۸. شفيعی کدکنی، « تلقی قدما از وطن»، الفبا، شماره ۲، ص ۳.
۹. برای يک معرفی کوتاه اما ارزنده از کتاب بنديکت اندرسون نگاه کنيد به مقاله‌ی مسعود فاضلی با عنوان « آيا ملت‌ها مجموعه‌هايی ساختگی و تصورّی هستند»، در کنکاش، چاپ آمريکا، شماره‌ی دوازدهم، پاييز ۱۳۷۴، صص ۷۴ تا ۸۳.
فاضلی در نقد آرای اندرسون نکته‌ی مهمی را درباره‌ی ايران مطرح کرده و نوشته است: « يک سوال مشخص درباره ايران و مشخص‌تر از آن شاهنامه فردوسی: آيا اين کتاب سازنده پندار «ايرانيت» نيست؟ اگر چنين باشد اين کمونيتة به خيال درآمده imagined community کهن‌تر از آن است که اندرسون می‌گويد.» نگاه کنيد به همان مجله‌ی کنکاش ص ۸۳. از سويی ديگر اين نکته نيز درخور توجه است که در غرب بعضی از پژوهندگان چون Lesley Johnson سعی کرده‌اند که براساس نظريه‌ی بنديکت اندرسون نمونه‌هايی از همان کمونيته‌های به خيال درآمده را در دوره‌ی قرون وسطی نشان دهند. نگاه کنيد به صفحه‌ی ۱۷۵ کتاب Anthony D. Smith مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۴ داده‌ام.
۱۰. نگاه کنيد به مقاله‌ی جلال خالقی مطلق و جلال متينی با عنوان کلی «ايران در گذشت روزگاران» که بخش نخست آن با عنوان «ايران در دوران باستان» نوشته‌ی استاد خالقی مطلق و بخش دوم آن با عنوان «ايران در دوران اسلامی» نوشته‌ی استاد جلال متينی است. و هر دو مطلب در ايران‌شناسی، سال چهارم، شماره‌ی ۲، تابستان ۱۳۷۱ منتشر شده است، نيز نگاه کنيد به دنباله‌ی بحث در ايران‌شناسی، سال چهارم، شماره‌ی ۴، ۱۳۷۱ و نيز نگاه کنيد به ايران‌شناسی، سال ششم، شماره‌ی ۱، بهار ۱۳۷۳ به نوشته‌ی استاد خالقی مطلق با عنوان: « چند يادداشت ديگر بر مقالة ايران در گذشت روزگاران»
۱۱. برای نمونه نگاه کنيد به نظريات Adrian Hastings که هويت ملی انگليسی‌ها را به عنوان يک ملت ـ دولت انگليسی (an English Nation – State ) به قرن يازدهم می‌رساند و از ملت انگليسی به عنوان قديم‌ترين ملت جهان غرب ياد می‌کند. نگاه کنيد به کتاب او با اين مشخصات:
Hastings, Adrian: The Construction of Nationhood, Cambridge Universtity Press,1997.
به خصوص به بخش نخست با عنوان ملت و ناسيوناليسم، صفحات ۵ تا ۷ و نيز به بخش دوم آن از صفحه ۳۵ تا ۶۶.
۱۲. نگاه کنيد به صفحه‌ی ۱۳۷ کتاب هابسبام (Hobsbawm ) که مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۵ به دست داده‌ام.
۱۳ و ۱۴. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب. به سعی و اهتمام گای ليسترانج [چاپ افست]، ناشر: دنيای کتاب، صفحه‌ی ۱۰۰ و ۱۴۱.
۱۵. مستوفی حمدالله: نزهه‌القلوب. ص ۲۲ و نيز نگاه کنيد به عبارات زير از صفحه‌ی ۹ همين کتاب، آن جا که از راه‌های ايران زمين و مقدار طول و مسافت آن‌ها تا مکه سخن می‌گويد. در اين عبارات از مهم‌ترين شهرهای امروزی ايران وهمچنين شهرهايی که درگذشته جزو ايران بوده‌اند و از دست رفته‌اند، سخن می‌گويد به اين شرح:
« و از مکه تا معظم بلاد ايران زمين به موجب شرح که متعاقب در ذکر طُرُق [راه‌ها] خواهد آمد، مسافت بر اين موجب است: از مکه تا سلطانيه که دارالملک ايران است به راه بغداد، سيصد و هشتاد و هشت فرسنگ. تبريز هم دارالملک است به راه بغداد سيصد و هشتاد فرسنگ. بغداد هم دارالملک است به راه نجف اشرف، دويست و شصت فرسنگ است. از مکه تا ری سيصد و پنج فرسنگ، تا اردبيل، دوصد و بيست و چهار فرسنگ، تا همدان ، دويست و هفتاد و هفت فرسنگ، تا کاشان دويست و شصت فرسنگ، تا اصفهان سيصد و يک فرسنگ، تا سمنان دويست و بيست و نه فرسنگ، تا شوستر دويست و سی و يک فرسنگ، تا قاين دو صد و هشتاد فرسنگ، تا نيشابور چهار صد و بيست فرسنگ، تا تفليس پانصد و يک فرسنگ، تا بلخ پانصد و هفت فرسنگ، تا مرو چهارصد و هشتاد و يک فرسنگ، تا قم دويست و نود و چهار فرسنگ، تا سبزوار چهار صد و دو فرسنگ، تا يزد سيصد و چهار فرسنگ، تا قزوين سيصد و هفتاد فرسنگ، تا شيراز دويست و هفت فرسنگ، تا نيريز سيصد و نه فرسنگ، تا هرموز دويست و چهار فرسنگ...»
۱۶. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب، ص ۹۴.
۱۷ و ۱۸. همان متن، به ترتيب نگاه کنيد به صفحات ۵۲ و ۷۵.
۱۹. gnoli Gherardo: The Idea of Iran, An Essay on its Origin, Roma, Istiuto Italiano per il Medio ed Estremo Oriente , 1989.
نگاه کنيد به خصوص به بخش پنجم اين کتاب ارزشمند با عنوان The Sassanians and the Birth of Iran . صفحات ۱۲۹ تا ۱۷۵.
۲۰ و ۲۱. مستوفی، حمدالله: نزهه‌القلوب، به ترتيب نگاه کنيد به صفحات ۲۷ و ۱۱۲.
۲۲و ۲۳. نگاه کنيد به کتاب بنديکت اندرسون، به ترتيب به صفحات ۱۸ و ۱۴. مشخصات آن را در ارجاع شماره‌ی ۷ به دست داده‌ام.
۲۴. نگاه کنيد به: ترجمه تفسير طبری، فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی ۳۵۰ تا ۳۶۵ هجری، مجلد اول، به تصحيح و اهتمام حبيب يغمايی، چاپ دوم، انتشارات توس ، تهران ، ۱۳۵۶، صص ۵ و ۶.
۲۵. بنياد فرهنگ ايران، چهار تفسير از اين تفسيرهای قديمی را چاپ و منتشر کرده است. بدين شرح ۱: « تفسير پاک...» نسخه‌ی محفوظ در دانشگاه لاهور. (ظاهراً دراواخر قرن ۴ يا اوايل قرن ۵ هجری نوشته شده است.) به کوشش علی رواقی، ۱۳۴۸ تهران. ۲ـ تفسير قرآن کريم، تأليف ابوبکر عتيق سور آبادی، چاپ عکسی از روی نسخه ديوان هند، لندن، مکتوب به سال ۵۲۳ هجری. انتشارات بنياد فرهنگ، تهران، ۱۳۴۵ . ۳ـ تفسير قرآن مجيد محفوظ در دانشگاه کمبريج [تحرير ۶۲۸ هجری]، که به تصحيح استاد جلال متينی، جزو همان انتشارات، در ۲ جلد در ۱۳۴۹ منتشر شده است. ۴ـ تفسير بصائر يمينی، تأليف محمدبن محمود نيشابوری به تصحيح علی رواقی، بنياد فرهنگ، تهران ، ۱۳۵۹ شمسی. نگاه کنيد به يادداشت عارف نوشاهی بر مقاله‌ی حافظ محمودخان شيرانی با اين عنوان: «‌تفسيری کهن از قرآن مجيد» در معارف، دوره هيجدهم، شماره ۱، فروردين ـ تير ۱۳۸۰ (شماره پياپی ۵۲). ص ۴۲.
۲۶. برای يک گفتار کوتاه اما جالب در اين زمينه نگاه کنيد: به مقاله‌ی ويليام هنوی با عنوان «هويت ايرانی از سامانيان تا قاجاريه» در ايران‌نامه، سال ۱۲، شماره ۳، تابستان ۱۳۷۳، به صفحات ۴۷۳ تا ۴۷۸.
۲۷. حکيم ميسری، دانشنامه، به کوشش برات زنجانی، تهران، ۱۳۶۶ ، بيت ۸۰ تا ۸۵ به نقل از مقاله‌ی جلال خالقی مطلق با عنوانِ « چند يادداشت ديگر بر مقالة ايران درگذشت روزگاران» در ايران‌شناسی، سال ششم، شماره ۱، بهار ۱۳۷۳، ص ۲۹.
۲۸. برای نمونه نگاه کنيد به گفت‌وگويی که در اول ژانويه‌ی ۱۹۹۴ [۱۳۷۳] با دکتر چنگيز پهلوان کرده‌ام. اين گفت و گو با عنوان «‌حوزه تمدن ايرانی» با چهار گفت و گوی ديگر با دکتر چنگيز پهلوان، يک جا و در کتابی با نام «‌پنج گفت‌وگو»، چنگيز پهلوان، ناشر: فراز، در سال ۲۰۰۲ ميلادی در آلمان منتشر شده است.
۲۹ و ۳۰. صدرهاشمی، محمد: تاريخ جرايد و مجلات ايران، جلد اول، چاپ دوم، ۱۳۶۳ ، اصفهان، انتشارات کمال، ص ۲۶۱.
۳۲. رسول‌زاده، محمدامين: گزارش‌هايی از انقلاب مشروطيت ايران، ترجمه رحيم رئيس‌نيا، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۷، ناشر: شيرازه، صفحه ۱۰ پيش گفتار.
۳۳. همان کتاب، صفحات ۲۲۵ و ۲۲۶.
۳۴. يک نمونه از اين نوع نوشته‌های کم و بيش « قالبی» که به پيروی از نظريات بنديکت اندرسون به انگليسی نوشته شده است، کتابی است از مصطفی وزيری با اين مشخصات:
Vaziri. Mostafa: Iran as Imagined Nation, The Construction Of National Identity. Published in the United States by Parago House, 1993

گزارش یک سانسورچی!

$
0
0
اگه کل کامنتاشو هم ببینین متوجه میشین که فقط چند جمله است که هی با انشاهای مختلف تکرار شده. کل کلماتش هم نژادپرستی و عشیره‎گری و فاشیم قومی و اینجور چیزاست. خلاصه هر کی حرفی زد زود بهش میگه تو فاشیت قومی هستی و نژادپرستی و تجزیه‎طلبی و... برای همه خوانندگان کامنتها صبر ایوب آرزو می‎کنم چونکه بعضی کامنتها بی سر و ته هستند. برای کسانی هم که کامنتهاشونو منتشر نمی‎کنم آرزوی سلامتی دارم.

 

راستش را بخواهید امروز نمی‎خوام درد دل کنم بلکه می‎خوام یک گزارش از کارم ارائه بدم. آخه درسته که من یک سانسورچی هستم ولی به هر حال یک کمی دمکراسیسرم میشه. می‎گن که یکی از اصول دمکراسی هم گزارش‎دهی به مردمه (راست و دروغش گردن اونایی که میگن).

از وقتی که این وظیفه خطیر رو به عهده گرفته‎ام تا این ساعت که این گزارش رو می‎نویسم، مجموعا 26425 کامنت نوشته شده که از این مقدار موفق شده‎ام  3425 کامنت را سانسور کنم. اگر درصد بگیریم متوجه می‎شویم که من فقط  7.71 درصد از کامنتها رو سانسور کرده‎ام.

وقتی این گزارش را به شورای گردانندگان سایت ارائه دادم کلی از من گله کردند و بجای اینکه از من تشکر کنند و بگن دستت درد نکنه، تنبیه‎ام کردن. ایرادشون هم این بود که گفتن ما انتظار داشتیم که حداقل 20 درصد را سانسور کنی. خیلی بد کار می‎کنی، فقط خودتو مشغول کردی، کارگر بدی هستی! خوب این هم دستمزد من بینوا بود دیگه! چه کنیم!

در ادامه گزارشم به شما (اینها رو به شورا گزارش نداده‎ام، بهشون نگین) می‎خوام از کامنت نویسان سایت بگم. البته از درد دل قبلی تا حالا اتفاقات زیادی نیفتاده ولی باز هم خوبه که بگم.

در رابطه با جناب درسا:

در این فاصله جناب درسا که ظاهرا خانم است خوشبختانه فعالیتش را کمتر کرده. اینکه میگم ظاهرا خانمه به این دلیله که من تجربه بدی از بعضی از کامنت نویسا دارم. قبلا یکی اومد و با اسم زنانه هی نوشت و نوشت و بعد هم از کامنت نویسی به مقاله نویسی رسید و البته باز هم از کامنت نویسی دست بر نداشت. یک عکس خوشگل هم از خودشو گذاشت اون بالا و هی نوشت و نوشت و جنگ 72 ملت را در سایت برافروخت و آخرش هم وقتی گذاشت رفت، سر از بازار شوهریابی درآورد و بعدش هم معلوم شد که اصلا زن نبوده!

در رابطه با جناب سعید:

مورد دیگه در گزارشم این جناب سعید خان است که معرف حضورتان است، این سعید خان همانطوریکه می‎بیند باز هم مرتبا کامنت می‎نویسه. آن هم نه یکی و دو تا و  سه تا بلکه تا دلتون بخواد. بین خودمون باشه این کامنتا رو هم که می‎نویسه، اصلا مطالب رو نمی‎خونه. فقط نگاه می‎کنه ببینه کسی از زبان مادری، حق و حقوق یادگیری یا تحصیل به زبان مادری و از این چیرا نوشته یا نه. بعد شروع می‎کنه به نوشتن. وقتی هم که از این چیزا پیدا نمی‎کنه، باز هم کوتاه نمیاد. برمیداره زیر مقاله‎ای که اصلا به این چیزا مربوط نیست، باز هم کامنت می‎نویسه. اگه کل کامنتاشو هم ببینین متوجه میشین که فقط چند جمله است که هی با انشاهای مختلف تکرار شده. کل کلماتش هم نژادپرستی و عشیره‎گری و فاشیم قومی و اینجور چیزاست. خلاصه هر کی حرفی زد زود بهش میگه تو فاشیت قومی هستی و نژادپرستی و تجزیه‎طلبی و...

دیشب که می‎خواستم نوشتن این گزارش رو شروع کنم، عینک دودیم را درآوردم و گذاشتم روی میز بهش گفتم: "من سانسورچی سایت و تو هم سعید کامنت نویس." گفت: "باشه"و همین باشه کارمو عقب انداخت. کلی باهاش صحبت کردم و مجبور شدم که این گزارش رو امروز شروع کنم. کلی باهاش صحبت کردم. تا نصف شب. نگران نباشین. نمی‎خوام همه صحبتامو با جناب سعید بهتون گزارش بدم. فقط چند جمله رو براتون نقل می‎کنم.

به این جناب سعید گفتم که: "آقا جان مجبوری برای هر مطلبی کامنت بنویسی؟"

گفت: "معلومه، اگه اینکارو نکنم که باید بیکار بشینم کنج خونه!"

گفتم: "چرا همش یک سری حرفارو تکرار می‎کنی؟ چرا چیز تازه‎ای نمی‎نویسی؟

جواب داد: "برای اینکه حال می‎کنم. راستشو هم که بخوای چیز دیگه‎ای بلد نیستم."

پرسیدم: "اصلا مطالبو می‎خونی که بهشون جواب میدی؟"

گفت: "خدا پدرتو بیامرزه، آخه کی حال داره این همه مطلبو بخونه. برای جواب دادن که لازم نیست آدم مطلبو بخونه، حال داری تو هم! بیچاره! این تویی که باید همه کامنتها رو از اول تا آخر، واو به واو بخونی تا بتونی سانسورشون کنی!"

پرسیدم: "آقا سعید حالا چرا یک کامنتو هفت هشت تکه می‎کنی و میذاری؟ چرا همه کامنت رو یکجا نمی‎فرستی؟"

قاه قاه خندید و گفت: "توی همه مطالب که این کارو نمی‎کنم. فقط توی مقالاتی این کارو می‎کنم که ازشون خوشم میاد. اونوقت برنامه ورد رو باز می‎کنم و دو صفحه پر می‎کنم از کامنتهایی که تا حالا نوشته‎ام، بعد اونو تکه تکه می‎کنم و می‎فرستم تو سایت. اینجوری تعداد کامنتا زیاد میشه و به 30 تا  که رسید، این کیانوش توکلی برمیداره اونو میذاره تو بخش ویژه ایرانگلوبال و دو هفته اونجا می‎مونه!"

بهش گفتم: "آقا سعید، کور خوندی! من متوجه این موضوع شدم و به کیانوش توکلی چغلی تو رو کردم. اون هم تصمیم گرفته که کامنتهای تکه تکه را فقط یک کامنت حساب کنه. از این به بعد باید کلک دیگه‎ای بزنی!"

آخرین چیزی که ازش پرسیدم این بود که: "آقا سعید چطور میشه که 24 ساعته کامنت می‎نویسی؟ مگه نمی‎خوابی؟"

باز هم قاه قاه خندید و جواب داد: "من یک برادر دوقلو دارم، 12 ساعت من می‎خوابم و اون می‎نویسه، بعدش هم اون می‎خوابه و 12 ساعت من می‎نویسم."

آخرش به من گفت: "میشه حالا من یک سؤال از تو بکنم؟"

گفتم: "بفرما."

پرسید: "حالا تو چرا هی به من میگی آقا سعید، از کجا میدونی که من سعیده خانم نیستم؟"

موندم که چی جواب بدم!!!

درباره جناب پاپک خرم دین:

این جناب پاپک خرم دین حسابی منو عصبانی می‎کرد. بسیاری از کامنتاش تکراری بود و کپی پست کامنتای قبلیش! تقریبا توی تمام کامنتش هم  تکرار می‎کرد که من آذری هستم و صاحبخانه و ترکها مهاجم هستتد و مهاجر و عربها هم مهاجم هستند و مهاجر و بعدش هم شروع می‎کرد به بد و بیراه گفتن به ترکها و عربها.

چندین و چند بار بهش گفتم جناب پاپک قبول، شما آذری هستین، بر منکرش لعنت! ولی این دلیل نمیشه که به ترکها و عربها توهین کنین و هی بنویسین که این ترکها و عربها بی‎فرهنگ و بی‎تمدن هستند و... گوش نکرد و نکرد. من هم خوب طبیعیه که اینجور کامنتاشو سانسور می‎کردم. آخرش تصمیم گرفتم که مدتی کامنتاشو منتشر نکنم. این جناب پاپک هم زود راهشو پیدا کرد. زنگ زد به کیانوش توکلی و شروع کرد به آه و ناله که بله من آذری هستم و این سانسورچی شما کامنتهای منو سانسور می‎کنه. این جناب توکلی ما هم که آدم دل رحمیه، شروع کرد با من چک و چونه زدن و آخرش هم که دید من قبول نمی‎کنم، به من دستور داد که کامنتای پاپک خان رو منتشر کنم. من هم این کار رو کردم ولی راستشو بخواین هی خودمو می‎خوردم.

چند روز پیش این جناب پاپک خان باز هم چند کامنت نوشت که به مردم عرب و ترک توهین می‎کرد و آنها رو بی فرهنگ و وحشی و... می‎نامید. من هم زود یک بشکن زدم و بالا پریدم و سانسورشون کردم. اعتراض کرد. من هم جوابشو در کامنتا دادم. ایمیل زد به شورای محترم گردانندگان سایت و شکایت کرد. این دفعه خوشبختانه کیانوش توکلی دستوری صادر نکرد. بقیه هم بی خیال شدند. بعدش جناب پاپک خان کامنتی نوشت و مرا " ضد ایرانی"و "همانند ولا فقیه در خدمت بیگانگان"خواند. من هم حسابی عصبانی شدم و خودسرانه تصمیم گرفتم که دیگه کامنتاشو منتشر نکنم. به این کیانوش توکلی هم توپ و تشر زدم که اینجا یا جای منه یا جای این پاپگ خان خرم دین. کیانوش هم که دید من آتشم تنده، چیزی نگفت. یکی از اعضای شورا هم به ایمیلش جواب داد و نوشت که شما به مردم توهین کرده‎اید و کامنتهایتان منتشر نشده و حالا هم که به سانسورچی ما توهین کرده‎اید، دیگر از انتشار کامنتهایتان معذوریم. من هم کلی خوشحال شدم. حالا هرچی این پاپک خان کامنت می‎نویسه، من اصلا نمی‎خونمشون و زود دکمه عدم انتشار رو فشار می‎دم. آخیش نفس راحتی کشیدم.

در ضمن به کیانوش اعتراض هم کردم و گفتم که چرا منو جزو لیست نویسندگان سایت نگداشتی؟ اون هم زود به مسؤل فنی گفت که منو جزو نویسندگان سایت بذاره. من هم کلی خوشحال شدم. مسؤل فنی هم زود یک نامه رسمی به من نوشت و از من خواست که یک قطعه عکس شش در جهار بفرستم. من هم امروز رفتم عکاسی و عکس گرفتم و براش فرستادم. حالا شدم جزو نویسندگان سایت. آخ که چقدر خوشحالم. هی بشکن می‎زنم و می‎رقصم. حالا از امروز هر جا که برم با افتخار خواهم گفت: "من یک نویسنده هستم".

من دلم می‎خواد گزارشمو ادامه بدم ولی می‎دونم که حوصله‎تون سر میره. برای همین هم همینجا تمومش می‎کنم. در آخر هم برای همه خوانندگان کامنتها صبر ایوب آرزو می‎کنم چونکه بعضی کامنتها  بی سر و ته هستند. برای کسانی هم که کامنتهاشونو منتشر نمی‎کنم آرزوی سلامتی دارم.

در آخر هم میگم که:

امکان کامنت‎ها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادنه نقد، نظرتان رادر مورد مطالب سایت بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

این نوزاد از شکم مادر مرده، به دنیا میاید (پیرامون نوشته ماشاءالله آجودانی)

$
0
0
ماشاءالله آجودانی در نوشته خود برای تبعیض دیدگان « وطن و زبان مشترک» ناسیونالیستی پیدا میکند. کوتاه بگویم درنظریه او : وطن اسارت است؛ و زبان سلطه. او ستمدیدگان را به اسارت و تحمل سلطه گری فرامیخواند. برای ساختن وطن و فرهنگ مشترک ضرورت دارد همه چیز از نو زاده شود. حتی وطن و فرهنگ.این نوزاد از شکم مادر مرده به دنیا میاید.

ماشاءالله آجودانی با نوشتن این مقاله: وطن، زبان فارسی و شعر مشروطه ، غیر مستقیم خواسته برای تبعیض دیدگان ایران « وطن مشترک» و « زبان و فرهنگ مشترک» نشان دهد.
او می نویسد:

-« مردم ترک زبان به رسول زاده‌ها توصيه می‌کردند که در قفقاز هم به فارسی بنويسند ... و اين وضع ربطی به حکومت پهلوی ـ چون سال‌ها مانده بود تا حکومت پهلوی بر سر کار بيايد ـ يا هيچ حکومتی در ايران متأخر نداشت و مربوط می‌شد به نقش تاريخی زبان فارسی به عنوان زبان اصلی کتابت و مشترک مردم ما».
-« فارسی در طی قرن‌ها ـ و با آن که عربی در دوره‌هايی زبان علمی منطقه بوده است ـ همين ويژگی اساسی و بنيادی‌اش را هم با عنوان زبان رايج گفتار بخشی از مردم ايران و هم به عنوان زبان مشترک گفتار و « نوشتارِ» همه‌ی مردم ما حفظ کرده است.»

در عصر سده های میانه، تا اجرای « سیاست یکسان سازی» رضاخان، در ایران زبانهای عربی، فارسی، ترکی به درجات مختلف، زبان کتابت بود. قلمزنان اندکی که وجود داشتند معمولاً به عربی و فارسی چیز نوشته اند و تعدادی از آنها نیز به زبان ترکی. بعضی ها دارای آثار به هر سه زبان بودند. مثل نسیمی و فضولی. زبان عربی در عرصه علم و فلسفه- زبان فارسی در ادبیات، و زبان ترکی هم عرصه ادبیات راشامل میشد. که به شعر و لغت نامه و داستان پرداخته اند. زبان ترکی زبان قشون بود و زبان بخشی از مردم. علاقمندان قلمزن در عرصه ادبیات هم به آن پرداخته اند. زبان به عنوان وسیله ارتباط با دیگران در دست قلمزنان بود. در این عصر زبان « مشترک» ی وجود نداشت. هر قلمزن نسبت به محیط خود و نسبت به پیامش از این سه زبان استفاده کرده است. همانطور که ما اکنون انجام میدهیم. زبان مشترک، زبان رسمی، زبان ارتباطی، مقولات امروزی هستند.

و در گذشته فاقد معنا بودند. در گذشته همه چیز دئمی ، تابع سلطه، و نیاز دربارها و حکومت گران بود. و یا مسئله ی دینی اهل قلم انگشت شمار. فرهنگ مردمان ، فرهنگ شفاهی و فولکلور بود. و هر مردمی فرهنگ خود را در زبان خود آفریده است. کار کتابت مال روشنفکران و وابستگان دربار و مذاهب بود. و زبانشان نیز تابع همین نیازها. سلسله های ترک برای اداره ی مملکت - بخوان تحمیل سلطه-زبان دیوانی شان - یعنی ابزار تسلط شان - فارسی مخلوط با کلمات عربی بود. و نیازی به ترویج زبان ترکی بصورت نوشته احساس نمی کردند. این است که زبان ترکی تنها برحسب نیاز محیط توسط برخی باسوادان کتابت میشد. گذشته خالی ست و چیزی برای حل مسایل امروزی ندارد.مجبوریم همه ی مسایل را خودمان حل کنیم. نه فرهنگ مشترکی بود و نه زبان مشترکی .

از آغار حکومت پهلوی هم هرچه داریم به زور یکسان سازی درست شده و نه با آزادی. نه وطن وطن است و نه فرهنگ فرهنگ . وطن و فرهنگی که با اجبار و سلطه و کشتار پدید آید نه وطن است و نه فرهنگ. زندان است و مغز شویی. و سلطه گری.آجودانی قند تو دلش آب میشود که محمد امین رسول زاده ی ناسیونالیست معروف، نتوانسته در اورمیه روزنامه و کتاب ترکی پیدا کند و خواننده. دلیلش روشن است تحصیل را برای کارهای دولتی انجام میدادند و آنهم زبانش فارسی بود. خواندن و نوشتن زبان ترکی در کار برای نان خوردن مورد نیاز نبود. و رساندن پیام هم به باسوادان توسط زبان فارسی انجام میگرفت.

اما در همین زمان که رسول زاده در اورمیه بدنبال روزنامه و خواننده بود، کودکان شعر کودکیشان را در ادبیات شفاهی چنین میخواندند: « از پسر بیگ بیزارم. روي ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﻛﺘﺎﻧﻲ ﻣﻲﻧـﻮﻳﺴـﻢ. پیراهن کتانی با خطوط موازی؛ بیا زبان ما را یاد بگیر-زبان ما زبان ʺ اورﻣﻮʺ ﺳﺖ.»بی اوغلوندان ﺑﺌﺰارام Bəyoğlundan bezâram ﻛﺘﺎن ﻛﺆﻳﻨﻚ ﻳﺎزارم kətan köynək yazaram ﻛﺘﺎن ﻛﺆﻳﻨﻚ ﻣﻴﻞ ﻣﻴﻠﻲ kətan köynək mil- mili ﮔﻞ اوﺧﻮ ﺑﻴﺰﻳﻢ دﻳﻠﻲ gəl oxu bizim dili ﺑﻴﺰﻳﻢ دﻳﻞ اورﻣﻮ دﻳﻠﻲ bizim dil Urmu dili وقتی زبانی در اداره ی مملکت و انجام کارهای آن بکار گرفته نمیشود- تحصیل هم نمیشود- کتاب و روزنامه و خواننده هم پیدا نمیشود. هر کس نسبت به نیازش چیز یاد میگیرد.

این مسئله ایست که رسول زاده و آجودانی از درک آن عاجز مانده اند. اما در همان حال مردم فولکلور خود را میافریدند و حتی در نبود کاغذ روی پارچه ی کتان که خطوط موازی داشت برای کودکان به زبان مادری خواندن و نوشتن یاد میدادند. شعر کودکانه ی «حب سنه» که قسمتی از آن نقل شد مسئله را از اعماق گذشته برای ما روشن میکند.برخلاف تحلیل آجودانی زبان فارسی در گذشته نه زبان مشترک بل « زبان سلطه گری» بود. که توسط دربارهای ترک برای ادامه ی فرمانروایی در کارهای دیوانی بدان نیازمند بودند. و توجه اینان به فرهنگ فارسی هم به همین دلیل بود. آنان حساب میکردند زبانی که سلطه یشان را حفظ و گسترش میداد و نیازهای استبداد را رفع می نمود باید مورد حمایت و استفاده قرار می گرفت - و اینکار را هم انجام میدادند. منطق شان غیر از این و بیش از این قد نمیداد.

تاریخ برای امروز چیزی ندارد. بیابان و برهوت است. دست یازیدن به گذشته با دید ناسیونالیستی جهت حل مسایل امروزی  تنها میتواند نشانه ی سلطه جویی و سلطه گری باشد. با چهار دوجین کتاب و نویسنده ی درباری و یا دینی و صوفی فرهنگ مشترک نمیشود. و یا «بکارگیری سنتی زبان فارسی دیوانی» که همیشه ابزار استبداد و تسلط بود نمی تواند فرهنگ مشترک خوانده شود.بله در 80 سال اخیر توسط نویسندگان همه ی مردمان ایران فرهنگ مشترک اجباری توسط سیاست یکسان سازی ایجاد شده ولی اسم آنرا نمیتوان فرهتگ مشترک دموکراتیک گذاشت. این فرهنگ نامش فرهنگ «زورکی» ست.که هنوز هم ادامه دارد. زورکی تنها بدین دلیل که غیز از زبان فارسی همه ی زبانهای دیگر غیر دولتی و ممنوع بود. و هست. این آن سدی ست که باید شکسته شود. 

بله «وطن» مقوله قرن اخیر است و مفهومی ناسیونالیستی دارد. ناسیونالیسم در پایان دوره ی سده های میانه در برابر فئودالیسم و بعدها در برابر استعمار کلاسیک مترقی بود ولی اکنون بشدت ارتجاعی ست و زمانش سپری شده است. اکنون بجای وطن گرایی و وطن پرستی، احساس قلبی وطن دوستی قرار دارد. که عاری از ایده لوژی ناسیونالیستی ست. وطن دوستی وقتی شکوفته میشود که فرد و افراد در چهارچوبی که زندگی میکنند از انواع اسارتها و تبعیض ها « آزاد» باشند. در غیر این صورت سخن از وطن یعنی «اسارت». زبان هم وقتی مشترک است که «مادری» باشد. زبان «ارتباطی» نیز آن زبانی ست که "انتخابی"باشد. فرهنگ مشترک نتیجه ی تلاش مشترک همه ی فرهنگ هاست که آزادانه حاصل شده باشد. مثل فرهنگ "بشری". فرهنگ مشترکی که فاقد عنصر آزادی ست، نمیتواند مشترک باشد. آن حاصل « سلطه و سلطه گری» ست و نام اش «فرهنگ سلطه» .

آجودانی با نوشتن این مقاله خواسته برای تبعیض دیدگان ایران « وطن مشترک» و « زبان و فرهنگ مشترک» نشان دهد. یعنی چنگ زده به ایده لوژِی ناسیونالیسم پارسی. او قبلاً هم در مورد تحلیل تاریخی رمان صادق هدایت به ناسیونالیسم ایرانی متوصل شده است. صادق هدایت که مثل هر نویسنده ی دیگر از مراحل مختلف تفکر گذشته - با عنوان کردن چند نوشته از او در یکی از این مراحل -رمان بوف کور را که ربطی به ناسیونالیسم ندارد- و در اوج فکری و خلاقیت هنری نویسنده پدید آمده- اثری ناسیونالیستی ارزیابی نموده است. و اکنون هم در این نوشته برای تبعیض دیدگان « وطن و زبان مشترک» ناسیونالیستی پیدا میکند. کوتاه بگویم درنظریه او : وطن اسارت است؛ و زبان سلطه. او ستمدیدگان را به اسارت و تحمل سلطه گری فرامیخواند. برای ساختن وطن و فرهنگ مشترک ضرورت دارد همه چیز از نو زاده شود. حتی وطن و فرهنگ.این نوزاد از شکم مادر مرده، به دنیا میاید.

 ناسیونالیسم در ایران تنها باز تاب مبارزه ی استعماری و روابط سرمایه داری نیست که آجودانی عنوان میکند، و قسمت دیگر را مسکوت میگذارد؛ بل بخشی از آن بازتاب امپراطوری گرایی باستان و آریاگرایی ست. که در احزابی چون سومکا و پان ایرانیست و سلطنت گرایان  و پی جویان ایران بزرگ ، متجلی شده است. و تئوریزه.


آزادی، واجب‎تر از نان شب! ولی کدام آزادی؟

$
0
0
به ندرت می‎توان کسی را پیدا کرد که بر لزوم دمکراسی برای جامعه ما تاکید نکند. ولی مشکل در اینجا درک از دمکراسی است. از دید من، دمکراسی هدف نیست بلکه وسیله‎ای است در خدمت فراهم ساختن آزادی و آرامش و امنیت برای انسانها. از نگاه من، آزادی در گفتار و نوشتار و کردار حد و حدودی دارد. این آزادی جایی به پایان می‎رسد که شان انسانها و امنیت و آرامش آنها را مورد تهدید و تحدید قرار می‎دهد.

دوست و همکار عزیزم آقای اقبالی نوشته‎ای را در سخن روز منتشر کردند با عنوان"آزادی، واجب تر از نان شب!"که در حقیقت برای پاسخگویی به بحث‎هایی است که در طول عمر ایران‎گلوبال وجود داشته و در چند روز اخیر، به دلیل مسائلی که در بخش کامنتها پیش آمده، شدت گرفته است.

تا آنجایی که به ایران‎گلوبال مربوط می‎شود، از زمانی که من در این سایت حضور دارم، در شورای گردانندگان سایت، تا به حال هیچ فردی را ندیده‎ام که با "آزادی گفتار و نوشتار سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی"مخالفتی داشته باشد. به روشنی می‎توان مشاهده کرد که در این سایت، همه جور نوشته و از هر ایدئولوژی و نظر و موضع سیاسی یافت می‎شود. اینجا حتی نوشته‎هایی که بغایت نژادپرستانه و فاشیستی هستند، منتشر می‎شوند تا ماهیت آنها برای همه روشن گردد و در ضمن، آزادی بی حد و حصر گفتار و نوشتار سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگیرعایت شود.

پس مشکل ما در ایران‎گلوبال چیست و بحث بر سر چه موضوعی متمرکز است؟

متاسفانه آقای اقبالی به جای پرداختن به مورد مشخص ما، به یک سری کلی گویی درباره "ضرورت وفاداری به آزادی‌های بی قید و شرط گفتار و نوشتار سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی"بسنده کرده‎اند.

برخلاف آنچه که آقای اقبالی نوشته‎اند، صورت مساله ما در ایران‎گلوبال نه "آزادی‎های بی قید و شرط گفتار و نوشتار سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی"، بلکه مشکل توهین، تحقیر، بددهنی، اتهام، جوسازی، منحرف کردن از بحث اصلی با کامنتهای تحریک کننده و این جور مسائل است. مشکل اینجاست که در کامنتهای سایت ایران‎گلوبال حتی به افرادی که در اینجا حضور ندارند تعرض می‎شود و ضمن بی احترامی به آنها در معرض توهین و اتهام قرار می‎گیرند، بدون اینکه از این مسائل اطلاعی داشته باشند و بتوانند پاسخگو باشند و از خود دفاع کنند.

 مساله ما این است که آیا آزادی گفتار و نوشتار شامل توهین و  تحقیر و اتهام و... هم می‎شود یا نه؟ طبیعتا در این مورد نظرات متفاوتی وجود دارد که با برداشت هر یک از ما از دمکراسی گره می‎خورد.

ما در بحث‎های پیشین خودمان روی یک سری موازین برای کامنتها توافق کردیم و متن کوتاهی را تهیه نمودیم که مسؤل کامنتهای سایت همواره بر اساس آنها به کنترل کامنتها بپردازد. همان متنی که ایشان هربار به خوانندگان سایت یادآور شده‎اند:

امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادنه نقد، نظرتان رادر مورد مطالب سایت بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.

متاسفانه این موازین گاها در عمل نادیده گرفته شدند زیرا هر کسی می‎خواست نظر خود را بگونه‎ای پیش ببرد، حتی اگر از این موازین توافق شده، خارج شود. در اینجا باید انصاف را در نظر گرفت و گفت که مسؤل کامنتها نهایت تلاش خود را بکار برد تا این موازین رعایت شوند.

با وجود توافق بر سر چنین متنی، اختلاف نظر بین ما همچنان ادامه داشت و من این را امری طبیعی و مثبت می‎دانم.

حال به نظرات آقای اقبالی و اختلافم با ایشان می‎پردازم ولی پیش از شروع باید خاطرنشان کنم که هدف از این بحث و آوردن فاکتهایی از بحث‎هایمان در شورای گردانندگان سایت، برخلاف آنچه که در موارد اختلاف مرسوم بوده، افشاگری و کوبیدن طرف مقابل نیست و تنها و تنها به قصد روشن شدن نظرات و تفکرات و در صورت امکان رسیدن به نکاتی روشن و قابل پذیرش است.

 * * *

اقبالی عزیز می‎نویسد: "توهین به شاه، خدا، اسلام، نژاد، قوم و … همواره بهانه هائی برای سرکوب و گره زدن زبانها بوده است".

به برداشت من، این جمله پاسخ ایشان به سؤال گرهی ماست. یعنی اینکه آزادی گفتار و نوشتار ایجاب می‎کند که توهین و تحقیر و اتهام و... نیز منتشر شود.

این پاسخ از دید من نادرست است.

در جوامع دمکراتیک غربی که پیشتاز دمکراسی و آزادی گفتار و نوشتارند، میان "نظر سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی"و توهین و اتهام و... تفاوت قائل می‎شوند و توهین به کسی نه تنها مجاز نیست بلکه جرم محسوب می‎شود. دوست عزیزم اقبالی پا را از حد جوامع دمکراتیک هم فراتر می‎گذارد و به آزادی توهین هم باور دارد. البته این تنها جنبه نظری تفکر ایشان است وگرنه در عمل کاملااینگونه نیست. برای اینکه این ادعایم را نشان دهم، به چند مورد اشاره می‎کنم.

چندی پیش کامنت نویسی به هموطنان "فارس"توهین کرده بود. مسؤل کامنتها بر اساس موازین سایت، این کامنت را منتشر نکرد. اقبالی عزیز بلافاصله همین کامنت توهین‎آمیز را در کامنت خود آورد تا به قول خودش، "قومپرستان فاشیست"را افشا کند. افشاگری نکته‎ای است که در همین مقاله هم بر آن انگشت گذاشته‎اند. من با این اقدام ایشان بهدلیل اینکه نقض توافقاتماناست، مخالفت کردم. ایشان اصرار داشتند که اینجور کامنتها باید منتشر شوند تا "قوم پرستان فاشیست"افشا شوند. من کامنت دیگری را که به هموطنان ترکمان توهین کرده بود، مثال آوردم و پرسیدم که آیا باید این کامنت را هم تایید کرد تا ناسیونالیست‎های "فارس"و پان ایرانیست‎ها افشا شوند یا نه؟ با گذشت چند هفته، هنوز پاسخی از ایشان دریافت نکرده‎ام. چرا؟ چون به نفع ایشان که تمامیت ارضی را مقدس می‎دانند و هیچ تلنگری به آن را برنمی‎تابند، نیست؟

سؤال دیگر من از ایشان دو روز پیش بود. من ضمن دفاع از کار مسؤل کامنتها در عدم انتشار کامنتی که در بخشی از آن آمده بود: "کجا معلوم شاید آلمانیها دریافتند که باید ترک شوند تا از قافله عقب نمانند الاغ را با مرسدس بنز عوض کردند"از اقبالی عزیز که بر آزادی بی قید و شرط بیان تاکید داشت، نظرش را پرسیدم و خواستم مشخصا جواب دهد که آیا این کامنت باید منتشر بشود یا نه. پاسخ ایشان جالب بود. اقبالی عزیز خیلی راحت و بدون اتلاف وقت و همراه با یک تفسیر به این سؤال جواب داد: "صادقانه می گویم که آنچه من از این جمله می فهمم و در عین بی اطلاعی از متن نظر اینست که: این کامنت یک واکنش طنزآمیز سیاسی (نادرست) در رد برتری طلبی های توخالی، خودبزرگ بینانه و نژادپرستانه است. من درست نمی دانم از موضع برتری طلبانه ویا تحقیرگرایانه یک ملت بنویسم (اعتقاد ندارم) ولی بخود اجازه سانسور  یک طنز سیاسی را هم نمی دهم."

یعنی اینکه این کامنت را باید یک "طنز سیاسی"در نظر بگیریم و منتشر کنیم. تعجب می‎کنم که نویسنده این "طنز سیاسی"اگر قصد توهین نداشت چرا به جای الاغ از دوچرخه و یا گاری استفاده نکرده است؟ آیا واقعا قصد توهین نداشته است؟ آیا این همان سیاست توهین و تحقیر اقوام و ملیتهای ایران نیست؟ آیا اگر به جای "ترک"، ایران و ایرانی و یا "فارس"نوشته می‎شد، باز هم اقبالی گرامی آن را "طنز سیاسی"می‎نامید و با انتشار آن موافقت می‎کرد؟ البته از حق نگذریم که ایشان در مقابل اعتراض بعدی من نوشت: "توهین به هر قوم و ملت را (بی تفاوت که کدام ملت باشد) من توهین بخودم می دانم"ولی مشخص نکرد که آیا باید این توهین را منتشر کرد یا نه؟

و این پرسش همچنان باقی است: آیا چنین توهین‎هایی باید منتشر شوند یا نه؟

مورد دیگری را که می‎توانم نشان دهم و یکی از مشکلات مسؤل کامنتهای سایت بود و جوابی هم نگرفت، کامنت خود اقبالی عزیز بود.

دوست عزیزم اقبالی در کامنتی، خطاب به عده‎ای، از اصطلاح "عربده کشی"استفاده کرده بود. همان زمان مسؤل کامنتها به ایشان اعتراض کرد ولی پاسخی نگرفت. به کامنت اقبالی عزیز دست نزد چون چنین اختیاری نداشت ولی کامنتی را که در جواب ایشان و با همان لحن نوشته شده بود، بر اساس موازین سایت منتش نکرد و فحش و بد و بیراه کامنت نویس را به جان خرید.

من در بحث‎های چند روز اخیرم این سؤال را مطرح کردم: "اقبال جان شما در کامنتی از اصطلاح نامطبوع "عربده کشی"استفاده کردید. روز بعد یک نفر با نام تجزیه طلب، در جواب شما نوشت: "عربده کش خودتی و جد و آبادته"

 در اینگونه موارد چه باید بکنیم. لطفا جواب دهید تا بتوانیم به نتیجه ای برسیم. آیا باید هر دو کامنت را عدم انتشار زد و گفت که لطفا دعواهایتان را ببرید بیرون از اینجا یا اینکه باید هر دو را منتشر کنیم و منتظر بد و بیراه ها و مشت و لگدهای بعدی بمانیم؟

متاسفانه اقبالی عزیز هنوز که هنوز است به این سؤال ساده پاسخ نداده است. طبیعتا جواب می‎تواند بله یا خیر باشد. البته شاید بتوان همین مقاله ایشان را به عنوان پاسخ این سؤال در نظر گرفت و به این نتیجه رسید که باید نه تنها هر دو را منتشر کرد بلکه باید کامنتهای بعدی را هم که احتمالا فحش خواهر و مادر و... خواهند بود، در معرض دید همگان قرار داد تا "قوم‎پرستان فاشیست"، "افشا شوند"!

البته که اقبالی عزیز نمی‎تواند با انتشار اینگونه کامنتها مخالف باشد زیرا در این صورت به اعتقاد خود مبنی بر "آزادی بی حد و حصر"بیان پشت خواهد کرد. ولی جواب "بله"نیز برای ایشان مشکل ساز است. در این صورت ایشان توافقی را که در دست داریم زیر پا می‎گذارد. توافقی که درست یا غلط، بخشی از قانون اساسی سایت ماست و معلوم نیست وقتی که ما به رژیم شاه و شیخ ایراد می‎گیریم که قانون اساسی‎ای را که خود نوشته، زیر پا می‎گذارد، چگونه می‎توانیم قانون اساسی خودمان را لگدمال کنیم!

اقبالی عزیز همواره و به درستی بر دمکراسی تاکید می‎کند. من و دیگران هم همین کار را می‎کنیم. به ندرت می‎توان کسی را پیدا کرد که بر لزوم دمکراسی برای جامعه ما تاکید نکند. ولی مشکل در اینجا درک از دمکراسی است.

از دید من، دمکراسی هدف نیست بلکه وسیله‎ای است در خدمت فراهم ساختن آزادی و آرامش و امنیت برای انسانها. از نگاه من، آزادی در گفتار و نوشتار و کردار حد و حدودی دارد. این آزادی جایی به پایان می‎رسد که شان انسانها و امنیت و آرامش آنها را مورد تهدید قرار می‎دهد. در درک من از آزادی، توهین و تحقیر و اتهام و... جایی ندارند. خوشبختانه اقبالی عزیز هم که در گذشته بر "آزادی بی حد و حصرگفتار و نوشتار"تاکید می‎کرد، در نوشته اخیر خود، آن را به "آزادی گفتار و نوشتارسیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی"محدود نموده ولی هنوز تکلیف خودش را با آزادی توهین و... مشخص نکرده است و جایی که به نفع خود اوست آن را می‎پذیرد و زمانی که به نفعش نیست، درباره آن سکوت می‎کند.

آنچه که ما امروز در ایران‎گلوبال با آن درگیریم، مشکل کامنتهاست.

نظر من این است که توهین و تحقیر و... نباید منتشر شود زیرا علاوه بر مشکلات حقوقی که دارد، شان انسانها را نیز خدشه‎دار می‎کند.

دوست دیرین و همکار عزیزم آ. ائلیار پا را از این هم فراتر می‎گذارد و معتقد است که کامنتهای بیربط با مطالب نیز نباید منتشر شوند زیرا زحمات نویسنده را هدر می‎دهند و بحث در مورد اصلی را منحرف می‎کنند. آ. ائلیار می‎گوید که این کامنتها را می‎توان بدون نام مقاله و نویسنده آن به "صفحه شما"منتقل کرد. صرفنظر از مشکل فنی این کار که باید فراهم شود، من هم در این مورد با ایشان هم‎نظرم و آن را می‎پذیرم. از دید من این حرف کاملا منطقی است زیرا هدف ما از ایجاد امکان کامنتها، فراهم آوردن مکانی است برای تبادل نظر و بحث و گفتگوی سازنده و مدنی درباره مسائل مطرح شده در مقالات و مطالب و نه میدانی برای "چات"و تسویه حساب و درگیری و بددهنی و ناسزا و... جای کامنتهای نامربوط با مقالات و مطالب منتشر شده (و باز هم نه توهین و...) در "صفحه شما"ی سایت است. ایشان همچنین نظرات دیگری هم دارند که در اینجا به آنها نمی‎پردازم.

تا آنجایی که برای من روشن شده است، اگر اشتباه برداشت نداشته باشم، در این نظر دو نفر دیگر از همکارانم هم با ما هم‎رای هستند. دوست دیرین و همکار عزیزم آقای توکلی هم نظرات خاص خود را دارند که امیدوارم آنها را در معرض قضاوت خوانندگان قرار دهند.

با امید به اینکه به یاری خوانندگان گرامی، مشکل کامنتها یک بار برای همیشه برای ما حل شود.

بگذار بجای نئوکانها وال استریت از ما حمایت کند( استقلال جنبشهای رفع تبعیض)

$
0
0
در رابطه با پیوند و جایگاه جنبش رفع تبعیض آذربایجان (ایران) با تشکلهای دموکراتیک و مردمی زحمتکشان ترکیه، باید گفت ایده ی درستی ست و ضرورت دارد که کوشندگان راه رفع تبعیض سیاست بیرونی خود را در این سمت و سو گسترش دهند. بجای تکیه بر ناسیونالیستهای دولتی و غیر دولتی و دیگر جریانها. این گزاره در مورد جمهوری آذربایجان هم صادق است.بجای حمایت نئوکانهای آمریکا، بگذار وال استریت از ما حمایت کند. ما تبعیض دیدگان با وال استریت همبستگی داریم نه با نئوکانها.

خبر

به گزارش گونئی نیوز، ژنرال ولی کوچوک که با خبرگزاری آپا APA مصاحبه می‌نمود، ادامه داد: ” در گردهمایی “داک” DAK -کنگره جهانی آذربایجانیها)در کلن مرا به عنوان دبیر انتخاب نمودند بعد از آن دولت‌های امپریالیست بیشتر از پیش بر من فشار آوردند. من همچنین در گرد هم آیی های آزربایجانیان آمریکا هم شرکت می‌کردم. بعد از آن دولت آمریکا از من برای تشکیل دولت برای آزربایجان جنوبی کمک خواست، اما من در آن زمان مخالف این کار بودم.چون معتقد بودم هنوز زمان مناسب آن نرسیده و امکانات کافی وجد ندارد.”
آقای ولی کؤچؤک که در پرونده “ارگنه کون” در ترکیه بعد از تحمل ۷۴ ماه حبس به تازگی آزاد شده است گفت: “در دادگاه من بارها اعلام داشته‌ام که من ملی‌گرای ترک هستم، اگر شرط ایجاد اتحادیه‌ای باشد، باید اتحادیه ترک‌ها ایجاد شود. ترک‌ها با ۳۰۰ میلیون جمعیت می توانند نقشه جهان را تغییر دهند” 


دیالوگ


آ.ائلیار: قهرمان قنبری گرامی، در صورت امکان این ژنرال  ولی کوچوک را کمی معرفی کنید: اهل کجاست؟ چه رابطه ای با مسایل آذربایجان و داک دارد. علت طرح این مسایل توسط او چه میتواند باشد؟ فکر میکنید او دروغ میگوید؟با تشکر از شما.



ولى کوچوک


قهرمان قبنری:
 با سلام جناب اىليار،ولى کوچوک متولد ١٩٤٤ در شهرستان بيله جيك،بعضا خود را از اذربايجانى هاى تركيه خوانده،فرمانده هى ژاندرمرى در استانهاى،وان،اغرى،گيره سون،اسكى شهير،حاتاى و اخرين وظيفه اش فرمانده ژاندرمرى در بيله جيك (محل تولد)كه در سال ٢٠٠٠ بازنشته مى شود،مورد اتهام در حادثه سوسورلوك كه منجر به قتل رئيس پليس و زخمى شدن نماينده مجلس شانلى اورفا از حزب رفاه كه اين حادثه را بخاطر تضعيف حكومت اىتلافى رفاه،يول حدس مى زدند،او بعدا متهم به تشكيل jitem نهاد اطلاتى مستقر در ژاندارمرى بدون اطلاع دولت و ستاد كل نيروهاى مسلح مى شود كه امر قتلهايى در تركيه است كه به فاعل مجهول معروف است، بعد از بازنشستگى در سال ٢٠٠٢ درخواست كانديداتورى در مجالس و عضويت در AKP مى كند كه درخواست عضويت و كانديداتوريش در حزب از طرف كميته تفتيش رد مى شود،و بعدها حتى نفرت و ناراحتى خود را از اين مسله ىى كتمان نمى كند و مى گويد كه در سال ٢٠٠٤ وقتى به طور اتفاقى با اردوغان در هتلى در امريكا روبرو مى شود از دست دادن با او خوددارى مى كند و بنوعى به او بى احترامى مى كند.

چند شركت تأمين امنيت در تركيه تأسيس مى كند و به نوعى وارد بازاد تجارت مى شود،بنا به ادعاى خودش در اجلاس ٢٠٠٥ داك در المان بعنوان مهمان شركت مى كند و در همين زمان بعنوان صدر داك انتخاب مى شود و ادعا مى كند تا زمان دستگيرى در ٢٠٠٨ صدر اين تشكيلات بوده(بنده اطلاع دقيق ندارم،اين ادعاى فرد است)ولى اژدر تقى زاده در جلسه داك در تاريخ ٢٠٠٩/٢/١١ در سيدنى كه به ميزبانى خانه ترك سيدنى تشكيل شده،در اخر سخنرانى با عصبانيت كه توام با حمله به دولت رجب طيب اردوغان است خواستار ازاد شدن ژنرال ولى کوچوك مى شود و از او نه به عنوان عضو داك، يا صدر داك،بلكه به عنوان دوست نزديك خود كه دغدغه ازادى قره باغ دارد ياد مى كند.

در رابطه با چگونگى رابطه او و اذربايجان ،بى شك او روابطى با بعضى از اشخاص و مقامات در جمهورى اذربايجان داشت، و نقطه مشترك اين روابط جنگ اذربايجان و ارمنستان است،حتى او متهم به تهديد تلفنى وكيل هراند دينك شده است،و در اين شكى نيست كه در اجلاس ٢٠٠٥ كلن داك شركت كرده،ولى اين سوال پيش مى ايد كه او رابطه اى مبارزات مدنى در اذربايجان داشته يا نه،يا حتى داك چه تاثيرى بر مبارزات يا رهبرى اين مبارزات داشته. ولى کوچوك در همان مصاحبه اعلام مى كند كه بخاطر اينكه با درخواست امريكا مبنى بر تشكيل كشور اذربايجان جنوبى مخالفت كرده به زندان افتاده،اين نقطه كليد طلايى اين مصاحبه است كه او اصولا به مسله ملى يا حقوق انسانى در اذربايجان ايران اعتقاد ندارد و اصولا اين مسله را توطئه امپرياليست و امريكا مى داند!

اين مسله البته در قشر فاناتيسم تركيه مسله اى همه گير است و نشات گرفته از مبارزه خلق كورد در داخل تركيه مى باشد كه اين مبارزات را نه مبارزات خلق كورد،براى حقوق انسانى يا در نتيجه تبعيض بلكه مبارزه اى مى دانند كه توسط كشورهاى خارجى و دشمنان تركيه براى تجزيه و ضعيف كردن تركيه استفاده مى شود،و اصولا مخالف و الرژى دارند با مبارزات كه بقول خودشان بوى تجزيه طلبى مى دهد،و مبارزه خلق اذربايجان هم از اين امر استثنا نيست و انها اين مبارزات را با پيش ذهنيت مبارزات كوردهاى تركيه،ساخته و پرداخته غرب و امپرياليست مى دانند، و خوب مى دانند كه اگر مبارزات خلق ها،الخصوص خلق تورك در ايران به نتيجه برسد(هر نتيجه اى كه الگو باشد)اين يعنى كوردها در ايران هم به نتيجه مطلوب مى رسند و اين يعنى يك قدم به خيل خودشان به فروپاشى تركيه نزديك تر مى شوند، و بخاطر اين اولترا ناسيوناليسم و فاشيسم كه ولى کوچوك نمونه اى از ان است نه حامى خلق اذربايجان در مسله ملى،بلكه دشمن طرح اين مسئله است با پيش ذهنيت كوردهاى تركيه، و بخاطر ان سعى مى كند با امپراطورى سيصد ميليونى كه وعده مى دهد (توهم) و هم فاشيسم خود را ارضا كند و هم سعى میكند كه سدى جلوى مبارزات انسانى خلق اذربايجان بگيرد، و هم اين جنبش نو را بد نام كند.

با تشكر از لطف تان جناب اىليار،البته يكى از رهبران فكرى ولى کوچوك ،دوغو پرينچك *صاحب امتياز روزنامه جمهوريت،رهبر حزب كارگر(ايشچى پارتى)كه همراه با ولى كوچوك از زندان ازاد شد(متهم در پرونده أرگنه گون)كسى كه وقتى بازداشت شد،ألكساندر دوگين ،ادعا كرد كه اين دسيسه اى از طرف غرب بر عليه دوستان روسيه بود! او بعد از ازادى در ميتينگ خود در ٢٢ مارس ٢٠١٤ كه در ازمير برگزار كرد،باز همان ادعا هاى ژنرال ولى كوچوك را تكرار كرده اينبار در مقياسى بزرگتر،او همان طرح (bop) را خواسته و دسيسه امپرياليست ها معرفى كرده كه مى خواهند نقشه همه خاورميانه را به هم بريزد،و جالب است كه گفته جوانان پرشين در مقابل امريكا قهرمانانه مقاومت مى كند،لازم به توجه است كه او مخصوصا از لفظ پرشين استفاده كرده، (حتما در مقابل عوامل امپرياليست كه توركهاى اذربايجان،كوردهاو عربها باشند.چون كه محور سخنانش فروپاشى و تجزيه تركيه و ديگر كشورهاى خاورميانه بود)از ايران استفاده نكرده در اين قسمت،تا نشان دهد كه با فاشيسم پرشين افتخار مى كند مثل فاشيسم توركى اش.

و ادامه داده كه طرح هاى امريكا و امپرياليستها توهينى به ملتهاى تورك،فارس و عرب است و ابراز اميدوارى كرده كه اين نقشه ها را نقش بر اب خواهد كرد،و در اخر اميد داده كه با همه كشورهاى منطقه اعم از سوريه،عراق،تركيه،ايران و اذربايجان طرح امريكا را براى تجزيه اين كشورها به شكست خواهيم كشاند و اتحاد مان را با هم قوي تر و محكم تر مى كنيم. باز هم تكرار مى كنم كه اين طرز تفكر در چرايى مبارزات خلقها به دنبال عوامل اصلى كه شايد احتياج به سواد يا دانش انچنانى نمى خواهد،فقط كمى وجدان مى خواهد در ديدن نابرابرى ها ،نيست! انها با كور شدن چشمانشان اميخته با فاشيسم،مبارزات خلقها فقط دسيسه خارجى مى دانند،بخاطر همين هم است كه ولى کوچوك دچار توهم شده و ادعا مى كند كه امريكا از او خواسته كه ايران را تجزيه كند و اذربايجان جنوبى را ايجاد كند!يعنى امريكا اينقدر نادان است كه فكر مى كند ولى کوچوک مى تواند كشور اذربايجان ايجاد كند.

اصولا اگر قرار بر پيشنهاد باشد،او در رده ده هزار هم نمى گنجد،بخاطر ان قويا اعتقاد دارم كه واقعيت ندارد و اين ادعا زاده توهم و ترسش از مبارزات خلق كورد در داخل تركيه است كه عوض قبول صورت مسله، و درمان ان،ان را به دسيسه غرب متهم مى كند.همانند فاشيسم فارس در ايران كه عوض قبول مسله و درمان ان،ان را به غرب و كشورهاى خارجى حواله مى دهد،يا حتى مثل تمام فاشيستها،و در اين بين ولى و امثال ان نمى پرسند كه چرا امپرياليست توركها در تركيه و فارسها در ايران را گول نمى زند تا انها هم از تبعيض و ستم كه به انها مى رود رهايى بيابند،ولى کوچوک تجسمى از فاشيسم و توهم ترس از تجزيه كشور است كه حتى اذربايجان هم برايش اهميتى ندارد،او ادعا مى كند كه دوست اذربايجان است بر عليه ارمنستان،ولى او اشتباه مى كند او دشمن خونى ارمنستان است،و مى خواهد فقط شهوت خون و نفرتش را از ارامنه ارضا كند،وگرنه اذربايجان براى او اندازه سكه اى ارزش ندارد،اذربايجان گوشت قربانى است كه او وجدانش و نفرتش را تسكين بدهد.

آ.ائلیار:

قنبری گرامی، ممنون از توضیحات مبسوط شما. وضعیت این جناب روشن شد. اما آنچه من در مورد دوری مبارزه رفع تبعیض در آذربایجان، از این گونه جریانات و نظیر آنها میتوانم بگویم این است که: بله قدرتهای بزرگ، عواملشان، دولتهای همسایه و منطقه، تنها به خاطر «منافع مختلف خود» - سیاسی- اقتصادی - فرهنگی- قدرت طلبی وو، یعنی پروژه های خود-با جنبشها ارتباط برقرار میکنند، و میکوشند این مبارزات را توسط عناصر خود در دایره اهداف خودشان کنترول و هدایت کنند. هر وقت هم جنبش از خواسته های آنها نافرمانی کرد افشاگری راه بیندازند و به آنها ضربه بزنند. من با توجه به تجاربی که جنبشهادرسطح جهان در طول این یک قرن در این موارد داشته اند در مقالاتم چنین نوشته:

«در رابطه با پیوند و جایگاه جنبش رفع تبعیض آذربایجان (ایران) با تشکلهای دموکراتیک و مردمی زحمتکشان ترکیه، باید گفت ایده ی درستی ست و ضرورت دارد که کوشندگان راه رفع تبعیض سیاست بیرونی خود را در این سمت و سو گسترش دهند. بجای تکیه بر ناسیونالیستهای دولتی و غیر دولتی و دیگر جریانها. این گزاره در مورد جمهوری آذربایجان هم صادق است. » یعنی جنبش رفع تبعیض ما در همه جهان و در جوامع همسایه میتواند روابط همبستگی و حقوق بشری و دموکراتیک خود را بامبارزه دموکراتیک «تشکلهای مدنی مترقی » این جوامع پیوند زند- نه با دولتها-عوامل آنها- احزاب حکومتی- یعنی تنها با مبارزات دموکراتیک جاری در آنها- همبستگی متقابل ایجاد کند.

از این طریق میتواند استقلال و عدم وابستگی و سلامتی خود را از ضربات احتمالی بازیگران حفظ کند. مبارزه رفع تبعیض آذربایجان استقلال خود را در مقابل مداخله عوامل مخرب جهانی و منطقه ای چون مردمک چشم خود ضرورت دارد حفظ کند. و گرنه آن را بازی میدهند و به شکست میکشانند. این خلاصه تجارب قرن اخیر مبارزات دموکراتیک و رفع تبعیض در جهان است. متأسفانه این مسئله از آغاز در بین فعالان جدی گرفته نشده است. مخصوصاً در خارج. فعالان داخل بهتر است بر اساس استقلال فکری و تشکلی خود بکوشند.و این تجارب را همیشه مد نظر داشته باشند.

مبارزات دمواتیک و رفع تبعیض در جوامع همسایه ازجمله میتوانند این مبارزات باشند: حرکت زنان-کارگران-روشنفکران و نویسندگان-دانشجویان-هنرمندان- ملیتها- تشکلهای سیاسی دموکراتیک خواهان برابری و رفع تبعیض- تشکلهای زحمتکشان مثل سندیکاها و اتحادیه های کارگری و غیره. اینها نمود مبارزه جاری سالم در جوامع یاد شده است. این مبارزات میتوانند پشتیبان ما باشند. گور پدر احزاب حکومتی.و عواملشان. که همه عامل بدبختی مردم ستم کشیده آن اجتماعات اند. و آماده ضربه زدن به حرکات ستمکشان. آنها را لازم است بایکوت نمود. بجای حمایت نئوکانهای آمریکا، بگذار وال استریت از ما حمایت کند. ما تبعیض دیدگان با وال استریت همبستگی داریم نه با نئوکانها. آنها بخاطر پیاده کردن پروژه های خود بدنبال ما هستند.

« پروژه نرم ترکیه1- و خاورمیانه بزرگ قدرتهای جهانی» ، و جود دارند و نیروهایی آنها را پیش میبرند. نمونه :دکترین داوداوغلو 2 و پروژۀ نئو عثمان گرایی 3. این پروژه ها4 « مبارزه علیه تبعیضات در آذربایجان» را برای رسیدن به اهداف خود وسیله کرده اند. کسی در این پروژه ها دلش به مردم تحت ستم آذربایجان نمیسوزد. اینان در اندیشه ایجاد جریانهای تحت حمایت و کنترول خود هستند. افسوس که خیلی از ستمدیدگان آذربایجان آگاهی دقیقی از این نقشه ها ندارند... اینست که من همیشه در نوشته های خود به استقلال مبارزه علیه تبعیضات تأکید کرده ام. مبارزه مردم آذربایجان برای رفع ستم ملی ، رفع بیعدالتیها ، و تعیین سرنوشت خود، برای حاکم شدن به اداره امورات خود - مثلاً از طریق « حکومت دموکراتیک آذربایجان» ضرورت دارد مستقلاً عمل کنند و این « پروژه های بردگی و استبداد و دیکتاتوری» را کنار بزنند. نه « پروژه نرم ترکیه راه رهایی ماست و نه خاورمیانه بزرگ » آمریکا .

رهایی ما بدست خودمان ممکن است و در همبستگی با همه ستمکشان جامعه. از راه رفع استبداد و دیکتاتوری و تبعیضات همه جانبه. کرد ها در طول یکقرن اتکا به همسایگان را آزموده اند و چیزی هم گیرشان نیامده است. کسی که استقلال فکر و عمل خود را از همین حالا به این پروژه ها ببازد آینده خود را هم باخته است. گروه « ری زی چی ها» در آذربایجان در خدمت این پروژه ها ست. تئوری و شعارهایشان هم دلیل این خدمتگزاری ست. شبکه « مهران بهاری» که آنرا براه انداخته - با توجه به تئوریهای نادرست و استبدادیش- جزیی از همین «پروژه نرم و خاورمیانه بزرگ» است.

ضرورت دارد تشکلهای آذربایجانی راه مستقل خود را در بیرون از این نقشه ها دنبال کنند. در غیر این صورت همه چیز را باخته اند. پروژه نرم ترکیه- و پروژه خاورمیانه بزرگ، مکمل یکدیگراند. وهردو رهگشای استبداد و بردگی برای مردم آذربایجان. انتخاب راه آزاد است و هرکس مسئولیت انتخاب خود را به عهده دارد.پاسخ آ.ائلیار برای این پروژه ها یک « نه»ی قاطع است. اساس تئوریهای داود اوغلو تکیه به « گذشته و تاریخ» است. گذشته ایکه اکنون تنها بصورت « زندان ملتها» برای مردمان گوناگون معنا دارد. روشن است که بنای سیاست برچنین اساسی مفهومی جز زندانی کردن دوباره آنها- به شیوه نرم- ندارد.

برنامه « خاورمیانه بزرگ» که سیاست و دکترین داود اوغلو نیز جزیی از آن است، اگر تحقق هم بیابد به فرجام مورد نفرت مردمان ستمکش قرار خواهد گرفت. همچنان که اجرای این پروژه در کشورهای مختلف افغانستان و عراق و لیبی و حالا سوریه و جاهای دیگر « مشکلات اساسی» مردمان ستمکش را حل نکرده است و هرگز هم قادر به حل آنها نیست. این برنامه برای برآوردن منافع اقتصادی و سیاسی و ... آمریکا و دیگر غولهای جهانی ست. راه رهایی مردمان و ملتها در بیرون این نقشه هاست.

اینکه سیاست درست در برخورد با پروژه های یاد شده چه میتواند باشد، حفط سیاست مستقل در رابطه با رفع مشکلات و مسایل ستمدیدگان برپایه نیازهای عینی، تعیین میکند. نباید ابزاری در دست پروژه ها شد، بل ضرورت دارد محیط مناسب را در خدمت سیاست مستقل ستمکشان بکارگرفت. سرخم کردن به «آلترناتیو سازی»های مد روز مثال تپیک «ابزار» شدن است. دنباله روی از سیاست « عظمت طلبی ترکی یا فارسی وغیره» نمونه دیگری از « ابزار» شدن است. امید بستن به باکو و کنگره آمریکا برای استقلال و تشکیل آذربایجان واحد، توسط دینا رورباکر ها و اقداماتی مانند آن نیز باز نشانه دیگری از « ابزار» شدنهاست. ابزار ها تنها میتوانند در خدمت بکار بردگان آنها - پروژه ها- باشند، و نه در خدمت ستمدیدگان. آزادی ایکه قرار است دیگری بدهد، آزادی نیست بردگی ست. این نهایت درماندگی ذهنی ست که برای آزادی خود- اندیشه و دستان خویشتن را فراموش نمود- و بدنبال این و آن موس موس کرد.

-----------

1-قدرت نرم ترکیه و پروژه خاورمیانه بزرگ 
http://www.iranglobal.info/node/9688

2-به تئوریهای نئوامپراطوریسم داود اوغلو در این جمعبندی دقیق شویم:

« مولفه های تشکیل دهنده دکترین عمق استراتژیک داود اوغلو را می توان چنین نام برد: ۱) ‌ترکیه باید نقش پررنگ، فعال(proactive) و متناسب با تاریخ پرشکوه گذشته و عمق جغرافیایی خود ایفا کند؛ ۲) برای اجرای بهتر آن می بایست بر روی قدرت نرم خود سرمایه گذاری کند. چرا که به نظر او کشورش با همه مناطق ذکر شده دارای روابط تاریخی و فرهنگی است؛ ۳)نهادهای سیاسی داخلی این کشور می توانند الگویی برای کشوهای این مناطق باشند؛ ۴)اقتصاد آن بازوی قدرتمندی برای پشتیبانی از این روابط است؛ ۵) باید در مدیریت بحران های منطقه ای و بین المللی نقش مهمی را ایفا کند؛ ۶) با همکاری اقتصادی، سیاسی و امنیتی با کشورهای منطقه، نیاز به مداخله قدرتهای خارجی را از بین ببرد و ۷) به جای التماس و صرف هزینه های گزاف برای پیوستن به اتحادیه اروپا، باید روی کشورهای منطقه سرمایه گذاری کند مخصوصاً کشورهایی که زمانی جزء امپراطوری عثمانی بوده اند.»

نقل شده از : بررسی مولفه های دکترین "عمق استراتژیک"داود اوغلو- نوشته سعید شکوهی- مرکز بین المللی مطالعات صلح-IPSC - ایران گلوبال*

3- پانترکسیم از رحیم رئیس نیا

  در ترکیه نیز پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، سیاست «نگاه به شرق » فعال شده است . براساس این سیاست ، دولتمردان ترکیه نقش جدیدی برای این کشور در منطقة آسیای مرکزی و قفقاز قائل شده اند (عطایی ، ص 112ـ113، 121). وجود پنج جمهوری ترک نشین آذربایجان (در قفقاز)، ترکمنستان ، قزاقستان ، ازبکستان و قرقیزستان (در آسیای مرکزی ) و اشتراکات زبانی ،فرهنگی ، قومی و دینی به توسعه و تحکیم روابط ترکیه با این جمهوریها منجر شده است . دیدگاههای ترک گرایی افراطی دربارة نقش ترکیه به عنوان «برادر بزرگتر» در مناسبات با این کشورها و طرحهای پان ترکیستی اولیه ، چون «تشکیل جامعة ترک » با محوریت ترکیه و شرکت جمهوریهای ترک منطقه و طرح تشکیل «وزارت جهان ترک » به دلیل مخالفتهای روسیه و غرب به اجرا درنیامد (انصاری ، ص 298ـ300، 304ـ306). با اینهمه ، ترکیه برای ترویج ترک گرایی و معرفی این کشور به عنوان الگوی موفق حکومت مردمی ، غیرمذهبی و مبتنی بر نظام سرمایه داری اقتصاد بازار، سیاستها و برنامه های فرهنگی و آموزشی ویژه ای را در منطقة آسیای مرکزی و قفقاز در پیش گرفته است . تشویق کشورهای این منطقه به تغییر خط خود از روسی به لاتین (مانند ترکیه )، کوشش برای تبدیل ترکی استانبولی به زبان مشترک منطقه ، برگزاری گردهماییهایی با شرکت سران کشورهای ترک زبان منطقه ، پخش شبانه روزی برنامه های تلویزیون خصوصی و دولتی برای این جمهوریها، تأسیس مدارس دینی و مراکز آموزش حرفه ای در کشورهای منطقه برای ترویج فرهنگ ترکیه و آتاترکیسم و پذیرش دانشجو در دانشگاهها و مراکز آموزشی ترکیه از مهمترین این فعالیتهاست (عطایی ، ص113ـ116؛ رابینز، ص 602ـ 608).

پان ترکیسم در استانهای ترک زبان ایران و بویژه در آذربایجان، به عللی چون اختلاف مذهبی بین آذربایجان و ترکیه ، جنگهای طولانی بین ایران و عثمانی و تجارب تلخ اشغال آذربایجان از سوی نیروهای عثمانی ، زمینة رشد قابل ملاحظه ای نداشته و به طور کلی بیش از آنکه درون جوش باشد، پدیده ای ناپایدار بوده است ( رجوع کنید به ارانی ، ص 126ـ133؛ کاتم ، ص 157ـ 158؛ احمدی ، ص 328؛ اتابکی ، ص 67ـ70، 199ـ 204). پان ترکیسم -رحیم رئیس نیا
http://www.iranglobal.info/node/23832

4 -توجه به وجود نئو امپراطورییسم دولت ترکیه در معادلات سیاسی:

 نظر کمال اُکویان، رهبر حزب کمونیست ترکیه، پیرامون نئو امپراطورییسم دولت ترکیه ، در پاسخ سئوال خبرنگار نامه مردم : 
 ”نامه مردم“: آینده سمت‌وسوی رخدادها در ترکیه را چگونه می‌بینید؟
کمال اُکویان: سرمایه‌داری آمریکا و اروپا، شامل بورژوازی ترکیه، تلاش دارد این جنبش مردمی[پارک قیزی] را با به‌وجود آوردن گزینه‌یی بدون اردوغان، از راه خود منحرف کند. نوعثمانی‌گرایی، که الگوی ”حزب عدالت و توسعه“ بوده است، در سوریه و اینک در مصر شکست خورده است. امروز این الگو در درون ترکیه هم در حال شکست خوردن است. برای همین هم آن‌ها [سرمایه‌داری آمریکا، اروپا، و بورژوازی ترکیه] در تلاشند تا گزینه تازه‌یی به وجود آورند و جنبش مردم را به بیراهه بکشانند و عقیم بگذارند. ... "نامه مردم"، شماره 925، 24 تیرماه 1392

* ایده در مورد دوغوبیچک تصحیح میشود: روزنامه جمهوريت يکی از قديمی ترين روزنامه های ترکيه و خط سوسيال دموکرات را دارد و صاحب امتيازش « İmtiyaz Sahibi : Cumhuriyet Vakfı Adına Orhan Erinç » موقوفه جمهريت است. و با دغو پرينجک اختلاف بارز سياسی دارد.

--------
در پیوند: از آ.ائلیار:
بگذار بجای نئوکانها وال استریت از ما حمایت کند( استقلال جنبشهای رفع تبعیض)
 http://www.iranglobal.info/node/31175

آگهی مجلس ترحیم سانسورچی سایت

$
0
0
از کلیه طلبکاران آن مرحوم تقاضا می‎شود برای اخذ طلبهای بی پایان خود به ورثه آن جناب، که عبارتند از اعضای ششگانه شورای محترم گردانندگان سایت ایران‎گلوبال، مراجعه فرموده و طلب خود را با دریافت رسید دوقبضه و سند محضری، اخذ نمایند تا آن شخص شخیص به کسی بدهکار نباشد و روحش در آن بهشت برین نلرزد چون لرزیدن روحش موجب زلزله در سایت خواهد شد.

 

بدینوسیله به اطلاع عموم کامنت نویسان سایت ایران‎گلوبال می‎رساند که چند روز پیش مسؤل کامنتهای ایران‎گلوبال در کمال سلامتی و خوشی و شادی و مسرت چشم از بهشت کامنتها فرو بست و به همین دلیل واضح و روشن، به مسؤل سابق کامنتهای ایران‎گلوبال تغییر نام داد.

تشییع جنازه و دفن آن مرحوم با حضور کلیه اعضای شورای گردانندگان سایت با شادی و رقص و آواز و پایکوبی در بهشت آرشیو سایت انجام شد و با تاسف فراوان شما نتوانستید در آن جشن باشکوه شرکت کنید.

از این به بعد می‎توانید، هر لحظه که اراده فرمودید، با نوشتن کامنتهای آنجنانی در مسجد ایران‎گلوبال در مجلس ترحیم آن شخص شخیص حضرت عالیقدر مسؤل محترم سابق کامنتهای ایران‎گلوبال شرکت نمایید و روح آن مرحوم را قرین رحمت فرمایید و مطمئن باشید که دیگر آن جناب در سانسور کامنتهای شما هیچ دخل و تصرفی نخواهد فرمود. بنابراین به اطلاع آن جنابان می‎رساند که اگر چنانچه از این به بعد سانسوری در کامنتهای شما نافذ افتد، از چشم جناب عالیقدر مسؤل سابق کامنتها نبینید بلکه از چشم خود ببینید که بدون سانسورچی محترم هم سانسور شدید.

لازم به تذکر است که آن مرحوم به دلیل موجه فوت، در بحثهای شما عالیجنابان شرکت نخواهد نمود.

از کلیه طلبکاران آن مرحوم تقاضا می‎شود برای اخذ طلبهای بی پایان خود به ورثه آن جناب، که عبارتند از اعضای ششگانه شورای محترم گردانندگان سایت ایران‎گلوبال، مراجعه فرموده و طلب خود را با دریافت رسید دوقبضه و سند محضری، اخذ نمایند تا آن شخص شخیص به کسی بدهکار نباشد و روحش در آن بهشت برین نلرزد چون به موجب فتاوی آیات عظام، لرزیدن روحش، مانند لرزیدن بعضی چیزها موجب زلزله خواهد شد.

با آرزوی قلمی توانا برای کامنت نویسان آنچنانی

مسؤل محترم سابق کامنتهای ایران‎گلوبال و بانو و مادربزرگ محترمه آن مرحوم

تشییع جنازه مرحوم مغفور لعنت‎اله مسؤل سابق کامنتهای ایران‎گلوبال
مشهور به حضرت سانسورچی سایت

«پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی» و مواضع پان ترکیست ها و پان ایرانیست ها!

$
0
0
ما، باید جامعه ای بسازیم که در آن، همه شهروندان و ساکنان ایران، بدون در نظر گرفتن جنسیت، ملیت و باورهای سیاسی و مذهبی و غیره از آزادی، برابری و حقوق یک سان برخوردار باشند. هم چنین همه زبان ها رایج در جامعه مان نیز به طور برابر در همه سطوح سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از آزادی کامل و برابر برخوردار گردند. در چنین روندی، زبان فارسی نیز به عنوان زبان سراسری کشور در همه مدارس و دانشگاه و در مناطقی که زبان محلی مردم فارسی نیست به عنوان زبان دوم تدریس شود و زبان مشترک همه ساکنان جامعه ایران محسوب گردد.

اخیرا دوستی از طریق ایمیل، خبر تشکیل «پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی» در کپنهاک را برایم فرستاده بود. طبق این خبر، موسسین این تشکل، بیانیه* اعلام موجودیت خود  را 15 ماه مارس 2014، در سایت اینترنتی روزنامه جمهوری آذربایجان به نام «مساوات»، منتشر کرده اند.

موسسان این پارلمان موقت در تبعید، عبارتند از:

- فریدون پرویز نیا

- عبدالله امیر هاشم

- نور الدین قروی

- احمد اوبالی

- محمود علی چهرگانی

- ائلدار قاراداغلی

- محمد مشتاق

- ستار سئوگین

- صمد فرتاش

اما من به دلیل مشغله های زیاد، توجهی خاصی به این خبر نکرده بودم. تا این که در روزهای اخیر، از طریق دوستان و رفقایم در شهرهای مختلف آذریایجان که در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فعالند و همواره به مناسبات های مختلف با همدیگر تبادل نظر می کنیم، مطلع شدم که دو گروه اغلب در محافل خودشان، بر سر تاسیس به اصطلاح «پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی»، گرد و خاک به پا کرده اند: یکی خود موسسین و طرفداران پان ترکیست آن ها و دیگری پان ایرانیست ها. در واقع دو گروهی که گاه و بی گاه پشت خواسته ها و گرایشات «مردم» سنگر می گیرند و فضای آن چنانی به وجود می آورند که رنگ و بوی خشونت و درگیری می دهد و تداعی کننده جنگ داخلی یوگسلاوی سابق و ...، است.

از این که چرا موسسین این پارلمان «آذربایجان» را «آزربایجان» می نویسند و یا این که چرا «جنوبی» را آخر اسم خود اضافه کرده اند، می گذرم.اما آن چه که برای من به عنوان یک انسان و فعال سیاسی و فرهنگی، اهمیت دارد این است که چگونه گروهی به خود اجازه می دهد از سوی میلیون ها آذربایجانی ساکن ایران و در اتاقی در کپنهاک، پارلمان درست کنند و خود را نماینده مردم آذربایجان معرفی نمایند. در این که هر جمعی در هر گوشه ای از کره خاکی، دور هم جمع شوند تا دست به فعالیت متشکل بزنند و اهداف و سیاست های خود را به جامعه اعلام نمایند ایرادی وارد نیست و حق طبیعی و مسلم شان است. اما به لحاظ سیاسی و تاریخی، تاسیس پارلمان، حتی در تبعید هم، پیش شرط های خود را دارد. سازمان دهندگان چنین سیاستی، نخست اهداف و برنامه ها و کاندیداهای خود را تبلیغ و ترویج کرده و سپس در همان سطح نیز آرای علاقه مندان و طرفداران خود را جمع می کنند. یعنی از دل این تبلیغات و سمینارها و گردهمایی ها، نمایندگان پارلمان فرضی با آرای علاقه مندانش انتخاب می شوند. در حالی که تصاویری که آقایان موسس «پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی» منتشر کرده اند غیر از خودشان کس دیگری نیست و حتی برای نمونه یک زن هم در میان آن ها دیده نمی شود؛ در واقع یک تشکل کاملا مردانه و مردسالارانه است. آن ها، هم چنین بیانیه اعلام موجودیت خود را نیز از طریق یک نشریه جمهوری آذربایجان، منتشر کرده اند به سادگی وابستگی شان را به محافلی در این کشور، به نمایش گذاشته اند.

از سوی دیگر، پان ایرانیست ها، با هر صدای آزادی خواهی و برابری طلبی در جهت رفع ستم ملی در ایران، خصومت و دشمنی می ورزند و منکر ستم ملی در ایران می شوند. در حالی که در جامعه ما، همه زبان ها غیر از زبان فارسی، ممنوع است و فعالیت آزادی این عرصه نیز مانند عرصه های دیگر تحت تعقیب پلیسی قرار گرفته و شکنجه و حتی اعدام می گردند. همین مساله به سادگی نشان می دهد که در ایران، ستم ملی، ابعاد گسترده و تاریخی دارد.

علاوه بر این، حتی برخی روشنفکران جامعه ما، که سابقه چپ هم دارند از به کار بردن واژه «ملی» سخت ناراحت می شوند و خودشان نیز واژه «قومی» را به کار می برند. در حالی که واژه قوم به گذشته و به دوران فئودالی برمی گردد. اما در دوره مدرن و عصر سرمایه داری و جامعه طبقاتی، واژه «ملت» عمومیت دارد. جامعه ایران نه یک جامعه فئودالی، بلکه جامعه سرمایه داری است. در عین حال، اگر واژه ملت را در جایی مانند ملت ایران به کار ببرید همین روشنفکران ما نه تنها مخالفتی نمی کنند، بلکه خودشان هم به کار می برند و تایید می کنند. بنابراین، آن ها با به کار بردن «ملت» کرد و ترک و عرب مخالف دارند و این هم آشکارا موضع پان ایرانیستی را تقویت می کند. من شخصا با به کار بردن واژه «قوم» مخالفم. زیرا این واژه، معنی این را دارد که مردمی که قوم نامیده می شوند هنوز در دوران فئودالی گیر کرده و هنوز زندگی قبایلی دارند. در نتیجه سرنوشت «اقوام» را هم نه گرایشات سیاسی مختلف، سازمان ها و احزاب سیاسی و اجتماعی، نهادهای دمکراتیک و فرهنگی، جنبش های سیاسی - اجتماعی، بلکه روسای قبایل رقم می زنند؟! امیدوارم این بخش از روشفنکران جامعه ما، کمی در این مورد تعمق کنند شاید در این مورد تجدیدنظر نمایند. هم چنین روشنفکران ما، به جای سرپوش گذاشتن به مساله ستم ملی در ایران و بازی با واژه ها، در رابطه با فجایع تاکنونی و عواقب آتی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ناشی از ستم ملی، به خصوص ممنوعیت زبان های مادری در ایران، روشنگری کنند تا مردم عادی به دام و تله ناسیونالیست ها، شوونیست ها، فاشیست ها و تبلیغات تفرقه افکنان و خشونت طلبان گرفتار نشوند.

در تاریخ ایران، حکومت های ناسیونال فاشیستی پهلوی و هم حکومت اسلامی فاشیسی جمهوری اسلامی، نه تنها زبان های مادری غیر از زبان فارسی را در سراسر ایران ممنوع کرده اند، بلکه هر کسی هم خواهان آزادی زبان مادری اش در ادارات، سازمان ها، احزاب، نهادهای دمکراتیک، رادیو و تلویزیون، روزنامه و مجله، مدرسه و دانشگاه شده، به عنوان «تجزیه طلب» و به «خطر انداختن تمامیت ارضی کشور»، به وحشیانه ترین شکلی سرکوب و زندانی و شکنجه و حتی اعدام شده اند.

این رضاشاه بود که با سرکوب بی رحمانه دستاوردهای انقلاب مشروطیت، زبان های مادری مناطق مختلف ایران غیر از زبان فارسی را ممنوع کرد بدون این که حتی به آرای مردم مراجعه کند. بنابراین، در موضع گیری های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار مهم است که مردم فارس زبان مورد خطاب و نقد قرار نگیرند. چرا که آن ها در ممنوعیت زبان های مادری مناطق مختلف ایران، نقشی نداشته اند و تنها حاکمیت ها هستند که این جنایت بزرگ را در حق اکثریت شهروندان ایرانی مرتکب شده اند. به عبارت دیگر، مردم فارس زبان هم مانند همه مردمی که با زبان های دیگر تکلم می کنند متشکل از گرایشات مختلف سیاسی و اجتماعی است. همان طور که ما در جامعه ایران گرایشات سیاسی پان فارسیسم داریم گرایشات پان ترکیسم و پان عربیسم و غیره هم داریم.

پس از انقلاب 1357 مردم ایران تاکنون بیش ترین قدرت در حاکمیت جمهوری اسلامی، در دست آذری زبان هاست. اما این مساله چه ربطی به میلیون ها مردم آذری دارد. آیا این ها از آذری ها کم کشته اند؟ آیا این حکومت جانی، حقوق و آزادی های مردم آذری را به رسمیت شناخته است؟ بنابراین، نیروهای آزادی خواه و برابری طلب مخالف کلیت حکومت اسلامی ایران، جنگ شان با حکومت اسلامی است نه با مردم فارسی زبان! پس ستم ملی و ممنوعیت زبان های مادری در ایران، یک واقعیت تلخ غیرقابل انکار است و این مساله را به فارس زبان ها نسبت دادن، نه تنها غیر از این که به همبستگی انسانی و مبارزه متحدانه علیه کلیت حکومت اسلامی لطمه می زند، بلکه تاریخ و تجربه مردم کشورهای دیگر مانند یوگسلاوی سابق، رواندا و غیره نشان داده اند که تحریک احساسات ملی و برخوردهای خصمانه با مساله ملی، بسیار خطرناک است و نهایتا به درگیری داخلی و نسل کشی منجر می گردد.

اما تا آن جا که به موسسین «پارلمان موقت آزربایجان در تبعید»، برمی گردد آن ها تاکنون ده ها تشکل به وجود آورده اند و هر بار با تغییر سیاست ها در برخی کشورها، به خصوص جمهوری آذربایجان و ترکیه و حتی لابی هایی در حاکمیت آمریکا، از هم پاشیده اند و تشکل جدیدی را منطبق با سیاست های روز سرمایه داری این کشورها به وجود آورده اند. 

برای نمونه، «احمد یوسفی سادات» معروف به «اوبالی» پس از ناامیدی از سازمانی به نام «داک»، اقدام به تشکیل یک سازمان دیگری به نام «گاماج» نمود که آن نیز شکست خورد.

«فریدون پرویزنیا» در سال 1374 به همراه حسن احسنگر، اژدر تقی زاده و بیوک رسولوند تشکلی به نام «باب یا آذربایجان واحد» را تحت حمایت «ایلچی بیک» اولین رییس جمهور پان ترکیست جمهوری آذربایجان، پس از شوروی سابق بود. آن ها، به «محمودعلی چهرگانی»، ماموریت دادند تا شعبه ای از آن را در تبریز تاسیس نماید.

گاموح یا (جنبش بیداری ملی آذربایجان جنوبی)، یک گروه سیاسی راست و پان ترکیست است که در سال ۱۹۹۵، توسط محمودعلی چهرگانی بنیان‌ گذاری شد اما فعالیتش در ایران ممنوع اعلام شد. محمد علی چهرگانی، بعدها از این سازمان جدا شد.

در سال 1377 نیز یک تشکل سیاسی از طرف ناسیونالیست های ترکیه برای مقابله با حکومت اسلامی ایران، تاسیس شد که در آن دوره، حکومت اسلامی از «پ.ک.ک» حمایت می کرد. این تشکل که «میللی شورا» نام داشت در روز اول مهر 1377 در استانبول و با مدیریت بیوک رسولوند برگزار شد. در این جلسه، «فریدون پرویز نیا» (آراز) و «نورالدین قروی» (آذر) از آلمان شرکت داشتند. قروی در آلمان، «آنادیل، یا زبان مادری» را منتشر می کرد.

«محمد مشتاق»، که برخی ها حتی او را عامل پلیس مخفی ترکیه (میت) می دانند پیش از انقلاب 1357، ساکن ترکیه بود و مدتی قبل سردبیر بخش فارسی «تی.آر.تی» بود. او، در دومین نشست این تشکل در آبان 1378، به آن پیوست.

کنگره اول داک (کنگره به اصطلاح آذربایجانی های جهان)، در 1997 در «لس آنجلس» تشکیل شد و نورالدین قروی، فریدون پرویز نیا و...، در ان حضور داشتند.

در این کنگره، گرایشات متضادی وجود داشت اما در کنگره دوم احمد اوبالی و محمد مشتاق نیز به این جمع اضافه شدند و تقریبا یک گرایش یک دست پان ترکیست رهبری آن را به دست گرفت.

چهرگانی در انتخابات پارلمانی سال 1375، کاندید تبریز بود که رای آورد اما در رقابت ها جناحی و با فشار وزارت اطلاعات، مجبور به استعفا شد.

چهرگانی، جزو ۶۴ نفری بود که در ۱۵ خرداد ۱۳۷۷ طی نامه ‌ای به محمد خاتمی رییس جمهور وقت حکومت اسلامی، نسبت به «زاد و ولد» و «مهاجرت» بی ‌رویه کرد‌ها در آذربایجان غربی اظهار نگرانی کرده بودند و طی آن نامه خواستار تمهیداتی برای جلوگیری از آن شده بود.

بخشی از آن نامه، چنین است: «... در این گوشه از خاک عزیز کشورمان نحوست و شومی چندین دهه قبل پدرانشان را تکرار نمایند، که زادوولدهای بی حد و حصر و مهاجرت های بی رویه و نیز ادعاهای کذب و بی پایه و اساس یکی از نمایندگان مجلس و چند نویسنده دیگر که دولت باید برای آن تدابیری را اتخاذ نمایند شاهد این ادعای ماست...»

او، بعدها نیز مردم کرد‌ را فقط مهمانان آذربایجان خوانده و طی اظهار نظری در سایت شخصی ‌اش گفته ‌است: «در حال حاضر ۵۰۰ هزار کرد در آذربایجان غربی زندگی می ‌کنند که اگر رفتار عادی داشته باشند،‌ هیج مشکلی نیست و گرنه همان طور که آمده ‌اند باید بروند.»

او و گروهش بارها خواستار اشغال شمال عراق توسط ارتش ترکیه شده‌ اند و کرکوک و موصل را «سرزمین تاریخی ترک ‌ها که بدست عده‌ای کرد اشغال شده» خوانده‌ اند. آن ها، شدیدا کشتار ارامنه توسط ترک‌ های عثمانی را انکار می‌ کنند و در سایت او، مطالب و پیوند‌های نژادپرستانه بسیار زیادی در مورد ارامنه وجود دارد. او، در مصاحبه‌ ای با سی‌ان‌ان ترکی، بارها از لفظ «سگ‌ های فارس» استفاده کرده است.

حتی گفته می شود هنگامی که چهرگانی در آذربایجان معلم بود از موضع یک حزب الهی، با آن بخش از شاگرانش که حس می کرد مذهبی نیستند به شدت بدرفتاری می کرد. هم چنین او، گروه گروه شاگردانش به جبهه های جنگ ایران و عراق برده و قربانی اهداف غیرانسانی حکومت شان کرده است. بنابراین، چهرگانی مانند هر سیاستمدار راست و نژادپرست، نان را به نرخ روز می خورد و هر از چند گاهی رنگ عوض می کند تا از قافله هم فکرانش عقب نماند. در ادامه بحث مان، به حضور داوطلبانه چهرگانی در جبهه های جنگ ایارن و عراق، آن هم از زبان خودش برمی گردم.

در واقع محمودعلی چهرگانی، یکی از چهره های مذهبی نژادپرست است که سال ها در خدمت حکومت اسلامی بود؛ اما هنگامی که از «بارگاه خلیفه مسلمین» رانده شد ناگهان به فکر «ترک» بودن خود افتاد و اعلام کرد که آذری ها در ایران، تحت ستم هستند؟! گویا هنگامی که او و هم فکرانش در خدمت حکومت جهل و جنایت اسلامی و بسیج جنگی آن بودند این ستم وجود نداشت؟

او، از زمانی که از ایران خارج شده تاکنون به دنبال قدرت های جهانی است. او، حتی در دوره دوم انتخاب بوش به ریاست جمهوری آمریکا، با ارسال پیام شادباش به او، از جمله از او درخواست کرده بود که «مهری» را که شامل حال «کردهای عراق» نموده چرا شامل حال آذری های ایران نمی کنند. چهرگانی، جزو کسانی است که حدود یک دهه اخیر در لابی های آمریکایی جا خوش کرده و منتظر حمله آمریکا و متحدانش به ایران و یا راه انداختن «انقلاب نارنجی و رنگی» در این کشور بود.

اما با تغییر ریاست جمهوری در آمریکا و با آغاز مذاکره غیرمستقیم و مستقیم حکومت اسلامی ایران و آمریکا، عناصری هم چون چهرگانی سرخورده شدند به طوری که از سیاست های تازه حاکمیت آمریکا انتقاد می کنند. برای نمونه، چهرگانی در مصاحبه ای که فوریه 2013، با «VOA azari» داشت، گفت «به نظر می رسد قدرت های جهانی ما را از پروژه های بزرگی نظیر خاورمیانه بزرگ کنار گذاشته اند و آن توجهی که به کردها دارند را نسبت به ما ندارند.»

او، در پاسخ به پرسشی در خصوص «وضعیت سیاسی قومیت گراها در آذربایجان» نیز گفت: «من از وضعیت فعلی حرکت مان راضی هستم. اما متاسفانه آذربایجان در کانون توجهات قدرت های بزرگ نیست. به نظر می رسد قدرت های جهانی ما را از پروژه ها کنار گذاشته اند. مثلا در پروژه خاورمیانه بزرگ حساسیت و توجه به برخی قومیت ها (کردها) بسیار بالا است. اما چنین توجهی نسبت به ما وجود ندارد. نه آمریکا نه اروپا به ما توجه نمی کنند.»

چهرگانی، در ادامه مصاحبه با VOA azari، با انتقاد از دولت ترکیه نیز گفت: «در حالی که مقامات عالی رتبه دولت ترکیه در کشورهایی مثل مقدونیه به سرنوشت یازده هزار ترک تبار دقت نظر دارند، اما از سرنوشت چهل میلیون ترک در ایران صحبتی نمی کنند.»

او، هم چنین در پاسخ به سئوال خبرنگاری صدای آمریکا در خصوص اظهارات سال گذشته که «دانا رورباکر کنگرسمن آمریکایی در خصوص لزوم استفاده ایالات متحده از نیروهای تجزیه طلب در آذربایجان شرقی و اردبیل برای فشار به حکومت ایران»، گفت:

«من شخصا در این پانزده سال با نزدیک به 20 کنگرسمن آمریکایی دیدار داشته ام و این اظهارات نتیجه فعالیت های ما است. ما گزارش های شفاهی و کتبی زیادی به این کنگرسمن ها از جمله رورباکر داده ایم و من از او تشکر می کنم و ما به تماس هایمان با ایشان ادامه خواهیم داد.» 

چهرگانی، هم چنین ناخرسندی خود را از حوزه جغرافیایی که رورباکر در نامه خود برای آذربایجان تعریف کرده بود را ابراز کرد. این سخنان چهرگانی، هم اکنون در سایت های اینترنتی به خصوص در سایت های آذری زبان، قابل دسترسی هستند.

اما در سال های اخیر، نیروهای جوان و موثر تشکیلات گاموح، چهرگانی را وادار کردند تا از رهبری این جریان کنار برود. نیروهای جدید این سازمان، شاید بیش از این اعتمادی به چهرگانی ندارند و یا شاید هم به نظریات جدید رسیده اند که با افکار پان ترکیستی و به غایت راست و کاریسماتیک چهرگانی مغایرت دارد.

محمود علی چهرگانی، در اوایل سال ۲۰۰۲ میلادی ایران را به قصد سخنرانی در اروپا، ترک نمود و اولین جلسه او در استکهلم برگزار شد. پس از پایان این جلسه و انتقاد من به او که چرا به حضار اجازه ندادند به طور شفاهی سئوالات خود مطرح کنند؛ هم چنین صحبت هایش جنگ طلبانه و علیه ارمنی ها بود، به علاوه مطلبی را که قبلا در نقد سیاست های او نوشته و منتشر کرده بودم خواستم به وی دهم؛ نخست با عکس العمل هیستریک او و سپس عقب نشینی و معدزت خواهی اش روبرو شدم. سرانجام این مساله، به رادیو همبستگی کشید. در میزگردی که در رادیو همبستگی تشکیل شد من و آقای علیرضا اردبیلی از برگزار کنندگان جلسه چهرگانی و هم چنین آقای حسن بهگر روزنامه نگار مستقل که آقای سعید افشار آن را اداره می کرد، شرکت داشتیم. من در این میزگرد از جمله به فراخوان خشونت طلبی و جنگ طلبی او که در سخنرانی اش با مشت بر روی میز می کوبید و می گفت: اگر این بار بین آذری ها و ارمنی ها جنگ دیگری آغاز شود دولت ما (جمهوری اسلامی)، باید ار برادران مسلمان آذری مان دفاع کند در غیر این صورت، ما ارس را می شکافیم و اگر اسلحه هم نداشته باشیم با سنگ به کله ارمنی ها می کوبیم و... او، هم چنین در این جلسه ادعاهای بی اساسی کرده و کارنامه دیگری از خود ارائه داد... این سخنان من با مخالفت علیرضا اردبیلی روبرو شد. برای این که من مستند جواب اردبیلی را بدهم نشریه شماره پنج ترییون را که خود او نیز عضو هیات تحریه سه نفره آن بود از کیفم درآوردم و گوشه هایی از گفتگوی چهرگانی با یک نشریه که در تریبون نیز چاپ شده بود را خواندم: «... تمام تلاشم این بود که آن را در چارچوب قوانین و احکام الهی بگنجام و با قوانین اسلامی و قرآنی آن را تطبیق بکنم. این حس در من با شروع جنگ تحمیلی به اوج خود رسیده بود و بنده جهت ارضای آن تقریبا در طول جنگ تقریبا هر سال یک بار به جبهه اعزام می شدم و در وظایف ساده ای مثل تک تیرانداز، آرپیچی زن، راننده آمبولانس کار می کردم و دو بار نیز توسط خمپاره و تک تیرانداز عراق مجروح و یک بار نیز مصدوم شیمایی شدم... از 12 میلیون جمعیت تهران نزدیک به 8 میلیون آذربایجانی هستند که قریب به 7 میلیون آن ها بی سرمایه و بدون امکانات مالی است. بنده به این نتیجه رسیده ام که وضع اقتصادی آذربایجان وخیم است باید در چارچوب ایران و نظام اسلامی و قانون از آن دفاع نمود و حتی دست این سرمایه داران را بوسید و به آذربایجان برگرداند... در مناطقی که ناظران بودند اعلام کردند که شب رای شمرده شد شما دارای سه هزار رای بودید ولی صبح می دیدیم که رای خیلی شده و این عدد حدود 2/1 یا 3/1 به فرمانداری اعلام شده است. در هر حال شکایت هایی کردیم ولی گوش شنوایی نبود...» (منبع: دکتر چهرگانی در گفتگویی صریح و بی پرده، تنظیم از: آلتای؛ تریبون شماره 5، تابستان 1999، سولنا - سوئد، به نقل از هفته نامه مبین)

او، در ادامه اعتراض به دست کاری آرای خود، دستگیر و مدت کوتاهی زندانی شد. سپس او، به خارج کشور آمد و فعالیت سیاسی خود را در بده و بستان و معامله با لابی های ترک - آمریکا، پیش برده و هنوز هم می برد.

بنابراین، چهرگانی هم مذهبی و متعهد به نظام اسلامی، عاشق جنگ و کشتار و هم به حدی «محرم» حکومت اسلامی بود که به او اجازه داده بودند کاندید مجلس شورا اسلامی شود. به گفته خودش، حس خشونت و جنگ طلبی و انتقام جویی در وجودش به حدی فوران می کرد که او، برای کم کردن جوش و خروش آن، هر سال داوطلبانه به جبهه ها جنگ ایران و عراق می رفت تا با آدم کشی، این حس خود را کمی مهار کند. در مجموع می توان گفت بیش ترین اسامی که پای بیانیه اعلام موجودیت «پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی»آمده است سوابق سیاسی مبهم و معامله گر و خشونت طلب دارند. امیدوارم انسان هایی که دور و بر چهرگانی ها هستند در سیاست های تاکنونی خود، تجدیدنظر کنند و افکار آزادی خواهی و برابری طلبی را در پیش گیرند.

شکی نیست که جریانات «پان ترکیست» اعم از طرفداران «آتاتورک»، «گرگ­ های خاکستری»، طرفداران «الچی بیک»، و طرفداران «چهرگانی» و ...، اهداف و سیاست های خود را با اهداف و سیاست های خود را با لابی هایی در حاکمیت ترکیه، آمریکا، جمهوری آذربایجان و...، هماهنگ می کنند جایگاه چندانی در نزد مردم آذربایجان، به ویژه نیروهای آگاه جامعه ندارند. چرا که چنین سیاست هایی، نه تنها ربطی و نفعی برای مردم حق­ طلب و آزادی خواه­ آذربایجان ندارد، بلکه بسیار هم مضر و خطرناکند! 

 

اما کارگران و کمونیست ­ها و به طور کلی همه نیروهای آزادی ­خواه و برابری ­طلب و عدالت جو، با مبارزه پیگیر و دایمی طبقاتی و اجتماعی و فرهنگی خود، تاکنون به این گرایشات راست و افراطی میدان نداده و بعد از این هم نخواهند داد.

امروز حکومت اسلامی حامی سرمایه، عامل اصلی همه بدبختی­ ها و محرومیت ­­های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بیش از 90 درصد مردم ایران است. بنابراین، تنها از طریق حضور پیگیر در مبارزات محلی و سراسری می توانیم کلیت این حکومت جانی را سرنگون کنیم و یک جامعه نوین انسانی، آزاد و برابر به وجود آوریم. 

در چنین شرایطی، باید نخست با صراحت و بدون اما و اگر حق تعیین سرنوشت همه ملل تحت ستم ایران را تا سر حد جدایی به رسمیت شناخت و سپس همه شهروندان ساکن کشور را به زندگی مسالمت آمیز و مشترک و برابر تشویق کرد. مردم ایران، تاریخ طولانی در کنار هم زندگی کرده ­اند و صدها عامل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن­ ها را به هم پیوند داده است. اما، همواره حکومت ­های دیکتاتوری و ارتجاعی ملی و مذهبی، از دامن زدن به تفرقه و دشمنی بین مردم، به عناوین مختلف برای بقای حاکمیت خود سود برده­ اند. از این رو، باید هوشیار بود و به برابری و آزادی همه شهروندان ساکن ایران، و به این که همه مردم تحت ستم حق دارند به زبان مادری شان احزاب و سازمان­ ها، رسانه ­ها و هم چنین مدارس و دانشگاه ­های خود را داشته باشند و مستقیما بر سرنوشت خویش حاکم باشند تاکید کرد.

کارگران و کمونیست­ ها و مساوات طلبان جهان، که بیش از 150 سال است برای تحقق شعار «کارگران جهان متحد شوید!» و پایان دادن به استثمار انسان از انسان مبارزه می­کنند، بر خلاف ناسیونالیست­ ها و فاشیست ها، شدیدا مخالف تبعیض، نابرابری، تفرقه و جدایی، جنگ و استثمار انسان از انسان هستند.

نهایتا حرکت آزادی خواهانه فعلی در مناطق آذری نشین ایران، رهبری واحد و حتی یک سازمان و حزب منسجمی که حقوق و مطالبات آزادی خواهانه، برابری طلبانه و عدالت جویانه اکثریت مردم آذربایجان را نمایندگی کند، ندارد، بلکه ما شاهد فعالیت گروه های متزلزل راست با رهبران ناپیگیری هستیم که منافع شخصی و گروهی برایشان برتر و مقدم تر از منافع عمومی مردم است. هم چنین با وجود این که اندیشه‌ های سیاسی، تشکیلاتی آزادی خواهانه و برابری طلبانه و سوسیالیستی در بین آذری ها قوی تر و تاریخی تر است اما این گرایشات نیز متشکل و متحد نیستند. بنابراین، ضروری است که فعالین جنبش های اجتماعی حق طلب و عدالت جو و برابری طلب و کمونیست آذربایجان، خود را متحد و متشکل سازند و در همبستگی و اتحاد با جنبش های هم فکر خود در سراسر ایران، در جهت سرنگونی کلیت حکومت اسلامی و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی بکوشند. فراموش نکنیم که آذربایجان تاکنون در رشد و گسترش جنبش های مترقی و پیشرو جامعه ایران، نقش مهم تاریخی ایفا کرده است و این نقش را نیز نباید نادیده گرفت. هم چنین تاریخ طولانی است که در برخی مناطق آذربایجان، کردها، ارمنی ها، آسوری ها و ...، با همدیگر زندگی مسالمت آمیزی داشته اند و بعد از این نیز باید داشته باشند. آن ها، برای مهمانی به آذربایجان نیامده اند که با فرمان چهرگانی ها خانه و کاشانه خود را ترک کنند. فراموش نکنیم که اگر این نظر و سیاست در جامعه ما غالب شود روزگار ما سیاه خواهد شد و ابتدا تهران با حدود 15 میلیون جمعیت که بسیاری از آن ها از خوزستان، سیستان و بلوچستان، آذربایجان، لرستان، کردستان، شمال ایران و غیره از نقاط مختلف کشور به آن جا نقل مکان کرده اند و با مردم فارس زبان این کلان شهر ادغام شده اند دچار جنگ داخلی و خونریزی و ویرانی قرار خواهد گرفت تا ارومیه، زاهدان، تبریز، اهواز، خراسان، رشت و...

به این ترتیب، ما، باید جامعه ای بسازیم که در آن، همه شهروندان و ساکنان ایران، بدون در نظر گرفتن جنسیت، ملیت و باورهای سیاسی و مذهبی و غیره از آزادی، برابری و حقوق یک سان برخوردار باشند. هم چنین همه زبان ها رایج در جامعه مان نیز به طور برابر در همه سطوح سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از آزادی کامل و برابر برخوردار گردند. در چنین روندی، زبان فارسی نیز به عنوان زبان سراسری کشور در همه مدارس و دانشگاه و در مناطقی که زبان محلی مردم فارسی نیست به عنوان زبان دوم تدریس شود و زبان مشترک همه ساکنان جامعه ایران محسوب گردد.بی تردید در چنین جامعه ای، خلاقیت ها و ابتکارات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شهروندان شکوفا می شود و همبستگی انسانی نهادینه می گردد.

پنج شنبه هفتم فرودین 1393 - بیست و هفتم مارس 2014

 

* ضمیمه:

«پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی»، با ارسال نامه ای به سایت اینترنتی «مساوات»، نوشته است :

دوستان گرامی!

سالیان درازی است که در راه حق و حقوق ملتمان مبارزه می نمایید. در این راه خانه و کاشانه، دوست و اقربا و سلامتی و نزدیکان خود را در معرض خطر دشمن قرار داده اید. هیچ کس و هیچ تهدید و هراسی نمی تواند شما را از ادامه ی مبارزه تان وادارد. هر چند که دور از وطن خود زندگی می کنید امکا نام آزربایجان و حقوق انسانی مردم آن آمال و هدف زندگی شما گشته است.

ما اگرچه منتسب به گروه ها و تشکل های متفاوتی هستیم اما آنچه که ما را متحد می سازد تنها یک چیز است، آزربایجان. امروز آزربایجان جنوبی بیش از همه نیازمند اتحادمان است. و تا زمانی که ما نیستیم و نیروی خود را متحد نمی کنیم نمی توانیم حقوق مان را کسب نماییم و مشکلات هم میهنانمان لاینحل می ماند.

حوادثی که در منطقه رخ می دهد ما را به سوی اتحاد بیشتر سوق می دهد. هر کدام از ما ضمن تداوم خدمت در تشکیلات هایی که عضو آنها هستیم بایستی به نام آزربایجان به اتحاد بزرگتری نایل شویم.به عنوان هیات مسئول از تمامی مهاجرین سیاسی درخواست می نماییم که اندیشه ی پارلمان موقت در تبعید را حمایت نمایند و از شما دعوت می نماییم تا به عنوان مولفین و بانیان یک تفکر در کنارمان باشید.

ما بی نهایت نیرومند هستیم اما به شرطی که به نام آزربایجان در کنار هم بایستیم ، متحد شویم و میهن خود را به صاحبان اصلی آن برگردانیم.

زنده باد آزربایجان جنوبی

---------------------------------

همچنین بیانه ی این تشکل تازه تاسیس نیز به صورت زیر آمده است :

ضمن آنکه قسمت اعظمی از سرزمین های ایران معاصر را اراضی تاریخی آزربایجان تشکیل می دهد انکار وجود مردم تورک در این اراضی نیز ناممکن می باشد.

اگرچه این حقایق از دیده ی جهانیان دور نگاه داشته می شود لیکن دیگر برای بسیاری معلوم شده است که در اراضی جایی که ایران نامیده می شود میلیونها نفر تورک آزربایجانی زندگی می کند و سالیان مدیدی است که حقوق مدنی و سیاسی آنان توسط رژیم فارس گرای تهران به صورت سیستماتیک مورد تخدی و تعرض قرار می گیرد. و ده ها هزار نفر از آنان بدلیل تضییع حقوق ملی شان مجبور به جلای وطن می شوند. آنان به صورت کاملا تعمدی از حق زندگی ، برابری ، زبانی ، مختاریت و حقوق ملی شان محروم می شوند.

تورکان آزربایجان در طی تاریخ اقتدار خود بر ایران حقوق و برابری همه ی خلق ها را محترم بر شمرده است و هرگز به نابرابری های قومی امکان نداده، دست دوستی خود را به تمامی ملل و گروههای قومی دراز کرده است.

اما در نهایت تاسف لازم به ذکر می دانیم که در طول دهه های متوالی افرادی که در راس قدرت در جایی که ایران نامیده می شود بوده اند، حقوق و آزادی ملتمان را نادیده گرفته و خصمانه بر حقوق ملی ما تاخته و سیاست برتری جویی قومی را در دستور کار خود قرار داده اند. در این راستا حقوق مدنی، سیاسی، ملی ملتمان از آنان به یغما برده شده دهها هزار نفرشان قربانی شده اند و میلیونها تن از آنان از اراضی تاریخی و میهن خود مجبور به جلای وطن شده اند.

اگرچه در طول تاریخ مردم آزربایجان جنوبی برای کسب حقوق سیاسی خود بسیار تلاش نموده اند اما این همت آنان با خون ملت رنگین شده است، دهها هزار انسان جان باخته و مجبور به ترک دیار دیرین شده اند. اگرچه در طول تاریخ مکررا حقوق آنان تضییع شده است اما اجماع جهانی و نهادهای بین المللی و دول مختلف در این مورد سکوت نموده  تا بانگ این ملت که حقوقشان از کف رفته است را نشدیده اند و یا نخواسته اند تا بشنوند.

با در نظر گرفتن همه ی مسیرهایی که این ملت پیموده است ، تاریخ مبارزات و خواست و تمنای ملت در تاریخ 15 مارس 2014 و در پایتخت دانمارک، کپنهاگ به عنوان مهاجرین سیاسی گرد هم آمدیم تا تاسیس پارلمان موقت در تبعید آزربایجان جنوبی را اعلام نماییم و مسئولیت تایین وضعیت حقوقی دولت آزربایجان جنوبی و پارلمان در تبعید را بر دوش می کشیم.»


چراروشنفکران فارسی زبان حاضر به قبول موجودیت دیگر ملتها وبه رسمیت شناختن حقوق آنها نیستند؟

$
0
0
تا وقتی که ما شعار « استقلال و تجزیه» میدهیم و بر « تئوریهای ناسیونالیستی افراطی» تکیه میکنیم امکان ندارد نیروهای دیگر ما را قبول کنند. این « خطای» بزرگ ماست در این برهه ی زمانی. سیاست «چپ ستیزی- سیاست تجزیه- سیاست ناسیونالیسم ایرانی»، در مجموع آن سیاستی ست که کمر تبعیض دیدگان و ستمکشان را در ایران شکسته و همیشه در خدمت دیکتاتوری حاکم بوده است. تنها سیاست درست در مسئله ملی « استراتژی -تاکتیک برابری حقوقی» ست.نمیتوان با پیش گرفتن سیاست غلط با دیگری دیالوگ برقرار کرد.

« آ. ائلیار عزیز با تشکر از شما،مقاله بسیار زیبایتان را قبلا خوانده بودم وجا دارد همینجا شخصا از شما تشکر کنم.مسلما همه ما خاطرات زیادی ازشوق و شور رسیدن به سن مدرسه و سپس وحشت ناشی از مواجهه با محیطی غریبه و وحشت انگیز (برای کودک 6 ساله)داریم.حرف های شما در رابطه بالروم همبستگی نیروهای رفع تبعیض و مبارزه مشترک بقدری منطقی است که هیچ کسی نمی تواند منکر ان باشد .وگفته هایتان را در مورد اینکه نیروهای خواهان رفع تبعیض فرهنگی و سیاسی و مذهبی نیز بیشتر از نیروهای مخالف هستند قبول دارم،ولی مساله اینجاست که این نیروهای مخالف تبعیض متاسفانه وجود تبعیض های موجود در مورد ملیتهای غیر فارس و حتی موجودیت ملیتهای دیگر و خواسته های انان را انکار می کنند.انچه که بسیار تاسف بر انگیز است موضع گیری های طبقه روشنفکر ملیت حاکم فارس است. مگر نه اینکه روشنفکران هر جامعه ای همواره باید یک قدم جلوتر از توده مردم باشند.

وقتی نویسنده ای مانند اقای معروفی بخاطر دفاع از زبان مادری می خواهدلگد بر دهن دکتر براهنی بزند،وقتی نویسنده مطرح ومدعی جایزه صلح نوبل ایران ،آقای دولت ابادی زبان های دیگر موجوددر ایران را نیم زبان مینامد ،وقتی خانم شیرین عبادی حقوق بشر را شایسته مبارزین راه حقوق ملیتها نمی داند ویا موضوعی که در همین صفحه در مورد وکیل مشهوری توسط یکی از کامنت نویسانگفته شد که حاضر به دفاع از وی صرفا بخاطر اینکه در روز زبان مادری دستگیر شده بودنشده،ومثالهای فراوان دیگر چگونه میتوان به این همبستگی و مبارزه مشترک برای رفع دیکتاتوری امیدوار بود؟اقای ائلیار بنظر شماچرا روشنفکران فارس حاضر به قبول موجودیت دیگر ملتها و به رسمیت شناختن حقوق انها نیستند.چرا تمامیت ارضی برای آنها مهمتر از حقوق انسانها و رفع دیکتاتوری و دموکراسی است تا جاییکه وقتی مساله حقوق زبانی و اتنیکی دیگران مطرح میشود همان موضع گیری حکومت وحتی بدتر از ان رابه نمایش می گذارند!به هر حال من هم مانند شما ارزو می کنم هرچه زودتر و قبل از اینکه دیر بشود تمام نیروها ضمن احترام به حقوق همدیگر با همبستگی برای رفع دیکتاتوری قدم بر دارند .هر چند که با شواهد موجود و آنچه که در جامعه از نزدیک شاهدم این آرزو را بسیار ایده الیستی می دانم.با تشکر از شما و همه دست اندر کاران ایران گلوبال. شب خوش!» تارا.

 این سخنان نظری ست از« تارا»-ی گرامی، و مسئله ی مهمی مطرح کرده که حل آن میتواند مبارزه برای رفع  تبعیض و دیکتاتوری را گامها پیش ببرد. راستی چرا روشنفکران فارسی زبان حاضر به قبول موجودیت دیگر ملتها و به رسمیت شناختن حقوق انها نیستند؟ این سخن تا چه اندازه به حقیقت نزدیک است؟ 
با ازجازه از پرسشگر من سئوال را کمی دقیق تر میکنم که هرچه بیشتر به واقعیت نزدیک شود. بنا براین آنرا چنین طرح میکنم :  چرا "بخشی"از روشنفکران فارسی زبان حاضر به قبول موجودیت دیگر ملتها و به رسمیت شناختن حقوق آنها نیستند؟چرا بخشی ، و نه همه ی روشنفکران فارسی زبان؟ چون روشنفکران فارسی زبانی هم  هستند که  مردمان ایران را تحت تبعیض مضاعف میدانند و خواهان رفع این تبعیض هستند. این است که این گروه را لازم است از دیگران جدا کنیم. اینان متحد تبعیض دیدگان هستند. و در این بخش خیلی از چپها و افراد دموکرات از زن و مرد قراردارند. 
اما بخشی که حاضر به قبول رفع تبعیض و «برابری» نیستند ، و موجودیت ملی دیگران را به رسمیت نمی شناسند 3 دلیل دارد: 
الف- اینان کم آگاه اند . ب- دلیل سیاسی دارند.  ج- سیاست مبارزه تبعیض دیدگان علط بوده ؛که اینان را رمانده ، و نتوانسته جذب کند.  راه چاره: «دیالوگ مدرن» و «تغییر سیاست غلط مبارزه - به سیاست مبارزه درست» است. وگرنه نمیتوان مشکل خود را با اینان حل کرد وبه «همبستگی» رسید. این نیرو را با سیاست درست میتوان تجزیه کرد و به همبستگی رسید.
تنها سیاست درست در مسئله ملی « استراتژی -تاکتیک برابری حقوقی» ستکه در مقاله مفصلی آنرا تدوین کرده ام. باقی سیاستها که تا کنون ملیتها پیش برده اند غلط بوده و نتیجه هم آن است که کسی «ما» را تحویل نمیگیرد. ما تاکنون با سیاست ماجراجویانه ، با عنوان کردن «شعارهای بسیار زود رس و غیر عملی » ؛ با تئوریهای « ناسیونالیستی افراطی» همبستگی را با دیگر نیروها «گسسته» ایم. تا وقتی که ما شعار « استقلال و تجزیه» میدهیم و بر « تئوریهای ناسیونالیستی افراطی» تکیه میکنیم امکان ندارد نیروهای دیگر ما را قبول کنند. این از نظر من « خطای» بزرگ ماست در این برهه ی زمانی.

منظور از ما همه «تبعیض دیدگان» است که خود را نیز داخل آنها میدانم.
و اما بخش مورد بحث چه دلیل سیاسی دارد؟ 1-اینان میخواهند مسایل ایران را بدون تجزیه ایران حل کنند. 2- قدرت متمرکزی در ایران فرمانروایی کند. 3- اگر نتوانستند با دادن حقوق فرهنگی و سیاسی 
سطحی دهان تبعیض دیدگان را ببندند. 4- میخواهند تسلط فرهنگ و زبان فارسی بر غیر فارسی زبان برچیده نشود. 5- مردمان ایران را که فرهنگ و زبانهای مختلف دارند - غیر فارسی زبانان را «قوم» مینامند - و هدف سیاسی شان آنست که مردمان 80 ملیونی جامعه را « یک ملت» و دارای « یک زبان مسلط برآنها» یعنی فارسی - نشان دهند. 6- هدف از این سیاست « ایجاد قدرت متمرکز» و « تسلط فرهنگ فارسی» بر دیگران است.  آنها به خاطر « منافع سیاسی - فرهنگی- و اقتصادی » خود این سیاست را پیش گرفته اند. این هم سیاست به غایت غلط و ارتجاعی اینان است. که مانع همبستگی و شکستن دیکتاتوری حاکم است. غیر فارسی زبانان با این سیاست نمی توانند کنار بیایند و متقابلاً هم اینان با سیاست «استقلال و تجزیه» کنار بیا نیستند. 
احزاب سومکایی-پان ایرانیست- سلطنت طلبان- حزب مشروطه- جبهه ی ملی و غیره در این ردیف اند. 

در میان این دو سیاست ناسیونالیستی افراطی ، سیاست درست « تأمین برابری حقوقی»و جود دارد که نیروهای دموکرات و چپ از این سیاست طرفداری میکنند. با برابری حقوقی میتوان قدرت غیر متمرکز را عملی کرد و مردمان ایران اداره امور خود را داشته باشند و چهار چوبه ایران هم حفظ میشود. من راه حل باقی مسایل را در مقالات خود توضیح داده ام و دیگر به آنها نمی پردازم.
مهم نیست ما را قوم بنامند یا چیز دیگر، مشکل ما  وجود تبعیض همه جانبه است که ضروریست رفع شود. گرچه از نظر جامعه شناسی این اصطلاح نادرست است. ولی اینجا موضوع بحث علمی نیست بل سیاسی ست و منافع .
معروفی و دولت آبادی و عبادی چیزی از سیاست و تبعیض نمیدانند و  وقتی در سیاست دخالت میکنند به خطا میروند. هیچ دلیل خردمندانه ای وجود ندارد  که زبانها و فرهنگ ها از حقوق برابر بر خوردار نباشند. اعمال نابرابری همان تبعیض است. با اینگونه آدمها  لازم است دیالوگ مدرن پیش گرفته شود. واضح است که قبل از دیالوگ باید سیاست درست استراتژیکی-تاکتیکی داشت. وگرنه نمیتوان با پیش گرفتن سیاست غلط با دیگری دیالوگ برقرار کرد. این هم پاسخ بخش دیگری از مسئله پرسشگرماست.

اتحاد و همبستگی تنها با مبارزه و در جریان مبارزه  و ایفای نقش،  ممکن میشود. با «سیاست انزواگرایی» هرگز نمیتوان همبستگی ایجاد کرد. این روش نادرست است و لازم است ترک شود. شعارهای بیموقع لازم است ترک شوند.  از حقوق هر انسانی، هر مردمی به ویژه فارسی زبان باید دفاع کنیم. بگذار اگر توانش را دارند آنها از حقوق ما دفاع نکنند. چرا نباید وقتی جوانان تهران در مقابل دیکتاتوری میگویند « رأی من کو؟» از حق آنها دفاع نکنیم؟ حقوق هز جا نقض شود بخشی از حقوق ماست که نقض میشود. و هر جا بدست میاید جزیی از حقوق ماست که بدست میاید. هر حرکتی در جامعه و جهان به ما مربوط است. و لازم است سیاست درستی با آن داشته باشیم. مقالات من در مورد جنبش سبز موجوجود است . سیاست درست را هم آنجا نشان داده ام علاقمندان میتوانند بخوانند. دفاع از حق به معنای موافقت با حکومت اسلامی موسوی نبود و نیست.  برای ایجاد همبستگی باید پیشقدم شد. باید اعتماد ایجاد کرد. باید درستی سیاست خود را در جریان عمل به دیگران «اثبات» نمود. و مجبورشان کرد که سیاست علظ شان را تغییر دهند.دفاع از حقوق خود و حقوق دیگری؛ این است راه ایجاد اعتماد و همبسگی.

من از ناسیونالیسم فارسی انتظاری ندارم. با اینکه گفتم با سیاست درست میتوان نیروی بدنه آن را که بیشتر از جوانانند تجزیه و به صف حامیان رفع تبعیض جذب کرد. اما بیشتر، از فعالان آذربایجانی انتظار دارم که سیاستها ی به غایت نادرست را تشخیص بدهند و راه درستی پیشگیرند. سیاستی که در  «مصاحبه با مهران بهاری»  تبلیغ و ترویج شده - سیاسی که گوناذ و گروه پارلمان- و مانند آنها پیش گرفته اند سیاستی ست در داخل  و وابسته به پروژه خاورمیانه بزرگ و نئو عثمانیسم. وبه جز «ساده اندیشان سیاسی» کسی را جذب نمیکند. این سیاست به درد « پیروزی در راه برابری حقوقی» نمیخورد. با این راه همبستگی یی صورت نمیگیرد. چون راه غلطی ست  و عملاً  به «سیاست انزوا » منجر شده است.  در مجموج سیاست هر دو ناسیونالیسم به خیر حکومت بوده و هست. و علیه رفع تبعیض و همبستگی.  سیاست «چپ ستیزی- سیاست تجزیه- سیاست ناسیونالیسم ایرانی»، در مجموع آن سیاستی ست که کمر تبعیض دیدگان و ستمکشان را در ایران شکسته و همیشه در خدمت دیکتاتوری حاکم بوده است.  

متأسفانه در «مبارزه رفع تبعیض» کسانی کار میکنند که چیزی از سیاست -که  «علم و هنر» است- نمی دانند. بگذریم از این موضوع که «سیاست شان» را وابسته به سیاستهای قدرت های جهانی میکنند. «سیاست استقلال و جدایی» بر پایه حمله نظامی آمریکا به ایران بنا شده است. چنین سیاستی روشن است که با رفع شدن خطر جنگ شکست میخورد. یا با « امید بستن به همسایه ها» در ارتباط است. و پروژه خاورمیانه. باز هم روشن است که «قونشو یا اومود اولان-شام سییز قالار». - به امید این باشی که همسایه برایت شام میاورد،  بی شمام میمانی. شعار زود رس نشانه آن است که از خود شرایط موجود جامعه و مبارزه برنخاسته است. و چیزی ست « بیرونی» و در ارتباط با سیاستهای قدرتها. این چیزها در این عرصه جزو الفباست. کسی که اینها را به هوش نباشد بیجاست که در سیاست میدانداری کند. سیاست گوناذ -مهران بهاری - و حالا گروه پارلمان بر این «پایه» است و از این راه تبلیغ شده است. این سیاستها شکست خورده اند و لازم است تغییر یابند. 

برای زندگی بهتر مبارزه هیچ وقت پایان نمی یابد. بنابراین خواسته های آینده را درست آن است که در آینده مطرح کنیم و نه اکنون. که غیر عملی و ماجراجویانه اند. 
مبارزه رفع تبعیض ضروریست سیاست خود را تغییر دهد. و لازم است در جهت ایجاد همبستگی حرکت کند. با نفرت از چپ و با کینه به راست نمیتوان به سوی رفع تبعیض و پیروزی حرکت کرد. در مبارزه باید متحدان خود را بشناسیم و در پی ایجاد اتحاد باشیم. تک الین سسی چیخمار. گوش قانادلا اوچار. دست تنها بی صداست. پرنده با بالهایش پرواز میکند.
هرکس، و هر نیرویی که برابری حقوقی را در عرصه های فرهنگی،سیاسی،اقتصادی می پذیرد متحد تبعیض دیدگان است.چگونگی عملی شدن برابری بستگی  دارد -به سیاست درست و مبارزه تبعیض دیدگان و نقش آنها در مبارزه ی عمومی . اگر این نقش با صف مستقل و تعیین کننده باشد میتواند برابری را به دیگر نیروها تحمیل کند. بدون ایفای این نقش کسی ما را به بازی نمیگیرد و حق و حقوقی هم به دست نمی آید.
 

 

 

مصاحبه در باره پارلمان آزربایجان جنوبی در تبعید

$
0
0
من در رابطه با اینکه چه کسی و یا چه تشکیلاتی برای اولین بار فکر تشکیل پارلمان آزربایجان جنوبی در تبعید را بمیان کشیده اطلاعی ندارم . ولی میتوانم بگویم که خودم مدت زیادی طرفدار این فکر بوده ام . مثلا در سال 2009 در سخنرانی پالتاک بخاطر سالکرد قیام خرداد واجب بودن این مسئله را مطرح کرده و سعی کردم هم وطنان خویش را ازدرستی این فکر متقاعد بسازم.

 مصاحبه با تلویزیون "اوجاق "در باره پارلمان آزربایجان جنوبی در تبعید

ملت آزربایجان با خواست تشکیل پارلمان  و دولت ملی خویش به ملت سیاسی تبدیل گردیده است. ولی بطوریکه معلوم است حق تعین سرنوشت بدست خویش  همراه با سایرحقوق دموکراتیک توسط حکومت مرکزی و سیستم توتالیترحاکم بر ایران  زیر پا گذاشته میشود. ما شاهدیم که حتی خواست احقاق ابتدائی ترین حق انسانی یعنی حق آزادی زبان مادری با شکنجه و زندان جواب داده میشود. بدینجهت وظیفه بزرگی بر گردن آزربایجانیهائی که مجبور به زندگی در خارج از کشور شده اند نهاده شده است.
در خارج به آنچنان ارگان سیاسی احتیاج هست که بتوانیم در داخل آن طبقه سیاسی سکولار- دموکرات خودمان را که دارای افکار و بینش های مختلف سیاسی میباشند ، دور هم جمع کرده، در باره موضوعات گوناکون مربوط به ملتمان مذاکره و بحث و گفنگو نموده ،قطعنامه ها و قرارهائی را که به صلاح ملتمان میباشند اتخاذ بکنیم . روشن است بخاطر دارا نبودن آپارات دولتی یعنی قوه اجرائیه  این قرارها و قطعنامه ها جنبه تدبیرهای سیاسی بخود خواهند گرفت. به  احتمال قوی تدبیرهای پارلامنت هم به توده ای شدن حرکت ملی کمک خواهد کرد و هم تاثیر مثبت به آزربایجانیهائی که در آپارات دولتی صاحب مقام ومنزلتی میباشند خواهد گذاشت.  از طرف دیگر پارلامنت با فعالیتهای مدرن و منظم خویش خواهد توانست دید و توجه کشورهای خارجی را به مسئله ملی آزربایجان جلب نموده و شانس تبدیل شدن به یک مسئله آکتوال بین المللی افزایش خواهد یافت.
در رابطه با جلسه کپنهاق ، من قبل از همه از ترتیب دهندگان و شرکت کنندگان این نشست تاریخی تشکر میکنم.
قبل از اینکه نشست کپنهاق ترتیب بیابد ، یکی از هموطنان گرامیم به من تلفن زده و نیت خویش را برای ترتیب این چنین نشستی با من در میان گذاشت. من بنوبه خویش خیلی خوشحال شدم و قرار را بر این گذاشتیم که این نشست در شهر برلین برگزار بشود. بدینخاطر به چند هتل سرزده و در رابطه با هزینه هتل و سالن و شرایط دیگر شروع به جمع آوری اطلاعات لازمه کردم. بعد از چند روزی این هموطن عزیز بمن تلفن زده و فکر تشکیل نشست  در شهر کپنهاق را بمیان کشید. من عیبی در این فکر ندیدم و میان صحبتهایمان مطلع شدم که 26 نفر از فعالین سیاسی – ملی به این جلسه دعوت شده اند.
با کمال تاسف بعضی از دوستانی که به این جلسه دعوت شده بودند نتوانسته بودند حضوربیابند و بعضی از شخصیت های سیاسی مان نیز اصلا به این نشست دعوت نشده بودند. این مسئله و همچنین شرکت نکردن خانمها در این نشست مورد بحث و گفت و گو قرار گرفت و انتقادها بصورت آشکار مطرح گردید.
یکی از فاکتورهای خوشحال کننده این نشست دراین نهفته  بود که، کسانیکه با همدیگر قهر بودند و حتی حاضر به دیدن صورت یکدیگر نبودند، به یکجا جمع شده وپس از آشتی با همدیگر به دیالوق مشترک پرداختند.
بالاخره بعد از چند ساعت مذاکره و مباحثه با رای اکثریت شرکت کنندگان جلسه بیانیه ای تدوین گردیده و تشکیل  پارلامنت موقتی آزربایجان جنوبی در تبعید اعلان گردید.
برای رسمی شدن پارلامنت و گذارآن  از اشتاتوس موقتی به اشتاتوس قطعی یک هیات کار 9 نفره برای دو ماه انتخاب شد و قرار بر این شد که این هیات کار در مدت 2 ماه برای تشکیل یک نشست بزرگ به تشکیلاتهای سیاسی – ملی، خانمها و همچنین شخصیت های فعال وشناخته شده ی ملی آزربایجان مراجعت بکند.
من با وجود اینکه عضو هیچ تشکیلاتی نیستم علیرغم آن بمثابه یک فعال ملی به آینده پارلامنت امید زیادی بسته ام. این به آن معنی است که اگر ما بتوانیم یقه خویش را از دعوا بر سر صندل رها بکنیم، متدهای رفتاری خویش را دموکراتیکتر بکنیم و از وجود متخصصین علمی ، سیاسی ،حقوقی و ژورنالیستی خود استفاده بکنیم، آنوقت خواهیم توانست قدمهای مثبت وپر ثمره ای را  برداریم.
از فرصت استفاده کرده، میخواهم چند کلمه  در رابطه با مسئله مالی نشست بگویم. یکی از مسائل مهم  ما مسئله مالی است. مبارزه ملی برای همه جانبه و پر ثمر شدن  احتیاج به امکانات مادی دارد. اگر مشکلات مادی برطرف نگردد، مبارزه ملی با اشکالات جدی مواجه خواهد بود.
ما از یک طرف شکایت میکنیم که ، در مبارزه ملی مان کسی از ما حمایت نمیکند. برای براه انداختن تلویزیون وسائر وسائط تبلیغاتی امکانات مادی نداریم. برای ترتیب نشستهای گوناگون پول نداریم. بخاطر نبودن امکانات مادی نمیتوانیم بسیاری از کتابهائی را که بزبان مادریمان و یا بزبان خارجی نوشته ایم بچاپ بدهیم. درم داران ملتمان صاحب کرم نیستند و کرم داران ملتمان صاحب درم نیستند و از این نوع شکایتها.
از طرف دیگر وقتی شخصی صاحب کرم و صاحب درم پای به جلو میگذارد و بدون گذاشتن کوچکترین قید و شرطی حاضر به کمک به حرکت ملیمان میشود، انوقت بخاطر مسائل شخصی سعی میکنیم کمک ان فرد را از ارزش بیاندازیم.
میگوئیم : او چرا در کار ما دخالت میکند. هدف او از این کمک چیست؟ نکند پشت این کمک اطلاعات ایران و یا سازمانهای جاسوسی کشورهای دیگر خوابیده است. بدون اطلاع من آغ ساققال، چگونه میتوان همچنین نشستی را برپا کرد؟
باید گفت:
هر کدام از شرکت کنندگان نشست کپنهاق شخصیتهای شناخته شده سیاسی  و دارای تجارب کافی میباشند. این انسانها را هم اطلاعات میشناسد و هم سازمانهای جاسوسی کشورهای دیگر .
این نشست را بازی کودکانه نامیدن، خواستار عذر خواهی شرکت کنندگان بودن، بدون داشتن مدرکی، پشت این نشست اطلاعات رژیم تهران را اعلان کردن، معنایش جز زیر پا گذاشتن نورمهای اخلاق سیاسی  چیز دیگری نمیتواند باشد.
چرا بی انصافی میکنید و میگوئید  پارلامنت موقت را آزربایجانیهای جنوبی نه بلکه اقبال آقا زاده که از آزربایحان شمالی است تشکیل داده است؟ چرا به امضا کننداگان بیاننامه توهین میکنید؟ چرا منقدین را دعوت به تشکیل پارلامنهای رقیب میکنید؟  
10 سال است که از تشکیل پارلامنت صحبت میکنیم. نتیجه چه شده است؟ چرا تا بحال نتوانیستم به این نیت مان دست بیابیم؟ مگر غیر از این است که پشت حرفمان باید عمل نیز وجود داشته باشد.
بعقیده من برای پیشرفت مبارزه رهائی بخش ملی هر تشکیلات و یا هرشخصی چه سیاه پوست و چه سفید پوست، چه معتقد به دین و چه بی دین، چه آمریکائی و چه آفریقائی، چه زن و چه مرد، چه از جنوب و چه از شمال بدون قید و شرط حاضر به کمک باشد ، باید آن کمک را با جان و دل قبول کرد.
در رابطه با نشست گپنهاق ، من هزینه هواپیما، تاکسی و قسما نیز پول غذای خودم را از جیب خودم داده ام و از کسی مخارج راه نگرفته ام.
در اینجا  به انتقادات مطرح شده از جانب بعضی از دوستان نیز نظر انداخته و با چند جمله به سخنان خویش پایان میدهم.
انتقادات را میشود به دو کاتوقوری تقسیم کرد:
1-  انتقاد بحق
2-  انتقاد ناحق
آ- انتقاد میشود که به نشست کپنهاق بسیاری از فعالین شناخته شده ملی دعوت نشده بودند. این انتقاد بجاست و باید بدون آوردن بهانه وگفتن اگر مگر قبول کرد.
 ب - انتقاد ناحق از طرف کسانی مطرح میشود که به مسئله تشکیل پارلامنت آزربایجان جنوبی در تبعید بصورت آبستراکت و غیر حقیقی نگاه میکنند.
این هموطنان شرایط مهاجرت را از نظر دور نگه داشته و با استناد به شکل تشکیل ، استروکتور و فونکسیون پارلامنت  در کشورهای دموکراتیک غربی ، شروع به انتقاد میکنند. باید به این هموطنان گفت:  
در حال حاضر شرایط  فعلی مهاجرت ایجاب میکند که تقدم و برتری به ماهیت و مضمون پارلامنت داده شود و نه به شکل تشکیل آن. بعبارت دیگر شرطهای  مهم ، مرکزی و لازمه برای فونکسیون پارلامنت و پارلامنتاریزم در کشورهای دموکراتیک غربی برای ما فاکتورهای فرعی بحساب میایند. این مسئله را کمی بازتر کرده و روشنتر میکنم.
میگویند :
ما در حدود یک میلیون نفر آزربایجانی درخارج از کشور داریم . چطوری میشود بدون رای گیری از این انسانها در یک همه پرسی عمومی، آزاد و مخفی چند نفر دور هم جمع میشوند و پارلامنت تشکیل میدهند. باید به این هموطنان گفت که: اگرحتی در قلب این یک میلیون انسان عشق آزربایجان نیز وجود داشته باشد، در حدود 999000 انسان از مبارزه آکتیو ملی دور وتنها با مشکلات روزمره زندگی شخصی خویش مشغول هستند. از تقریبا یکهزار انسان باقیمانده در حدود 850-900 نفر انسانهائی هستند مبارز و دارای شعور ملی  که بخاطر رفت و آمد به ایران و دوری جستن ازتعقیب ها و بازپرسیهای سازمان اطلاعات ،از فعالیتهای آکتیو سیاسی دور میمانند و تنها  در مجامع فرهنگی و برنامه های موسیقی و فولکلوریک شرکت میکنند.

 100-150 نفر آکتیو در صحنه سیاسی بصورت پراکنده در کشورهای مختلف از ترکیه گرفته تا کانادا و آمریکا زندگی میکنند. این هموطنان یا عضو و سمپات تشکیلاتهای مختلف ملی هستند و یا انسانهای مستقل  و غیر تشکیلاتی. این بدان معناست که برای تشکیل پارلامنت و پیش بردن فونکسیون  داخلی آن در درجه اول باید به این فعالین در صحنه سیاسی رجوع بعمل آورد.  با در نظر گرفتن موانع گوناگون از قبیل مسئله ویزا، مشکلات مالی، وضعیت جسمانی و مساعد نبودن وقت ، اگر در چنین فراخوانی برای تشکیل یک جلسه 40-50 نفر بتوانند شرکت بکنند، آنوقت باید راضی باشیم. بعبارت دیگر پارلامنت تنها با رای این فعالین سیاسی میتواند اشتاتوس قطعی پیدا کرده و رسمی بشود"

نقد مصاحبه احمد امید یزدانی در مورد «پارلمان موقت»

$
0
0
آیا این پارلمان در انتخاباتی آزاد، حداقل در خارج از کشور تشکیل شده یا اینکه، آنطور که از ظواهر امر پیداست، چند نفر یک جوری دور هم جمع شده اند و خود را پارلمان نامیده اند و از این چند نفر هم، چند نفر را برای اداره امورات خود انتخاب کرده اند؟ پا شما امیدوارید که این پارلمان در آینده، در اثر حمایت اکثریت آذربایجانی ها، به عنوان نمایندگان واقعی مردم آذربایجان شناخته شوند، چطور می توان این امید را داشت زمانی که حتی آذربایجانیهای خارج نشین هم تا به حال آنها را به رسمیت نشناخته اند؟


نقد:

کاظم ثانی

 ملت آذربایجان چنین مامورتی به کسی نداده است
 

«مصاحبه در باره پارلمان آزربایجان جنوبی در تبعید»
 آقای یزدانی
1- شما نوشته اید که: <ملت آزربایجان با خواست تشکیل پارلمان و دولت ملی خویش به ملت سیاسی تبدیل گردیده است>
-می تونید برای من مشخص کنید که ملت آذربایجان کجا و در کدام جمع و یا در کدام نظرخواهی خواست تشکیل پارلمان و دولت ملی را مطرح کرده اند؟
2- شما نوشته اید: <26نفر از فعالین سیاسی – ملی به این جلسه دعوت شده اند>.
-می تونید برای من آذربایجانی مشخص کنید که این 26 نفر را چه کسی به جلسه کپنهاک دعوت کرده بود؟
تا آنجایی که من مطلع هستم، ملت آذربایجان چنین مامورتی به کسی نداده است. چه کسی این ماموریت را به دعوت کننده داده است؟
3- نوشته اید: <کسانیکه با همدیگر قهر بودند و حتی حاضر به دیدن صورت یکدیگر نبودند، به یکجا جمع شده وپس از آشتی با همدیگر به دیالوق مشترک پرداختند.>
-من هم خوشحالم که کسانی که تا دیروز چشم دیدن همدیگر را نداشتند و هر روز در رسانه های هزاران ناسزا و اتهام نثار هم می کردند، عرض یک روز همه با هم آشتی کردند و شدند رفیق جان جانی. ولی در تعجبم از این آشتی ناگهانی و سریع!
راستی چه نیرویی باعث این آشتی سریع السیر شد؟
عشق به آذربایجان و مردم آن؟ چرا این عشق سالها تاثیر نداشت و یک شبه تاثیر گذاشت؟
عجیبتر اینکه به نوشته شما این عده فقط پس از چند ساعت مذاکرده به یک بیانیه مشترک و اعلام تشکیل پارلمان دست یافتند. واقعا که این از عجایب روزگار است و باید آن را به عجایب هفتگانه اضافه کرد.
4- نوشته اید: <رای رسمی شدن پارلامنت و گذارآن از اشتاتوس موقتی به اشتاتوس قطعی یک هیات کار 9 نفره برای دو ماه انتخاب شد و قرار بر این شد که این هیات کار در مدت 2 ماه برای تشکیل یک نشست بزرگ..>
-آیا یک پارلمان می تواند عرض دو ماه با مراجعه به چند تشکل خارج نشین، از حالت موقت خارج شده و رسمیت بیابد؟
مگر این 26 نفر می خواهند یک پارلمان ولایتی برای مردم درست کنند و ولی امر ملت آذربایجان بشوند؟
5- نوشته اید: <شرایط فعلی مهاجرت ایجاب میکند که تقدم و برتری به ماهیت و مضمون پارلامنت داده شود و نه به شکل تشکیل آن.>
البته من تشکیل پارلمان در تبعید را با پارلمانهای کشورهای غربی مقایسه نمی کنم ولی :
-آیا ابتدایی ترین اصول دمکراسی حکم نمی کند که حتی در خارج هم ایده تشکیل پارلمان در رسانه ها مطرح شود و حول آن بحث صورت گیرد و از عموم تشکلها و از عموم آذربایجانیها خواسته شود که در آن شرکت کنند و انتخاباتی مثلا از طریق اینترنت صورت گیرد و پس از آن پارلمان تشکیل شود؟
شما خودتان حساب کرده و نتیجه گرفته اید که: < 100-150 نفر آکتیو>
-آذربایجانی در خارج داریم. صرفنظر از اینکه من با این حساب شما موافق باشم یا مخالف، سوال من این است که چرا به همین 100-150 نفر هم مراجعه نشده است؟
در ثانی شما بیایید و لطف کنید و به دعوت کنندگان پارلمان دانمارک بگویید که یک دعوت عمومی از کلیه آذربایجانیها بکنند و بعد بگذارند که 50 نفر در آن شرکت کنند، نه اینکه به 26 نفر بگویند که بیایید در دانمارک جمع شوید و اعلام پارلمان بکنید.

**** آقای یزدانی، چندی پیش آقای بابک آزاد پس از انتشار خبر تشکیل پارلمان موقتی که شما هم عضو آن هستید، مطلبی منتشر کرده و به دفاع جانانه ای از تشکیل پارلمان پرداختند. زیر آن مطلب، من کامنتی نوشته و چند سوال از ایشان کردم که همه بی جواب ماندند. من ازن کامنت را در اینجا می آورم و امیدوارم شما که عضو موسس این پارلمان هستید به این سوالات من جواب بدهید:
آقای بابک آزاد شما از انتخابات آزاد صحبت می کنید.
-آیا این پارلمان در انتخاباتی آزاد، حداقل در خارج از کشور تشکیل شده یا اینکه، آنطور که از ظواهر امر پیداست، چند نفر یک جوری دور هم جمع شده اند و خود را پارلمان نامیده اند و از این چند نفر هم، چند نفر را برای اداره امورات خود انتخاب کرده اند؟
پا  شما امیدوارید که این پارلمان در آینده، در اثر حمایت اکثریت آذربایجانی ها، به عنوان نمایندگان واقعی مردم آذربایجان شناخته شوند، چطور می توان این امید را داشت زمانی که حتی آذربایجانیهای خارج نشین هم تا به حال آنها را به رسمیت نشناخته اند؟

-آیا نمی توان تصور کرد که این چند نفر که هرکدام از یکی از گروهها آمده اند، جبهه ای درست کرده اند که نام پرطمطراق <پارلمان در تبعید> را به خود داده اند؟
یک سوال هم برای من پیش آمده و آن اینکه :
-چرا این عده به جای اینکه به مردم آذربایجان نامه سرگشاده بنویسند و یا برای عموم مردم ایران یا دنیا نامه بنویسند و تشکیل تشکل خود را اعلام کنند، به روزنامه مساوات نامه نوشته اند؟
-اساسا این روزنامه مساوات در کدام کشور منتشر می شود و ربط آن به مردم آذربایجان چیست؟

آ.ائلیار 

 -شرایط عینی تشکیل  «پارلمان» چه بود؟ 
-این «پارلمان» با توجه به معنای فرانسوی یا علمی آن در دانش سیاسی، شرایط عینی داشت؟ 
-آیا این پارلمان موقت، به عنوان یک وجود عینی ، دارای آن «خاصه ها» ست که دانش سیاسی عنوان میکند؟ 
 -لطف کنید شرایط و ویژگیهای پارلمان موقت را با معیار های آکادمیک روشن کنید. 

 -موضوع این نیست که شما از چند نفر منتقد دعوت بکنید یا نکنید؛ بل سخن بر سر«متد و روش»کار است که صحیح نیستو نبود. چرا هیچ مراجعه ای به یک ملیون آذربایجانی خارج کشور -آمار به استناد قول شما- نشد؟ چرا به دهها میلیون آذربایجانی داخل کشور از راه انترنت مراجعه نشد؟ 
- نادرستی دیگر بکاربردن واژه «ملت» به جای «گروه»است که مورد توجه شما نیست.
-دیگر اینکه «علاقه» را به جای «وظیفه» استعمال میکنید. کار برای ملت وقتی مطرح است که ملت خود آنرا به عهده ی شخص قرار دهد.
اما اینکه من از پیش خود کاری انجام میدهم کار از روی علاقه است نه وظیفه که ممکن است به خیر ملت باشد یا نباشد.
  -عدم توجه به «مدرک»،  بخاطر وجود« عقده» نیست. که شما دیگران را به عقده ای بودن متهم میکنید! - مدرک ابزاری ست بین شما و کسی که شما را برای کار استخدام میکند. نه ابزاری ست بین شما و خواننده. یا فعال راه رفع تبعیض. داشتن «مدرک» میتواند دلیل وجود «دانش و تجربه» باشد، و میتواند «نباشد».
آنچه و جود «دانش و تجربه» را اثبات میکند « عمل درست» است. شما با مدرک یا بدون مدرک «کاری را درست انجام دهید دلیل بر آن است که دانش و تجربه انجام آن کار مشخص را دارا هستید».
- با وجود مدرک، کار، نادرست انجام گیرد « بدتر» است.
 -«سیاست» رشته ایست از علوم انسانی و علمی ست «نظری-عملی» که نیاز به «تجربه» دارد.اما برای انتخاب شدن جهت انجام وظیفه رسمی از سوی مردم، همانطور که روشنفکران و انقلابیون مشروطیت تعیین کرده بودند و در قانون اساسی آن دوره هم آمده بود « سواد خواندن-نوشتن» کافی بود. چون رشته های علوم انسانی رشته هایی هستند بیشتر از راه «خود آموزی و کسب تجربه» قابل تسلط اند.سیاست و ادبیات از آن جمله اند.
در این رشته ها بیشتر نام آوران «خود آموز و تجربی» بودند. و نه آکادمیکر. آکادمیکرها بیشتر به خاطر نان در آوردن به دنبال مدرک بودند. و نه از روی عشق و علاقه و احساس وظیفه اجتماعی به این رشته ها پرداخته اند. این کار را معمولاً خودساختگان انجام داده اند.

 ناظر

این چگونه گردهمائیست که هیچ خانمی درآن حضور ندارد؟

... این چه نوع پارلمانی است که مثل حمام مردانه است، وهیچ خانمی در آن حضور ندارد؟ شما که شخصا پروفسور هستید! و روشنفکرهستید! آیا نظرتان به چنین پارلمان مردانه چیست؟ این چگونه گردهمائیست که هیچ خانمی درآن حضور ندارد؟ آیا تشکیل دهندگان چنین پارلمانی آنقدر بی اطلاع هستند، که از وجود خانمهای متخصص آذربایجانی در اروپا خبرندارند که از آنان نیز برای قبول مسئولیت دعوت بعمل بیاورند؟ این چه نوع طرز تفکراست که همه چیزش مردانه است؟ آیا وجود خانمهای متخصص آذربایجانی درچنین گردهمائیها، جلوی انحصار طلبی، یکه تازی، و قدرت مداری مردان را میگیرند؟

الف. ظفرنیا 
 همه چیز را بصورت محرمانه؟

 ...چرا از من و یا سایر دکتر و پرفسور های آذربایجانی سیاسی کار، و اروپا نشین برای قبول مسئولیت پارلمانی دعوت بعمل نیامده است؟ آیا تشکیل پارلمان بصورت محرمانه انجام میگیرد، و مثل گوناز تیوی پاتوق محرمانه است؟ این چه وضعیه برادر؟ مگر در آذربایجان کمبود دکتر، مهندس و یا پرفسور است؛ که عده ای همه چیز را بصورت محرمانه و با پچ پچ برگزار میکنند؟ اگر جلسه محرمانه است، پس چرا اسم پارلمان بر آن نهاده میشود؟

حمال اسماعیل 
 اعتبار جنبش ملی و دموکراتیک آذربایجان

  ...آقایان هم از این عناوین استفاده میکنند و حرفهایشان و افکارشان را به افکار دیگران غالب میکنند. من بعنوان یک حمال آذربایجانی بخود جرئت میدهم در برابر پروفسور به حرف بیایم.
پروفسور احمد در جمله اول مصاحبه یا نوشته گفتند که"ملت آزربایجان با خواست تشکیل پارلمان و دولت ملی خویش به ملت سیاسی تبدیل گردیده است".
-سوال یا اعتراض من این است که آیا قبل از تشکیل "پارلمان کذائی"ده نفر کودتاچی ملت تورک سیاسی نبود؟
-آیا قبل از این حرکت پارلمان سازی که حرکتی ضد دمکراتیک و ضد آذربایجانی است جنبش فدرالیستی و استقلال طلبانه وجود نداشت؟
-آ یا این ملت یک شبه بعد از یک عمل کودتا گرانه علیه جریانات سیاسی دیگر سیاسی شد؟ جناب پروفسور شما نمی توانید با تحریفها، به پارلمان موقت "مردان دیکتاتور"اعتبار سیاسی بدهید و سیاسی شدن ملت تورک را مدیون پارلمان موقت معرفی کنید. دوست گرامی انتظار نداشتم شما هم مفهوم پارلمان بعنوان یک ارگان مهم تصمیم گیری مردم یک کشور یا یک دولت به سخره گرفته و آن را با این اقدامات ضد دمکراتیک لوس کنید.
دوست عزیز، پارلمان را مردم یک کشور با دخالت فعال، گسترده و مستقیم تشکیل می دهند شما که پروفسور هستید و به اندازه من حمال نمی دانید که پارلمان با 10-- 20 نفر آدم تشکیل نمیشود؟
شما نمی دانید که نتایج و عواقب این کار غیر عاقلانه چه خواهد شد و چه ضربه ای به اعتبار جنبش ملی و دوکراتیک آذربایجان خواهد زد؟ ...

امیر 

مشکل پارلمان نیست

 .. ... اساس جنبش ملی آزربایجان همانند سایر مبارزات ملی بر پایه مطالبات عدالت اجتماعی استوار شده و این مبارزه تنها از طریق اتحاد ملی نیز ممکن خواهد بود. و بدون اتحاد لایق جنبش موفقیت اساسی نیز غیر ممکن خواهد بود. و با اینکه اکثر عظیم اعضای خارج نشین جنبش در تئوری طرافدار یک اتحاد کاری در چهارچوب اعتقادات ائدولوژیک هستند و چه بهتر که این همکاری در چهارچوب یک پلات فرم رخ دهد با این حال تقریبا هیچ همکاری و اتحاد در عمل وجود ندارد و بزرگترین تشکل آزربایجانی در خارج نیز در بهترین حالت خود ۱۵ نفر بیش اعضا ندارد. پس متوجه هستید که مشکل اساسی جنبش نبود فرهنگ همکاری است نه تز و استدلالهای رویائی یا پارلمان در تبعید....

 -سوال < اکثراعضای هیت موسس پارلمان در تبعید مثل آقایان صمد فرتاش، عبدالله امیر هاشمی، قروی، فریدون پروزنیا، ائلدار قرده داغلی، احمد اوبالی، ممد مشتاق و ستار سوکین اعضای سابق اداره هیت مرکزی داک بودند که هر روز مثل کودک بر سرهم میکوبیدند تا اینکه آن تشکل را بخاطر بی سوادی سیاسی و بازی کودکانه به نابودی کشیدند. حالا این اشخاص چطور میخواهند مسئولیت کاری ده برابر سنگینتر از آن را بدوش بکشند؟

پاسخ:

احمد امید یزدانی


از بعضی کامنت نویسان محترم خواهش میکنم عقده های درونی خویش را که اثر ناکام ماندن تلاششان برای تحصیلات عالی و کسب تیترهای آکادمیک بوجود آمده بر سر من خالی نکنند. اگر حرف منطقی و عقلانی برای گفتن دارید بفرمائید با من در میان بگذدارید . در ضمن بنده باین زودی 67 ساله میشوم و 45 سال است در آلمان زندگی میکنم، در دانشگاهای مختلف آلمان رشته های علوم سیاسی، اقتصاد و جامعه شناسی خوانده ام. در اصل پولیتولوق هستم و در رشته علوم سیاسی در سال 1979 پایاننامه دانشگاهی خویش را در رابطه با تاریخ و مسائل پارلامنتاریزم در ایران نوشته ام. قسمتی از این تز دانشگاهیم را بزبان مادریم ترجمه کرده و در سال 1991 در شهر برلین با تیتر "ایراندا پارلامنتاریزم سیستمین تاریخی "انتشار داده ام. کسانیکه میتوانند زبان ترکی آزربایحانی را بخوانند میتوانند از این کتاب استفاده بکنند . در سال 1993 کتابی بنام "آزربایجان تقسیم شده"بزبان آلمانی نوشتم. بخشهای مربوط به آزربایجان جنوبی از جمله ستم ملی ، استعمار فرهنگی ، تاریخ مبارزات ملی ملت ازربایحان ، سیاست آسیمیلاسیون، ممنوع بودن اسامی ترکی برای بچه های نوزاد و مصاحبه های گوناگون با آزربایحانیها بمدت چند ماه از رادیو "اروپای آزاد"بزبان ترکی آزربایجانی ترجمه و پخش گردید.

کیهان هوائی رژیم جمهوری اسلامی ایران با تهدید بنده بعنوان "ضد انقلاب فراری"، "تجزیه طلب"، "پان ترکیست"و کسیکه نوشته هایش از رادیو سازمان سیا پخش میگردد؛ غیر مستقیم مرا در ارتباط با سازمان سیا کرد. عشق و علاقه فراوان من بزبان و ادبیات ملتم مرا تشویق به نوشتن فرهنگ جامع آلمانی – ترکی آزربایجانی کرد. برای به ثمر رسانیدن این مسئولیت بزرگ در حدود 12 سال زحمت کشیدم و برای دومین بار این کتاب را در سال 2012 در شهر برلین انتشار دادم. این کتاب در حدود 900 صفحه و حاوی 45 هزار لغات و اصطلاحات علمی، عمومی، فنی، بازرگانی میباشد. در حال حاضر برای تهیه فرهنگ آلمانی – ترکی آزربایحانی و قشقائی مشغولم. اگر طول عمر کفاف بدهد این کتاب را به ملت شریف و مبارز قشقائی تقدیم خواهم کرد. بیشتر مقالات بنده بزبان آلمانی و یا زبان مادریم است و بخاطر مشگلات دستورزبانی ، ادبی و غیره که با زبان فارسی دارم از نوشتن به زبان فارسی دوری میکنم و با کسی هم مسابقه ادبی نمیدهم. بطوریکه در مصاحبه ام با تلویزیون "اجاق خبر"که اصلش بزبان مادریم میباشد اشاره کرده ام ملت آزربایجان با مطرح کردن خواست پارلمان و دولت ملی خویش از ملت تشکیل یافته از ارزشهای زبانی و فرهنگی به ملت سیاسی پا گذاشته است.

فقدان آزادی و دموکراسی در ایران و سیاست خشن آسیمیلاسیون در حق اتنیکهای غیر فارس، روشنفکران و طبقه سیاسی این اتنیکهای زیر سیتم مضاعف را که مجبور به مهاجرت به خارج ار کشور گردیده اند موظف میسازد ، با تشکیل مجالس خود در تبعید و همکاری با پارلمنهای سایر اتنیکها گامهای موثر در جهت رهایی ملتهای خود از استعمار فرهنگی - ملی بردارند. خواست تشکیل پارلامنت و دولت ملی بمعنای جدائی حتمی از ایران نیست و این خواستها میتوانند در یک سیستم فدراتیو جامه عمل بخود بپوشانند. من تنها یک رای دارم و میتوانم در یک رفراندوم عمومی و دموکراتیک رای خود را برای سیستم فدرالیستی در ایران و یا جدائی و تشکیل دولت و کشور مستقل ملت آزربایجان بدهم. در ضمن کسانی از کامنتر نویسها از قبیل آقای ائلیار، خانم ناظر، پروفسور الف ظفرنیا و آقای اسماعیل حمال - که مایل به شرکت کردن در نشستهای آینده پارلمان آزربایحان در تبعید میباشند لطفا اسم و هویت حقیقی خویش را در صفحه ایران گلوبال اعلان کنند تا ما بتوانیم بعد از شناختن همه جانبه این خانمها و آقایان از آنها دعوت بعمل بیاوریم. تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!

... بنده هیچوقت این ادعا را نکردم که تنها کسی هستم با مدرک دانشگاهی. من فقط از عکس العمل بعضی ار کامنت نویسان که شروع به تمسخر بنده و تیتردانشگاهیم گردیدند تعجب کردم و آنرا نشانه عقده های روانی آنها دانستم. با بخش اول نامه تان یعنی دانش نظری و دانش عملی در عالم سیاست صد در صد راضی هستم. من بطوریکه نوشتم عضو هیچ تشکیلات سیاسی نیستم . اما این بدان معنا نیست که آدم سیاسی نیستم وهیچ وقت عضو یک تشکیلات سیاسی نخواهم شد. اگر به مصاحبه بنده توجه کنید از انتخاب یک گروه کار 9 نفری صحبت میکنم که برای تشکیل پارلامنت رسمی به تشکیلاتهای سیاسی – ملی، خانمها و همچنین شخصیت های فعال وشناخته شده ی ملی آزربایجان مراجعت خواهند کرد. بنده علیرغم اصرار دوستان برای عضو بودن در میان این گروه 9 نفری از بعهده گرفتن اینچنین مسئولیتی خودداری کردم و آنرا کار دوستان باتجربه در مسائل تشکیلاتی که که همان 9 نفر میباشند دانستم. اما بخش دوم کامنت تان را بخش پولمیک تلقی میکنم. بنده به تنهائی بفکر ایجاد پارلمان برای مردم آذربایجان نشدم و نیستم. این فکر مدتهاست در میان اکثریت مطلق طبقه سیاسی آکتیو مهاجر آزربایحانی وجود داشته که بعد از سالیان دراز بالاخره در آستانه عملی شدن میباشد .

بله من با همه انتقاداتی که به دموکراسی غربی دارم آنرا قبول دارم. من نمیدانم شما از کدام پشت پرده صحبت میکنید، از کدام پچ پچ ها و از کدام پنهانکاریها و امر بمعروف و نهی از منکرها . شما اگر فعال سیاسی- ملی آزربایجانی هستید بفرمائید اسم و هویت واقعی خویش را بنویسید تا شما را به نشست آینده برای تشکیل پارلامنت دعوت کنیم. در ضمن در دموکراتیک ترین کشورهای غربی یعنی همان کشور آلمان نیز پنهانکاری و کشمکش بر سر اختیارات پارلامنت و دولت وجود دارد. مثلا بخش امنیت ملی، کنترل کار سازمانهای امنیتی کشور و دفاع ملی بطور تقریبا کامل در اختیار دولت میباشد. دولت آلمان برای فروش اسلحه به کشورهای دیگر نمیاید از پارلامنت اجازه بگیرد. این نوع مشگلات سبب اعتراضات بعضی از احزاب ونمایندگان مجلس میشود.



دو مقوله، دو سیاست، در مسئله ملی

$
0
0
تنها با انقلاب دموکراتیک راه طرح مسایل در آذربایجان و همه ایران باز میشود. نه تنها مسایل رفع ستم ملی بل رفع مسایل دیکتاتوری و بی عدالتی اجتماعی هم باز میشود. در تجزیه امید به خارج است ولی در تز انقلاب، تکیه به داخل و خود مردم مطرح است.برای رفع تبعیض نخست باید دیکتاتوری حاکم توسط انقلاب عمومی رفع شود. تا راه برای طرح و رفع انواع ستمها « فرهنگی-سیاسی-اقتصادی و غیره» باز شود.

برای تحقق « رفع تبعیض در آذربایجان» دو تئوری مطرح است:1- فشار جهانی و داخلی جهت «تجزیه»؛ انقلاب:

مقوله اول : تجزیه
 یا جدایی. یا استقلال بیرونی. که هر سه به یک معنا هستند. یعنی جدا کردن منطقه سکونت مردم خود و تشکیل کشور جدید. اینجا برای نمونه «آذربایجان» را مورد توجه قرار میدهم. وطیفی از نظرات جدایی خواهان را:
سیاست عمومی:
باورمندان به این مقوله بر اساس شعارها:
- « آذربایجان ایران نیست».
-«رفراندم در آذربایجان» .
- «تبریز،باکو، آنکارا- ما کجا و فارسها کجا» .
معتقدان به این مقوله چگونه میخواهند به جدایی یا استقلال بیرونی برسند؟

تجزیه -میگوید با شکستن سد دیکتاتوری کاری نداریم. به فکر انقلاب هم نیستیم . اگر انقلابی هم ، به  ناگهان ، در ایران پیش بیاید و به نفع «جدایی» نباشد، ما شرکت نمیکنیم.  نه بگذار  دیکتاتوری 100 سال هم بماند. ما فقط  آذربایجان را جدا میکنیم!  با وجود پابرجایی دیکتاتوری، ما استقلال خارجی یا جدایی را بدست میاورم. 

اما چگونه؟
 تئوری  جدایی، میخواهد با کمک سازمان ملل، کشورهای جهانی ، و به اصطلاح لابیگری،  از راه «تبلیغات» در سایتها و شبکه های اجتماعی ، تشکیل پارلمان در خارج،  و تبلیغ «ایده» خود در داخل آذربایجان بین تشکلهای مدنی-سیاسی و در اعتراضات- نیرو گرد آورده رفراندم در آذربایجان برگزار کرده  و جدایی را عملی کند. فکر میکند  موافقت اکثریت مردم آذربایجان را جهت  تجزیه جلب میکند یا کرده است. خود را  یک پارچه با باکو -شعار آذربایجان واحد- میداند و متحد آنکارا. 

از سیاست جدایی گروه های ناسیونالیست  و حتی چپ ناسیونالیست دفاع میکنند. 
این تئوری اشکالات بسیاری دارد:1- رژیم ابداً اجازه ی جدایی را نمیدهد. 2- اجازه ی رفراندوم نمیدهد. 3- سازمان ملل و قدرتهای بزرگ بخاطر منافع خود با رژیم در گیر نمیشوند. به این دلیل امید به خارج امیدی واهی ست. گونشویا اومود اولان شام سیز قالار- کسی که برای  دریافت شام به همسایه چشم بدوزد  بدون شام میماند. پیشیک دده سی خیرنه سیچان توتماز: گربه به خیر باباش موش شکار نمیکند! 4- بدون هیچ آماری از« موافق یا مخالف» بین مردم، عمل میکند. 5- نمیخواهند مانع اصلی رفع ستم مضاعف -دیکتاتوری حاکم- بشکند. 6- با انقلاب کاری ندارند.  شعار هایش بیموقع است . و غیره . و به این دلیل این تئوری غیر عملی و پیاده نشدنی و لاجرم شکست خورده است.

مقوله دوم : انقلاب:

پذیرندگان این مقوله میگویند: رفع تبعیض در آذربایجان و ایران میتواند با انجام انقلاب دموکراتیک در ایران در دستور کار قرار بگیرد. نخست باید دیکتاتوری حاکم توسط انقلاب عمومی رفع شود. تا راه برای طرح و رفع انواع  ستمها « فرهنگی-سیاسی-اقتصادی و غیره» باز شود. 
این دیدگاه در سیاست خود «سه عنصر» را مطرح میکند که چکیده مشکلات کل جامعه ایران اند:
دیکتاتوری-بی عدالتی اجتماعی -تبعیض.
آلترناتیو را چنین بیان میکند: 
دموکراسی-عدالت اجتماعی- برابری حقوقی

روش پیشبرد سیاست:

استقلال داخلی یا بیرونی را داوطلبانه میداند و به انتخاب خود مردم- نه احزاب- محول میکند. بر روش مبارزه  مسالمت آمیز تأکید میکند. استقلال داخلی را از طریق اداره امور محل خود درست میداند.
برای «خیزش عمومی و انقلاب»  بر رهبری و سازماندهی افقی، روشنگری همه جانبه با ابزار نوین انترنت ، کار در تشکلهای مدنی سیاسی- صنفی - جنسی و سنی و غیره همینطور به تشکلهای دموکراتیک و مستقل محله ای و شهری و منطقه ای و سراسری توجه میکند. 
این نگرش سیاسی ، طیفی که دیدگاه دموکراتیک و مخالف تبعیض  دارند ، و بخشی از چپ  را شامل میشود.

سیاست در مقوله انقلاب:

این دیدگاه میگوید: تنها با انقلاب مترقی و نه ارتجاعی -انقلاب دموکراتیک-راه طرح مسایل در آذربایجان و همه ایران باز میشود. نه تنها مسایل رفع ستم ملی بل رفع مسایل دیکتاتوری و بی عدالتی اجتماعی هم باز میشود. در تجزیه امید به خارج است ولی در تز انقلاب، تکیه به داخل و خود مردم مطرح است. میگوید : تز تجزیه با تکیه به خارج امکان تحقق ندارد . راه درست راه انقلاب است.که به اقشار مختلف مردم در جریان انقلاب متکی ست. تئوری تجزیه با وقوع انقلاب ناگهانی در ایران هم بازنده است. چون شرکت در انقلاب را از حالا کنار گذاشته است. و بعدها هم دیگر گروهها سانسی برای آن باقی نخواهند گذاشت.

فکر میکند: در ایران « دموکراسی(اجرای قدرت غیر متمرکز)-عدالت اجتماعی(عدالت نسبی بین کار و سرمایه)-رفع تبعیض( ایجاد برابری حقوقی) ،  تنها با تغییر نظام اقتصادی اجتماعی حاکم  در بطن جامعه امکان پیاده شدن دارند. این سه عنصر مبارزه از هم جدایی ناپذیر اند. و شامل کل جامعه میشوند. و حکومت و دولت متمرکز یا ناسیونالیست ، فاقد توان تحقق دموکراسی -عدالت اجتماعی و برابری حقوقی ست. 

میگویند: از حقوق برابر- از انتخاب داوطلبانه - ازایجاد صلح و دوستی و فضای دموکراتیک دفاع میکنیم. اینها به خیر همه است.بخیر همه مردم ایران. این مردم هستند که تکلیف دموکراتیک خود را با ایران تعیین میکنند. بدون توجه به نظر من و شما. تنها در این شرایط است که ما میتوانیم حق و حقوق و سر نوشت خود را تعیین کنیم. تا دیکتاتوری هست هیچکس صاحب حقوق نیست.این است که از سیاست تز سه عنصر دفاع میکنیم.اگر مردمان نیازی به ایران نداشته باشند حتماً آنرا کنار خواهند گذاشت. و اگر نیاز داشته باشند و بخیر خود بیابند آنرا طبق شرایط جدید و موافق با حق و حقوق خود انتخاب خواهند کرد. اینها فقط در شرایط دموکراتیک میتواند تحقق یابد. ما از این شرایط و مهیا کردن آن دفاع میکنیم. راه آن هم انقلاب است. جدایی و ایرانگرایی هر دو از مقولات ناسیونالیسم موجود اند و مانع رفع ستم مضاعف یا تبعیض هستند.

ایده دموکراسی همه اقشار و گروه های ضد دیکتاتوری را در برمیگیرد. و ایده ی عدالت اجتماعی همه زحمتکشان یدی و فکری - و دیگر بیچیزان را گرد میاورد. و برابری حقوقی -همه تبعیض دیدگان جامعه در عرصه های ملیتی، مذهبی و زنان و دگرباشان و غیره را به حقوق خود میرساند. یعنی تز سه عنصر چکیده ی خواست اقشار و طبقات کل جامعه ایران است و از قدرت بسیجگر فراوان برخوردار است. هم در سطح داخل و هم در سطح جهانی. این سیاست مستقل و آزاد است. و توسط هر فرد و گروه مستقلاً و داوطلبانه بکار برده میشود و در درون جامعه جاری ست. این سیاست و تلاشها پایه های انقلاب دموکراتیک را تدارک می بینند.

من عاشق دانمارک شدم، از همان اولین روز

$
0
0
من سپاسگزار دانمارک هستم، که به من فرصت داد برای مدتی طعم خوش جوانی و زندگی و آزادی را به معنای واقعی بچشم. سپاسگزار دانمارک هستم برای اینکه به من فضا داد که از جنسیتم بیزار نباشم، و عاشق زن بودنم باشم. من از دانمارک سپاسگزارم که به من هویت داد. هویتی که ایران، مردم ایران، فرهنگ ایران، عرف ایران، شرع ایران از من گرفته بود. هویت انسان بودن، زن بودن، جوان بودن و خود بودن. برای تمام این چند مدت رویایی از دانمارک سپاسگزارم و تا ابد مدیونش خواهم بود. سرزمینی که از سرزمین خودم بیشتر دوستش دارم

چاخانیسم همزاد پان فارسیسم

$
0
0

 levayi.mohammad@gmail.com

این روزها صحبت از حافظۀ تاریخی و صفحات کتاب تاریخ بسیار نوشته و خوانده می شود. این یک امر طبیعی است که مورخان پارس از متون تاریخی خویش گند زدایی کرده و برای رسیدن به نوعی تقدس تاریخی دارند سر و دست می شکنند. اما سئوال این است که حافظۀ کدام تاریخ؟ صفحات کتاب کدام تاریخ؟ آیا تاریخی که نویسنده و مخاطبش تنها خود پارس زبانها هستند تاریخ دقیق محسوب می شود؟ جنایات کوروش و داریوش را دورۀ اقتدار و سربلندی ذکر می کنند و تقصیر دوره های ذلالت و تسلیم تاریخی را به پای جنایات همسایگان و کشورهای مهاجم می نویسند. آنها تاریخ را توضیح نمی دهند بلکه توجیه می کنند. همۀ شواهد و مستندات تاریخی شان نیز کپی برداری از روی نوشته های یکدیگر است. متون تاریخی پارس ها نشان می دهد که آنها به تاریخ منصفانه و واقع بینانه نمی نگرند. تاریخ نگاری درباری و سانسور وقایع روح سرگردان متون مورخین پارس ها می باشد. در این خصوص پدیدۀ چاخانیسم به فرهنگ رایج در ادوار تاریخی فارسها تبدیل شده است. چاخانیسم به ترتیب از متون خیالی فارسها به متون تاریخی و ادبی نفوذ کرده و تبدیل به فضیلت اخلاقی شده است. هر دو جبهۀ پان فارسیسم، ملی ها و مذهبی ها آتش بیار این معرکه اند و به لطف آنها چاخان و دروغگویی امری عادی در شیوۀ نوشتاری امروز ایران است.چاخان های سیاسی با طعم مذهب، چاخان های نژادپرستانه، چاخان های ادبی نظیر هنر نزد ایرانیان است وبس...من در زیر تنها بخشی از این چاخانیسم را با استفاده از خود مطبوعات ارائه می دهم تا در آخر آن نتیجۀ مورد نظر را بنویسم.

1
اگر فردوسی را پدر چاخانیسم تاریخ گذشتۀ پارسها بدانیم بدون شک احمدی نژاد پدر چاخانیسم نوین ایرانی است. چاخان های سیاسی و مذهبی او شاهکار بی نظیری به حساب می آیند و در نظر داشته باشید که مردم نیز به این نوع چاخانیسم رای دادند.
۱- نفت یا پول آنرا بر سر سفره‌های مردم خواهیم آورد.
۲- علی‌ کردان دارای مدرک دکتراست.
۳- در کشور ما سانسور وجود ندارد و مطبوعات آزاد هستند که هرچه می خواهند بنویسند.
۴- کشور ایران آزاد‌ترین کشور جهان است و تا بحال هیچکس به خاطر ما به زندان نیفتاده است و ما اصلا زندانی سیاسی نداریم.
۵- هنگام سخنرانی در سازمان ملل متوجه شدم که ‌هاله‌ نوری دور سرم است. تمام مخاطبین تکان نمی‌‌خوردند و خیره به‌ هاله‌ نور بودند.
۶- در یکی‌ از سفرهایم به نیویورک وقتی‌ با ماشین و اسکورت از خیابانها عبورمی کردیم, چشمم به کودکی افتاد که در بغل مادرش با انگشت مرا نشان می داد و می گفت محمود، محمود.
۷- از کشور‌های دیگر به ما مراجعه می‌‌کنند و از ما می خواهند تا ما تجربیات اقتصادی خود را در اختیارشان قرار دهیم.
۸- مشکل کشور, مشکل موی جوان های ما نیست. این نیست که ما بگوییم چرا فلان خانم فلان لباس را پوشیده است.
۹- در سیاست خارجی‌ به اذن خدا و یاری امام عصر در اوج هستیم و محبوب‌ترین کشور جهان.
۱۰- بنزین مورد نیاز را از این بعد خودمان می توانیم تولید کنیم ونیازی به واردات بنزین نداریم.
۱۱- به ما گفتند دختر بچه ۱۶ ساله‌ای در منزل انرژی هسته ‌ای تولید می‌کند. تحقیق کردیم و پس ازحصول اطمینان, دستور دادیم ماشین با راننده و اسکورت در اختیارش قرار گیرد تا از آن برای عزیمت به سازمان انرژی هسته ای و برعکس استفاده کند.
۱۲- ما در ایران به هیچ عنوان هم جنس گرا نداریم ماجرا از اساس کذب محض است. این مسائل مختص غرب است.
۱۳- طبق آمار‌هایی‌ که من دارم فرار مغز‌ها از کشور صحت ندارد.
۱۴- نرخ تورّم نسبت به دوران قبل از من در ریاست جمهوری, بسیار پایین تر است.
۱۵- تحریم ها به لطف خدا در وضع مردم هیچ اثر بدی نداشته و مردم اصلا مفهوم تحریم را نمی دانند چیست.
۱۶- ما در امرغنی سازی اورانیوم با درصد بالا به خودکفایی رسیده ایم و به زودی می توانیم صادر کننده آن باشیم.

۱۷- الان می گویند فقط دو تا کشور قدرتمند در دنیا وجود دارد: یکی آمریکا و یکی ایران (هشتم آبان هشتاد ونه).
۱۸- آقای متکی‌ از برکناری خود قبل از سفر به دو کشور افریقایی با خبر بوده است(25 دسامبر 2010 استانبول).

2

محمود حسابی و انشتین پای سفره ی هفت سین – سورنا پرهام
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله «بور»، «فرمی»، «شوریندگر» و «دیراگ» و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: «برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین ۲۰ دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن ۱۰هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.»

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: «وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن ۱۰هزار ساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.»

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت“ دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با «س» شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی هفت انتخاب بوده است. تنها سبزه با «س» شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با «م» به نشانه ی جنبش، آینه با «آ» به نشانه ی یکرنگی، شمع با «ش» به نشانه ی فروغ زندگی و … همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه ۱۰هزار سال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : “ما در مملکت خودمان ۲۰۰ سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از ۱۰هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!“

(از کتاب استاد عشق: نگاهی به زندگی و تلاش های پروفسور سید محمود حسابی، پدر علم فیزیک و مهندسی نوین ایران، نوشته ی ایرج حسابی سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، ۱۳۸۴ – کلیه ی غلط های املایی و نگارشی مربوط است به متن اصلی)

3

چاه زمزم و وجه تسمیه قابل تاملش !!!

در وجه تسميه زمزم گويند: شاپور پادشاه (ايران) وقتى حج گزارد بالاى چاه آمد و زمزمه اى كرد و زمزمه خواندن مجوس است هنگام نماز و (نيايش) و غذا خوردن.

شاعر در اين باره گويد:

زمزمت الفرس على زمزم ******* و ذاك في سالفها الأقدم

«فارسيان بر زمزم زمزمه كردند و اين سنّت ديرين آنها بوده است.» مسعودى گويد: از آن جهت زمزم ناميده شد كه فارسیان در گذشته هاى دور به حج مى آمدند و آنجا زمزمه مى كردند و زمزمه صدايى است كه فارسيان هنگام نوشيدن آب از خيشوم (بينى) خارج مى كنند.

ياقوت از قول مسعودى، مورّخ مشهور آورده: فارسيان عقيده دارند كه از فرزندان و نسل ابراهيم خليل(عليه السلام) هستند، پيشينيان آنها آهنگ بيت الله الحرام مى كردند و به عنوان بزرگداشت مقام ابراهيم و پيروى از راه او و پاسدارى نژادش ! ، به طواف خانه مى پرداختند و آخرين كسى كه از شاهان ايران به كعبه آمد و به طواف پرداخت، ساسان پسر بابك بود. او هر گاه به خانه كعبه مى آمد طواف بيت مى كرد و بر سر آن چاه زمزمه مى نمود. از اينرو شاعر در عهد قديم گفته است:

زمزمت الفرس على زمزم ******* و ذاك في سالفهاالأقدم

شاعرى فارس، پس از اسلام، در اين خصوص شعرى سروده است كه با اشاره به سابقه فارسيان، با مباهات و فخر مى گويد:

و مازلنا نحج البيت قدما ****** و نُلقي بالأباطح آمنين
أتى الْبيْت العتيق باصيدين ****** و ساسان بن بابك سار حتّى
و طاف به و زمزم عند بئر****** لإسمعيل تروي الشاربين

«ما از دير زمان همواره حج خانه مى كرديم و در سرزمين مكه در نهايت امن و امان ديدار مى نموديم.

وساسان پسر بابك با سر بلندى آهنگ بيت عتيق كرد.

و آن را طواف نموده، بر سر چاه آمد و زمزمه كرد (ذكر گفت) چاهى كه از آنِ اسماعيل است و تشنه كامان را سيراب مى كند.»

عربها برای این چاه تقدس بسیار قائل بودند و حتی گویند که ساسان بن بابکان جد سلسله ساسانی نیز از این چاه آب نوشیده است .

مسعودی در زمینه پیشینه تاریخی زمزم قبل از اسلام این چنین نوشته است:
فارسیان قدیم به احترام خانه کعبه و جدشان ابراهیم ـ علیه السلام ـ و هم توسل به هدایت او و رعایت نسب خویش به زیارت بیت الحرام می رفتند و بر آن طواف می بردند. آخرین کس از ایشان که به حج رفت، ساسان پسر بابک جدّ اردشیر بابکان سرملوک ساسانی بود. ساسان پدر این سلسله بود که عنوان از انتساب او دارند (چون ملوک مروانی که انتساب از مروان دارند و خلیفگان عباسی که نسبت به عباس بن عبدالمطلب می برند) و چون ساسان به زیارت خانه رفتی طواف بردی و بر چاه اسماعیل زمزمه کردی. گویند به سبب زمزمه ای که او و دیگر فارسیان بر سر چاه می کرده اند آن را زمزم گفته اند و این نام معلوم می دارد که زمزمه ایشان بر سر چاه مکرر و بسیار بوده است.
یک شاعر قدیمی در این زمینه گوید:
فارسیان از روزگاران قدیم بر سر زمزم، زمزمه می کرده اند، یکی از شاعران فارسی پس از ظهور اسلام نیز به این موضوع بالیده، ضمن قصیده ای گوید:
«و ما از قدیم پیوسته به حج خانه می آمدیم و همدیگر را در ابطح به حال ایمنی دیدار می کردیم و ساسان پسر بابک همی راه پیمود تا به خانه کهن رسید که از روی دینداری طواف کند. طواف کرد و به نزد چاه اسماعیل که آبخوران را سیراب می کند زمزمه کرد».
فارسیان در آغاز روزگار، مال و گوهر و شمشیر و طلای بسیار به کعبه هدیه می کردند. همین ساسان پسر بابک دو آهوی طلا و جواهر با چند شمشیر و طلای فراوان هدیه کعبه کرد که در چاه زمزم مدفون شد.

(با این حساب خود ساسانیان اصلیتی تازی داشته و با اعراب و یهودان از یک نژاد بوده و همگی خود را از نسل ابراهیم می دانند .
شاید بعد از سقوط و فرار هخامنشیان ، یهودیان باقی مانده خود را با نیرنگ و جعل بازماندگان پارسیان معرفی کرده اند و با حیله و نیرنگ و جعل ( که خیلی در این مورد مهارت دارند ) اشکانیان را ( وارثان واقعی ایرانیان ) از دور خارج کرده و حکومت مد نظر خود را با نام ساسانیان و با آمیزه ای از فرهنگ ایرانی - عبری تاسیس کرده اند) .

4
گریه استادان علامه در واکنش به تهمت های ناروا
سایت الف
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۰۳
نخستین نمایشگاه بین المللی آموزش و خدمات الکترونیک آموزش که از امروز در نمایشگاه بین المللی تهران افتتاح شد با حاشیه هایی از جمله مصاحبه سنجد خبرنگار با سرپرست وزارت علوم همراه بود.

به گزارش مهر، پیش از افتتاح این نمایشگاه در سالن کنفرانس نمایشگاه بین المللی تهران برخی استادان دانشگاه و سرپرست وزارت علوم سخنرانی کردند و در میان حضار نیز بعضی از اساتید دانشگاههای تهران از جمله تربیت مدرس، علامه طباطبایی و تهران به چشم می خوردند.

یکی از سخنرانان امروز، یک استاد دانشگاه تهران بود. وی در میان سخنانش که درباره آموزش و رسالت آن به دانشجویان، صحبت می کرد به نقل از یکی از استادان دانشگاه علامه گفت: « این استاد با ناراحتی مطرح می کرد که ما خجالت می کشیدیم وقتی شب به خانه مان می رفتیم، خانواده مان فکر می کرد ما روز را در دانشگاه علامه به اذیت و آزار ناموس مردم می پردازیم.»

این استاد دانشگاه تهران بلافاصله بعد از بیان این سخنان به گریه افتاد و با بغض تاکید کرد: ما استادان دانشگاه با وضو به کلاس وارد می شویم و چگونه است یک عده ای به ما تهمت هایی می زنند که خودشان می دانند کاملا واهی است. یک عده با مصاحبه هایی که می کنند به ما تهمت هایی می زنند که واهی است. در این میان برخی از استادانی که در این سالن حضور داشتند و هیات علمی دانشگاه علامه بودند، به گریه افتادند. پس از افتتاح نمایشگاه، سرپرست وزارت علوم از غرفه های متعدد که در این نمایشگاه فعال شده است بازدید به عمل آورد و عروسک سنجد که در این نمایشگاه خبرنگار شده بود با توفیقی مصاحبه کرد. گویندگی شخصیت سنجد را مثل همیشه نگار استخر برعهده داشت.

5

گونه ی خاصی از چاخان وجود دارد که عبارت است از: بستن دروغ های دلخواه (و باورکردنی) به شخصیتهای مشهور درگذشته. این نوع چاخان هم یکجور به فعل درآوردن آرزوهای برآورده نشده یا بهتر بگوییم ساختن گذشته به جای ساختن آینده است (علی الخصوص وقتی ساختن آینده ی دلخواه سخت شود و گذشته هم به قدر کافی دلخواه و مورد رضایت نباشد). در این نوع چاخان، گفتار یا کردار خاصی را به شخصیت مورد نظرمان نسبت میدهیم و مهم هم نیست آن گفتار یا کردار از آن شخصیت سر زده یا نه؛ مهم آن است که «ما» میخواهیم سر زده باشد!
شاید در تبارشناسی اینگونه چاخان در مطبوعات معاصر پارسی بتوان به نامه ی معروف چارلی چاپلین به دخترش جرالدین اشاره کرد؛ نامه ای که آن را نه کمدین مشهور انگلیسی- آمریکایی بلکه فرج الله صبا، روزنامه نگار پیشکسوت ایرانی، نوشته و با این جملات زیبا آغاز میشود:
اینجا شب است، یک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من همه ی سپاهیان بی سلاح خفته اند.
این نامه از سال ۱۳۴۵ که در اتاق سردبیری هفته نامه ی «روشنفکر» تهران نوشته شد، تا امروز صدها بار در رسانه های مختلف منتشر شده، در مجالس رسمی خوانده شده، به زبانهای انگلیسی، ترکی استانبولی و آلمانی ترجمه شده و حتی در سال ۱۳۶۳ در کتابی با عنوان «آخرین تصویر از چارلی» پاسخ جرالدین به آن نیز چاپ شده است! جالب اینکه نویسنده ی اصلی نامه تا کنون بارها به جعلی بودن نامه و «فانتزی» و شوخی بودن این جعل اعتراف کرده ولی صدای اعترافش به گوش کمتر کسی رسیده است.

6
جد هفتم آيت‌الله‏ مشكينى، به نام ملامحمد تقى، در همين روستاى آلِنى زندگى مى‏كردند و محبوبيت فراوانى در ميان اهل روستا داشتند. در آن زمان كه دوران حكومت نادرشاه بود ـ گويا نادرشاه، از طرف تركيه با سپاه خودش می ‏آمده، كه به روستاى آلِنى می ‏رسد. ايشان نقل مراجعه می ‏كردند. وقتى نادرشاه به چشمه آب می ‏رسد، زن و مرد و دختر و پسر، مشغول برداشتن آب از چشمه بودند. نادرشاه تشنه ‏آب بوده و دختر بچه ‏اى كوزه آب خود را به ايشان می ‏دهد. نادرشاه آب را كه می ‏خورد، نگاهى به چهره اين دختر می ‏اندازد و مجذوب او می شود.

به دختر می ‏گويد:«شما بيا با من باش». دختر بچه می ‏ترسد و فرار می كند و به ده می ‏آيد و در خانه جد آيت‌الله‏ مشكينى بست می نشيند. نادرشاه دستور می دهد كه آخوند روستا را كه همان جد ايشان ملا محمد تقى بود ـ احضار كنند. وقتى او را پيش نادرشاه مى‏ آورند، نادرشاه به او دستور می ‏دهد كه:«عقد اين دختر را براى من بخوان!». ايشان هم طبق ضوابطى كه هست، پدر و مادر دختر را می خواهد و می ‏گويد كه:«ايشان مى‏خواهد با دختر شما ازدواج كند». آنها مى‏گويند كه:«مايل نيستيم و نمی ‏خواهيم». ايشان به نادرشاه می گويد كه:«من نمی ‏توانم صيغه عقد را اجرا كنم، چون پدر و مادر دختر راضى نيستند».

نادرشاه می گويد:«تو كارى به اين كارها نداشته باش. كار خودت را بكن و عقد را بخوان». ايشان میگويد:«نمیخوانم» و به دليل همين امتناع، نادرشاه دستور میدهد كه خميرى را به شكل عمامه آماده مى‏كنند و به جاى عمامه روى سر ايشان می ‏گذارند و روغنى را داغ می ‏كنند و وسط اين خمير ـ كه همان مغز سر اين عالم متقى بوده ـ می ‏ريزند و ايشان به خاطر دفاع از حق اين دختر و پدر و مادر، شهيد می شوند. به هر حال، ايشان از چنين خانواده‏اى برخاسته است.

 7

و هزاران چاخان موجود را خود شما می توانید بر این لیست بیفزایید...

نتیجه: چاخانیسم همزاد پان فارسیسم است. 

چپ ايران در بن‌بست‌ها و عقب‌ماندگی فکری

$
0
0
چپ ايران در دوران پايانی شاه در ادامه سنت توده ايسم با چريکی گری، خود را مطرح ساخت، با آرمان گرائی کارگری بخشی از روشنفکران و دانشجويان را تحت تاثير قرارداد، با طرح ايدئولوژيک مارکسيستی فضای ايدئولوژيک چپ را در برابر فضای ايدئولوژيک اسلامگرا بوجود آورد. گروههای اين قطب سياسی که از لايه های روشنفکری و متوسط جامعه بودند دورنمای سوسياليسم شوروی و چينی را مطرح نمودند و جامعه ای توتاليتر را به پروژه خود تبديل ساختند. گفتمان غالب ناشی از اين فضای ايدئولوژيک بدور موضوع هائی مانند حزب لنين...
به‌طور عمده مدل فکری و برنامه چپ در بنياد تغيير نيافته است. روی‌آوری جدی و قطعی به حقوق بشر در دستور کار چپ نيست زيرا ايدئولوژی مبارزه طبقاتی مارکسيستی بر چپ غلبه دارد؛ چپ مقابله‌جوئی با بی‌عدالتی‌های اقتصاد جهانی را نه با اتکا به توسعه انسانی پايدار و بازيگران آن بلکه با برگشت به مديريت ديوان‌سالار دولتی ميسر می‌داند؛ سمت‌گيری قطعی به‌سوی اکولوژی و سياست‌های زيست‌بوم در برنامه چپ مطرح نيست زيرا چپ اکولوژی را به‌مثابه يک انتخاب فرعی و زينتی قلمداد نموده و به گسست از مولدگرائی دست نيافته است

چپ ايران در دوران پايانی شاه در ادامه سنت توده ايسم با چريکی گری، خود را مطرح ساخت، با آرمان گرائی کارگری بخشی از روشنفکران و دانشجويان را تحت تاثير قرارداد، با طرح ايدئولوژيک مارکسيستی فضای ايدئولوژيک چپ را در برابر فضای ايدئولوژيک اسلامگرا بوجود آورد. گروههای اين قطب سياسی که از لايه های روشنفکری و متوسط جامعه بودند دورنمای سوسياليسم شوروی و چينی را مطرح نمودند و جامعه ای توتاليتر را به پروژه خود تبديل ساختند. گفتمان غالب ناشی از اين فضای ايدئولوژيک بدور موضوع هائی مانند حزب لنينی، موتور کوچک، نقش توده، انقلاب قهرآميز، برنامه دولتی کردن اقتصاد، پايان دادن به حاکميت سرمايه، برتری طبقاتی کارگری و غيره بود. در واقع تحليل از اين گفتمان، ما را به کشف گرايش نيرومند نهفته در آن ميکشاند، گرايشی که تمايل استبداد گرائی حزبی و سياسی و درک تمرکزطلب در هدايت اقتصاد و جامعه از ويژگی های اساسی آنست. چپ با چنين درکی باستقبال انقلاب ۱۳۵۷ ميرود. گرايش ديکتاتوری پرولتاريا و گرايش ديکتاتوری ولايت فقيهی همسو ميگردند. چپ با رويداد انقلاب اسلامی به دو بخش تبديل ميگردد. بخش مهمی در همسوئی با تمرکزگرائی توتاليتاريستی خمينيسم قرار ميگيرد و تمامی پتانسيل مخالفت جوئی خود را از دست ميدهد و حتا باجرای استبداد روی مياورد. جريان فدائيان اکثريت، حزب رنجبران و حزب توده برای دفاع از حکومت دينی خمينی بسرکوب ديگران دست ميزند. بخش ديگر چپ با بيان مخالفت خود نسبت به قدرت جديد از بخش اول فاصله گرفته ولی بسرعت زير امواج سرکوب متلاشی ميگردد. قدرت سياسی دينی شيعه با حمايت اسلاميستهای اصلاح طلب و روشنفکران مسلمان و بخشی از چپ ها، قربانيان بيشماری ميگيرد تا ميدان حاکميت از مخالفان خالی باشد. با سرکوب گسترده، جريانهای چپ متشکل برای يک دوره طولانی از ميدان بدر ميشوند. با کشتار تعداد زيادی از بازيگران چپ، با جذب شماری ديگر در دستگاه اداری دولتی و اجتماع و با انتقال باقی ماندگان به خارج از کشور، چپ متشکل در جامعه آب ميشود.

هم اکنون پس از سی و پنجسال ميتوان از خود پرسش کرد بن بستهائی ساختاری چپ کدامند و چه ميراث فکری از اين جنبش باقی مانده است؟

يکم، افق فکری جنبش چپ، سوسياليسم واقعن موجود در اردوگاه توتاليتاريسم سوسياليستی کمونيستی بود. الگوی رفتاری شخصی و سياسی و اقتصادی برابر واقعيت رفتارها در کشورها و احزاب کمونيستی بود. در گذشته الگوی اقتصادی دوران استالين و حتا الگوی دولتی الجزاير و ليبی مدلهای جذاب برای چپ گرديد و تمام الگوی های کشورهای صنعتی با خودافسونگری و محک ايدئولوژيک طرد شدند.

دوم، ضديت با دمکراسی خواهی و آزادی های فردی و آزادی انديشه و حقوق بشر، بسياری از اين بازيگران را به افرادی مستبد کوچک و بزرگ تبديل کرد. تمرکزگرائی و سانسورگرائی و حذف گرائی استالينيستی به شکلهای گوناگون در اعماق روانشناختی افراد، همه اين بازيگران را به "قربانيان سرکوبگر"تبديل نمود. ذهنيت امروزی عليرغم تمايل به بازگشائی، بطرز وسيع، آگاه و ناخودآگاه، پنهان و آشکار، همان حالت های روانی و همان کردارها را بازتوليد ميکند.

سوم، در اين دوران روح شورشی و سرگردان چپ با انقلابی گری ديوانسالارانه درآميخته است. اين روح در شيفتگی يا همسازی با ايدئولوژی دينی حاکم است. اين روح ناراحت از استبداد است، ولی روان و رفتار چپ، در مناسبات دينی و سياسی ادامه دهنده الگوی استبداد سياسی دينی و در زمينه ايدئولوژی مولدگرا باقی ميماند. خود فراموشی و سکوت در برابر جباريت تاريخی و ايدئولوژيک اسلام و تقديس دولت گرائی نشانه اين سقوط فرهنگی ارزشی است.

چهارم، ادبيات سياسی چپ و مضامين نوشته ها بطور وسيع به تکرارهای ايدئولوژيک بسنده کرده و از الگوهای جذاب و خلاق و نوين دور ماند. بعلاوه توليد فکری اين روشنفکران سياست زده در سطح بشدت نازل باقی ماند و ما شاهد کار تئوريک برجسته ای نيستيم. فقدان روحيه جسارت روشنفکرانه در نقد خلق گرائی و توده گرائی و انحطاط فکری در جامعه و بی توجهی کامل در قبال فاشيسم گرائی و خرافه گرائی توده، چپ را از هرگونه پيشروئی روشنفکرانه محروم ميکند.

پنجم، اين روشنفکران و کنشگران چپ در اعماق خود دين خو بودند و باقی ماندند و از هرگونه نوآوری در نقد دين و روحيه انتقادی نسبت به يکی از عوامل اصلی انحطاط فرهنگی و روانی يعنی اسلام بدور ماندند. پذيريش پرستش گرايانه سوسياليسم و مارکسيسم و انقلاب، به همانسان که "دين مقدس"مورد قبول واقع شد. همسوئی گسترده ذهنی و بينشی چپ ها و نخبگان شيعه و در نقد جزمگرايانه ايدئولوژيک تمدن غرب، نشانه همخوئی اين دو قطب در جامعه است. چپ ها با عدم شفافيت و بزدلی فکری دست بگريبان هستند، از تبليغ ناباوری و آتئيسم دست کشيده اند و سياستگرائی پوپوليستی، آنها را منکوب خود نموده است.

ششم، چپ متنوع و پيچيده است و افراد و لايه هائی هستند که خوشبختانه در بينش خود متحول شده اند، ولی بطور عمده مدل فکری و برنامه ی چپ در بنياد تغيير نيافته است. روی آوری جدی و قطعی به حقوق بشر در دستور کار چپ نيست زيرا ايدئولوژی مبارزه طبقاتی مارکسيستی بر چپ غلبه دارد؛ چپ مقابله جوئی با بی عدالتی های اقتصاد جهانی را نه با اتکا به توسعه انسانی پايدار و بازيگران آن بلکه با برگشت به مديريت ديوانسالار دولتی ميسر ميداند؛ سمت گيری قطعی بسوی اکولوژی و سياست های زيستبوم در برنامه چپ مطرح نيست زيرا چپ اکولوژی را بمثابه يک انتخاب فرعی و زينتی قلمداد نموده و به گسست از مولدگرائی دست نيافته است.

جلال ايجادی

استاد دانشگاه - پاريس
idjadi@free.fr

آیا زبان تُرکی یک زبان الفبایی و نوشتاری است ؟

$
0
0

  ● به نقل از پر تیراژترین روزنامهءِ جمهوری آذربایجان(مساوات) و طبق گزارش  تلویزیون ضدِ ایرانی "گوناز"در تاریخ 5 ماه مارس 2014 پارلمانموقتِ در تبعیدِ آذربایجان جنوبی ( آذربایجان ایران) در شهر کپنهاگ کشور دانمارک تأسیس شده است.

● همزمان با تأسیس پارلمان موقت در تبعید آذربایجان ایران، گروهی تُرک تبار که خود را پروفسور، دکتر، مهندس، استاد دانشگاه، زبانشناس معرفی میکنند، در سایت های اینترنتی قومگرایان و بویزه در سایت فارسی ایران گلوبال، موضوع زبان شفاهی و غیر نوشتاری تُرکی و سایر گویشهای موجود در ایران را به بحث میگذارند.

● طبق تئوری های دمکراسی و مطابق با تزهای ساختار شناسانِ حکومتی و سیاسی از جمله حقوقدانان و تئوریسین های آلمانی برای تشکیل یک کشور مستقل 3 فاکتور لازم هست: 1- گروهی از مردم 2- یک نهاد سیاسی که همان حکومت  مستقل در عرصهءِ درونی و بیرونی است 3- یک جغرافیای سیاسی با مرزهای مشخص و محدود.

 ● مطابق با این تئوری مردم آذربایجان ایران برای تشکیل حکومت و کشور مستقل  خود، فاکتور 1-را دارند، چرا که از همین امروز مردم آذربایجان را بنادرستی یک ملّت آنهم یک ملّتِ سیاسی مینامند، فاکتور 2- را هم با تشکیل پارلمانموقت در تبعید در دانمارک تأسیس کرده اند، تنها مانده است فاکتور 3 –یعنی یک جغرافیای سیاسی با مرزهای مشخص که در تاریخ تُرک تباران چنین مرزهایی را فقط با پاک سازی قومی و خونریزی معیّن کرده اند.

  ●  در همین جا باید گفت که مردم آذربایجان یک ملّت سیاسی نیست و عصر ملّت و کشور سازی بر اساس زبان و فرهنگ  و بر پایه قومی و قبیله ای سپری شده است و تشکیل پارلمان موقت در تبعید در دانمارک هم غیر دمکراتیک و یک نوع تجزیه طلبی و آنارشیسم قومی فئودالیتهءِ ناسازگار میباشد، از همه مهمتر مردم آذربایجان در ایران دارای یک جغرافیای تاریخی مخصوص بخود مانند مردم کُرد و بلوچنداشته و ندارند. مانند مردمان تُرک مهاجر به اروپا و بویزه در آلمان که دارای جغرافیای تاریخی مخصوص بخود را ندارند ولی شهروند این کشورها هستند.

 ● در واقع بحث های قومی و مطرح کردن مسئلهء زبانی با اهداف پنهان ناسازگار و تجزیه طلبی جز به بیراهه کشاندن پروسهء دمکراتیزاسیون و سد کردن یکسان سازی حقوقی و حقیقی جامعهءِ ایرانی و مسموم کردن فضای همزیستی مسالمت آمیز بین شهروندان جغرافیای سیاسی ایران با قرار دادن اِتنیکها در مقابل هم، راه  بجایی نخواهد برد.

 ● گفتگو و مشاجره در مورد زبان هایی از جمله زبانِ تُرکیکه هنوز وجودِ این زبانها در حوزهءِ الفبایی و نوشتاری با پروسهءِ تکاملیِ آنها به اثباتِ تاریخی مستند علمی نرسیده است، همان اقتدار گرایی پسا مدرن فئودالیته و عشیره ای جوامعِ عقب مانده بویژه در قارهءِ آفریقا و بخشی بزرگی از کشورها و جوامعِ خاورمیانهءِ نزدیک و دور و در قفقاز و آسیای میانه است.

● زمانی به وجود و واقعیّتِ زبانی و زبان شناسیِ علمی در ایران پی برده خواهد شد که این موضوع از میدانِ سیاست ورزی و از حوزهءِ تشکیلِ حکومت اقتدارگرایی قومی با تعیینِ جغرافیایِ مشخص و یا در سامانهءِ همسان سازی و انطباقِ زبان و گویش ها با جغرافیایِ مسکونی محلّیِ مختص بخود خارج شود، همچنین بر استراتژی و تاکتیک هایِ پان ترکیسمو پان عربیسمو دخالت کشورهای خارجی پرده برداشته شود و در حقیقت نقش بر خاک شوند.

 ● در همین راستا من به عنوان یک نفر بیطرف و علاقه مند به باستان شناسی و جامعه شناسی، از این اساتید دانشگاهها، دکترها و مهندسان و زبان شناسان و کارشناسان قومی که داد و بیداد را ه انداخته اند و کارخانهء زبان سازی بدون پشتوانه تأسیس کرده اند، بار ها و بارها تمنی کرده ام، این الفبای زبان تُرکیآنهم تُرکی آذری کدام هست و اگر وجود دارد آنرا به جهانیان و به ایرانیان و به خوانندگان بطور مستند ارائه کنند،

اگر سنگ نوشته و یا لوحه ای الفبایی نوشتاری که درحقیقت با پژوهشهای مستند مربوط به زبان تُرکی که بیش از 500سال گذشته سابقهء تاریخی و قدمت داشته باشد، آنرا بطور روشن و معتبر و با دادنِ آدرس و مکانِ دقیق به جامعهء ایرانی و به ما معرفی کنید !!.

اگر زبانِ الفبایی و نوشتاری تُرکی وجود داشته و دارد چرا پروسهء شفاهی و  تکاملی این زبان تا یکهزار سال بعد از میلاد در عرصهء جهانی از آن خبری نیست و این زبان به اصطلاح تُرکی از سال 800 میلادی تا به امروز چهار بار تغییر اساسی الفبایی و زبانی ایی را  تجربه کرده است که اصلأ این الفبا ها ربطی و مناسبتی و همخوانی با زبان آوایی و شفاهی تُرکی ندارد. چرا مرحلهءِ کتابت و موجودیّتِ نوشتاری این زبان از قرن شانزده اعلام  رسمی میگردد !.

 ● متأسفانه مردم تُرک تبار بعد از مهاجرتِ خود از نیمهءِ دوّم قرن یازدهم از دامنه های آلتایی بطرف غرب، هر جا رسیدند با جنگ و خونریزی و فراری دادن مردمان بومی، سرزمینهای تسخیر شدهءِ آنها را بنام خود ثبت و نام خود را بر آن گذشتند (از جمله کشور نوبنیادِ ترکیه امروز). هر فرهنگ و تاریخ و  زبان و الفیای زبانهای تکامل یافتهء آن زمان را که بعضی از آنها سابقهءِ طولانی دو هزار ساله داشتند را یا به ویرانی و نابودی کشاندند و یا آنرا بنام خود نوشتند و با دستکاری و زدن شاخ و برگ این زبانها و اضافه کردن پیشوند و پسوند آواییِ شفاهی تُرکی که از طبیعت کوه و دشت و تپه گرفته شده اند، آنوقت این زبانها را زبان تُرکی نام گذاشته اند.

● حتّی با حضور مردمان تُرک تبار از 800 سال پیش تا کنون در آسیای میانه، در قفقاز، در آسیای کوچک(ترکیه امروز)، در ایران برای نمومه یک آثار باستانی، یک معماری، یک پدیدهءِ هنری، یک مجموعهء ادبی، یک تاریخ مستند که هویّت زبانی و فرهنگی و سیاسی خلق نکرده اند که هیچ، تازه گنجینه های بازمانده از تمدنهای، ایرانی، یونانی، رومی، یهودی، ارامنهو سایر مردمان دیگر را در جغرافیای مختلف و در منطقه به ویرانی کشاندند و کار مخرب نا تمام هجوم اعراب و مسلمانان را به نحو شایسته در جهان شرق  به اتمام و کمال رساندند.

 آیا مردمانی که فقط جنگ و خونریزی و تسخیر سرزمین دیگران پیشه و هنر آنها بوده و هست، میتوانند الفبایی را اختراع کنند و زبانی را به تکامل برسانند ؟. آیا مردمانیکه هویّت خود را در نابودی هویّت دیگران می دیدند و می بیند و شرط در حیات بودنِ خود را در مرگِ دیگران ارزیابی میکنند، میتوانستند الفبا و زبانی را بیافرینند  و تیمار دهند ؟

● در تاریخ مستند و علمی جهانی آمده است که مردمان تُرک تبار بجز فرهنگ و مناسبات اجتماعی عشیره ای و کوچگری، فرهنگی خاص که زیربنای آن یک زبان مستقل هست، و ساختار سیاسی ویژه ای را با خود نیاوردند، آیا چنین مردمی میتوانند الفبایی نوشتاری که محصول قانونمندیها، خلاقیّت ذاتی و مناسبات فلسفی هستی شناسی، نظم پذیری در اندیشه و جهان بینی است، را بوجود آورده باشند ؟.

کتاب  دَه دَه قورقوت و الفبایکتیبه هایاورخون و ینی سئی 

● مهمترین سند زبانی و  تاریخی ایی را که مردمان تُرک بنادرستی بخود نسبت میدهند، کتاب (دَه دَه قورقوت) افسانه ای جمع آوری شده در قرن شانزده بر اساس داستانهای سینه به سینهءِ شفاهی متافیزیک پیرزنان و پیرمردانِ عشیره ای کوچگر هست که نام گرد آورندهء آن در ابهام کامل هست.  هنوز معلوم نیست که این سند کار یکنفر هست و یا کارِ گروهیِ هدفمند تعدادی که آگاهانه در قرن شانزده گرد هم آمده اند و چنین اثر افسانه ای را جمع آوری کرده اند تا برای مردمان تُرک تبار تاریخ، زبان، و هویّتی باستانی و طولانی مانند چین، هند، ایران، یونان، و روم، دست و پا کنند .

چنین عملی در انقلاب فرهنگی سال 1926 میلادی کمال آتاتورک باز تکرار شد. بدستور کمال آتاتورک گروهی ناسیونالیست تُرک گرد هم آمدند تا تاریخی قلابی 9000 ساله برای مردم تُرک بنویسند، و زبانی از ترکیبات زبانهای دیگر بنام  زبانی تُرکی را اختراع کنند.  رهبری این گروه را خود کمال آتاتورکبر عهده داشت، یهودیان گریخته از نازیسیم هیتلری در آلمان و اطریش و سایر کشورهای اروپایی نقش مهمی در جمع آوری این تاریخ بی پشتوانه دارند.

● روشنفکران، پروفسورها و دکترهای ساده اندیش مردم تُرک تبارساکن آذربایجان( آذرآبادگان) ایران در تلاش هستند که بر تاریخ مهاجرت خود در قرن 11 به ایران سایه اندازند و با پشتیبانی تُرکان عثمانی ترکیه و تُرکهای آذربایجان آنطرف ارس و با تحریک قدرتهای خارجی و به تقلید از گردآورندگانِ کتاب ددَه دَه قورقوتو کپی برداری از تُرکان عثمانی تاریخ ایران را خدشه دار و در سرزمین آذرآبادگان ایران برای خود تاریخی قلابی و زبانی تکامل یافته دست و پا کنند.

این عمل کودکانه آنها باعث خواهد شد که دایرهء محیط زیستی، امنیّت مردم تُرک ساکن آذرآبادگان و در سایر جغرافیای ایران، آمد و شد آنها، روابط اجتماعی و حوزهء موقعیّت سیاسی، جایگاه و پایگاه طبقاتی، و دامنهءِ فعالیّتهای اقتصادی آنها تنگتر و تنگتر شود.

● بر گردیم به منبع اصلی تاریخ و هویّت تُرک تباری که به افسانهءِ کتاب دَه دَه قور قوت (بایا بزرگ قور قوت) مشهور هست. 1 - شخصیّت وجودی "دَه دَه قور قورت"(بابابزرگ قورقوت) افسانه ای است و وجودِ خارجی ندارد، امّا با افسانه ای کردن هویّت این فرد او را در حد یک پیامبر دینی باورمندان بالا برده اند. مگر از یک پیرمرد عشیر ه ای هر چند هم فرزوانه و مدبر باشد چه انتظار ادبی و نظم و نثر و تاریخ نگاری، الفبا و زبان نویسی میتوان داشت 2 -سند این داستانهای عشیره ای افسانه ای متعلق به تُرکان(اوغوزها) میباشد و مختص قوم اوغوز هست و ربطی به سرگذشت سایر قبیله های تُرک ندارد  3-  کتیبه های اورخون و ینی سئی را شاید صرفأ به مناسبت جغرافیای آنها به مردمات تُرک تبار آلتایی نسبت میدهند، الفبای این کتیبه ها را چون در درهءِ  اورخونکشف شده اند، الفبای "اورخون"مینامند، امّا سند قابل اعتباری در دست نیست که الفبای کتیبه های اورخون و ینی سئی  یگانه و حتمأ متعلق به مردمان تُرک تبار باشد.

● Wilhelm Ludwig Peter Thomsen  زبان شناس دانمارکی در سال در سال ۱۸۸۹ میلادی بر الفبای"اورخون "پرده بر داشت. الفبای کتیبه هایِ اورخون شباهت های زیادی با الفبای پارسی باستان ایران دارد و بر همین اساس بسیاری از کارشناسان، الفبای اورخون را سغدیکه یکی از زبانهای ایرانی است میدانند.

 از این گذشته الفبایِ اورخون از الفبای آرامیکمک گرفته و همان امری که در پارسی باستان هم صورت گرفته است. تئوری دیگری هم هست که الفبای اورخون، الفبای زبان دورهء اشکانیاناست. کتاب "دَه دَه قور قوت" (بابا بزرگ قورقوت) دقیقأ بر اساس تاریخ افسانه ای ایران و بر پایهءِ تاریخ نگاری شاهنامهء فردوسی جمع آوری شده است. با این تفاوت که شاهنامه حقیقی است ولی دَه دَه قور قوت افسانه ای و ساخته ذهن میباشد.

تئوری دیگری هم هست که زبان سغدی و  الفبای اورخونبوسیلهءِ مسیحیان نستورینه فقط در آسیای میانه بلکه در ترکیه امروز و در شمال عراق و در جغرافیای تحت کنترل تُرکان عثمانی به مردمان تُرک تبار آموخته شده است.

 ● اینکه  مردم تُرک تبار  الفبا و زبان نوشتاری اورخونرا  بخود نسبت  میدهند  در فرهنگ این مردم عملی تازه نیست، این مردم تُرک تبار زبان سومریو تمدنهای شش گانهءِ بین النهرین را هم تُرکی میدانند، تا چندی پیش میگفتند که زبان تُرکی از خانوادهءِ زبانهای ژاپنی و کره ای است. اگر فردا در کرهءِ مریخهم اثری از موجوات زنده کشف شود، آن موجودات هم حتمأ تُرک تبار هستند و زبانشان هم تُرکی است. بی جهت نیست که این مردم زبان شفاهی تُرکی را زبان خورشید و مادر همهءِ زبانهای دنیا میدانند.

  ● سئوال اساسی اینجاست که اگر زبان تُرکی وجود میداشت، چرا این مردمان تاریخ و سرگذشت خود را با این زبان ننوشتند. از آنجا که هیچ منبع معتبری به زبان تُرکی وجود نداشت تا باستان شناسان و  مورخان برای شنایی این مردم  به آن مراجعه کنند، مجبور شدند از طریق منابع تاریخی و پژوهشی چینی، ایرانی، و هندی شناختاین مردم تُرک رادنبال کردند.

Wolfgang Ekkehard Scharlipp●  تُرک شناس، تبت شناس، هند شناس، و استاد در دانشگاههای آلمان، سویس، در کتاب (صفحات69- 74)خود که در مورد تاریخ گذشتهءِ  تُرک تباران در آسیای میانه است، بر این نظر میباشد که بین الفبای زبانی  اورخون که آنراالفبایتُرکی مینامند (Orkhon- Turkis) با زبان شفاهی تُرکی هماهنگی وجود ندارد و اصولآ این الفبا با  زبان شفاهی تُرکی مطابقتی ندارد. و منبع اصلی الفبای اورخون را به الفبا و زبانهای یونانی و ایرانینسبت میدهد.

● یکی از اهداف پنهان مطرح کردن زبان تُرکی آذری، تسخیر سرزمین و جغرافیاست. استاد رحیم رئیس نیا، در مورد بخش غربی زبانهای تُرکی از جمله زبان تُرکی آذری بنادرستی چنین مینویسد که : زبانهای قبایل و طوایفی که بنامهای : [ ..ساک، سکیف، سکا، گاسبیِ، گاسیت، خزر، سابیر، سووار، هون، گوی، تُرک، تورک غز، اوغوز، و فبچاق، و... که همه در سده های پیش از میلاد و نیز در نخستین هزارهءِ میلادی در اطراف دریای خزرمسکن گزیدند...]. امّا ، یکم–اغلب قبایل و طوایف در بالا مذکور تُرک تبار نیستند و از مردمان هند و اروپایی و ایرانی و از اِتنیکهای دیگر غیر تُرک هستند دوّم - مردم تُرک تبار در سده های قبل از میلاد به اطراف دریای مازندران نیامدند، بلکه در قرن 11از غرب چین از دامنه های آلتایی بسوی غرب و  بسوی دریای مازندران مهاجرت کردند،

  ● اصلأ تاریخ نگاری و بحث در مورد تاریخچه و پروسهءِ زبان تُرکی انباشته از تناقض و پراکنده گویی است. حمید دادیزاده  در نوشتاری با عنوان: "ریشه شناسی زبان تُرکی آذربایجانی "می نویسد : [... اینکه شکل گیری کامل فرم زبان ادبی تُرکی آذربایجانی چه زمانی بوده، اطلاع دقیقی نداریم، ... در این مورد زبان شناسان با توجه به نوع زبانهای تُرکی تکامل هر کدام را به قرون مختلف نسبت میدهند. زبانهای آسیای میانه قرن هشتمشکل میگیرند، حال آنکه شکل گیری زبانهای "اویغوزی"را ما بین قرون نه تا چهارده میدانند...].

در صورتیکه زبانهای ایرانی، و هندی و یونانی و لاتین حداقل هزار سال قبل شکل گرفته و تکامل یافته بودند.

حقیقت امر این هست که مردم تُرک از قرن هشتم تا شانزده الفبای زبانهای دیگر را بکار گرفتند تا بتوانند داستانهای جان گداز و افسانه ای عشیره ای خود را بصورت نوشتاری در آورند.

پروسهءِ تکاملی زبانهای اورالیک آلتاییک

●      پروسهء زبانهای نوشتاری تُرکی که همان زبانهای اورالیک آلتاییک میباشند، الفبایی نوشتاری نبودند و نیستند، زبان ساکنین  آذربایجان همانطور که احمد کسرویهم نوشته است، زبانهای ایرانی، تاتی  و "هر زنی"بوده است. مردمان تُرک گذشته از الفبای اورخون تا به امروز سه الفبا و سه زبان را برای خود  انتخاب کرده اند  که عبارتند از

 1-زبان عربی و فارسی، ظهور اسلام  و نفوذ آن در آسیای میانه باعث شد که مردمان  تُرک الفبا و زبان عربی و فارسی را برای خود انتخاب کنند 2-بعد از الفبای عربی و فارسی الفبای زبان سیریلیک (Kyrillisches Alphabet) را بر گزیدند. زبان سیریلیکاز منشاء اسلاوی هست که از خط یونانی باستان با حروف بزرگ گرفته شده است 3-بعد از الفبای عربی و فارسی  و سیریلیک، زبان شفاهی تُرکی  الفبای زبان لاتینامروز را انتخاب کرده اند.

سئوال اساسی دیگر اینجا مطرح هست که اگر زبان تُرکی دارای الفبای خاص خود هست و یک زبان نوشتاری می بود، چرا الفبای زبان عربی و فارسی و بعد از آن الفبای زبان سیریلیک و بعد از آن الفبای لاتین را انتخاب کرده اند.

 ● بنا بر این  شرط اوّل در مورد گفتگوی زبانی در ایران ارائهءِ الفباو تاریخپروسه این زبان هست. این اصل مطرح بودن زبان کُردی  و بلوچیرا هم در بر میگیرد، که اگر زبان کُردی یک زبان ایرانی ( فهلوی) یا پهلوی و یا مادی نیست، پس الفبای حقیقی آن کدام هست ؟ اگر زبان بلوچیهم یک زبان هند و اروپایی و یک زبان ایرانی نیست، پس با کدام الفبا این زبان نوشته میشود ؟

● عربی یک زبان است، گرچه تکامل خود را از قرن هشتم شروع کرده است و  چهرهءِ برجستهءِ دستور زبان آن سیبویه بصری ایرانی است. این زبان الفبا دارد و یک زبان خطی و نوشتاری است. امّا اینکه در استان خوزستان ضرورت هست این زبان برای اقلیّت عرب در کنار زبان فارسی قرار گیرد، آن بحث دیگری هست.

قبول مسئولیّت از سوی نویسندگان و سایت های اینترنتی

●  اگر کسی در مورد وجود زبانهای مختلف در ایران سخنی به میان می آورد و یا نوشته ای را انتشار میدهند، تعهد دارد پاسخگوی سئوالات در موردِ الفبای این زبان هم باشند، سر دبیر سایت ها و سایر مسئولین وظیفه دارند، از انشتار مطالب بدونِ پشتوانه و جنجال بر انگیز خودداری کنند و از نویسندگان بخواهند که مطالب تاریخی و پژوهشی خود را  طوری تنظیم کنند که با علوم جهان امروز هماهنگی داشته باشد و با واقعیّت یک مناسبتی داشته باشد.

● موضوع برخورداری از دمکراسی و  حقوق فردی و شهروندی و منطقه ای و یا قومی و  آزادی مطبوعات و آزادی بیان و اندیشه، با زبان شناسی و مسائل علمی  و تحقیقی دو مقولهء جدا از هم هستند. در پوشش آزادی و دمکراسی نباید عرصهء راسیونال پژوهشی به بازار زرگری  و سبزی فروشی و رواج فرهنگ کوچگری و به چماق کشی و اقتداراگرایی عشیره ای تبدیل شود.

  ● در این شکی نیست هر شهروندی که از گذشته تا به امروز در جغرافیایِ سیاسی ایران بسر میبرد و یا در خارج از مرزهای آن شناسنامه و پاسپورت ایرانی دارد و در اشکال مختلف به این سرزمین و مردم آن از هر قوم و قبیله وابستگی نشان میدهد و در هدف مشترکِ ملّی که همان منافع و امنیّتِ ملّی همراه با سرفرازی و آسایش ملّتِ واحد ایران هست، از خود مسئولیت نشان دهد و در این راه همکاری و همیاری کند، از همان حقوقی برخوردار است که هر ایرانی دیگر در هر کجای این جغرافیا و در  هر پُست و مقام، با هر باور و اعتقاد، و با هر پیشینه برخودار بوده و خواهد بود.

  ● همهءِ شهروندان ایرانی در هر نقطه از این جغرافیا  و خارج از آن گرامی و گرانقدر هستند، امّا اگر کسی بخواهد با تاریخ ایران، جغرافیای سیاسی ایران بازی کند، امنیّت ملّی و آسایش شهروندان ایرانی را به خطر اندازد، بازیچهءِ دست پان ترکیسم و پان عربیسم و قدرتهای خارجی شود، عر صهء زندگی را بر خود تنگ خواهد کرد، و همان بهتر که تابعیّت کشور دیگری را انتخاب کند.

  ● من به عنوان یک ایرانی در حد توان خود، پروسهء زبان فارسی و  تاریخ الفبایی آنرا به نقد گرفتم و در نوشتاری [1]به آن پرداختم، بنا بر این آن عملی را که از مردم تُرک آذری و یا از دیگران درخواست کرده ام، خود آنرادر مورد زبان فارسی  انجام داده ام.

در این شکی نیست که ما در ایران و با نگاه به آینده، در جهان پیرامونی مشکل اساسی زبانی داریم، زبان فارسی و عربیپاسخگوی نیازمندیهای رشد تکنولوژی و رشد شتابان سایر علوم دیگر نیست، که رسمی کردن زبان انگلیسی در ایران را پیشنهاد کرده ام.

  ● نیاز حیاتی در ایران امروز، جایگزینی دمکراسی و یکسان سازی است، یکسان سازی حقوقی و حقیقی در مقابل قانون. برخورداری از حقوق قومی و منطقه ای و تقسیم قدرت سیاسی،  فقط در سایه رشد فراگیر صنعتی و توسعهءِ اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است.

● در پایان یک بار دیگر این سئوال را مطرح میکنم: اگر زبان تُرکیدارای الفبای خاص خود هست و یک زبان نوشتاری می بود، چرا الفبای زبان عربی و فارسیو بعد از آن الفبای زبان سیریلیکو بعد از آن الفبای لاتینرا انتخاب کرده اند. اگر زبان کُردی یک زبان ایرانی ( فهلوی) یا پهلوی و یا مادی نیست، پس الفبای حقیقی آن کدام هست ؟

اگر زبان بلوچیهم یک زبان هند و اروپایی و یک زبان ایرانی نیست، پس با کدام الفبا این زبان نوشته میشود ؟ واقعیّت هست که اگر زبان فارسی امروز الفبای لاتین را انتخاب کند بسیاری از مشکلات حلّ خواهد شد و زبان فارسی با الفبای لاتین همهء زبانهای منطقه از جمله، تُرکی، کُردی، بلوچیو سایر گویشهای دیگر را مانند گذشته در خود هضم خواهد کرد.

  ● تازمانیکه به سئوالات در بالا پاسخی منطقی علمی و مستند داده نشود، هر گونه بحث زبانی در ایران فقط قلم فرسایی است و اگر به آنها از سوی ما پاسخی داده نشود، نشانه از درستی و یا قبول این مطالب و نوشتارها از سوی ایرانیان و ما نیست، بلکه بی اهمیّتی بودن آنها و جلوگیری از وقت تلف کردن میباشد، در مقابل  ایرانیان باید خود را برای روز مبادا آماده کنند، زیرا بخوبی میدانند که در ایران فردا پان ترکیسم به رهبری ترکیهو پان عربیسم به رهبری شورای هماهنگی کشورهای عربیحوزهء خلیج فارس و کشور مصر و لیگ عربی، همان عمل و سیاستی را در پیش خواهند گرفت که امروز روسیه تزاری و پوتین در مقابل کشور اکراین در پیش گرفته است.


|ماه مه| 2014 میلادی| آلمان| ناصر کرمی|

 


 [1] مناسبت زبان فارسی امروز با زبان پارسی باستان (روی آن کلیک کنید)

نقد «چپ ايران در بن‌بست‌ها و عقب‌ماندگی فکری» نوشته جلال ایجادی*

$
0
0
نگاهی گذرا به برنامه‎های بخش وسیعی از چپ ایران نشان می‎دهد که فرهنگها با تفکرات و برنامه‎های آن دوره فاصله گرفته‎اند. ورود مسائلی مانند حقوق بشر و آزادیهای سیاسی و اجتماعی، مسائل زیست محیطی، حاکمیت غیرمتمرکز و... به این برنامه‎ها، نمونه‎هایی از این تحول بزرگند. این بخش از چپ سالها پیش مارکسیسم و لنینیسم را نقد کرده و از آن فراتر رفته‎اند. برخلاف تصور آقای ایجادی، امروزه شفافیت شجاعانه مشخصه بارز این بخش از چپ است.

آ.ائلیار

وقتی یک استاد دانشگاه، یک آکادمیکر، به سان "کیهان شریعتمداری"، مبلغان چپ ستیز حکومتی، در مورد "چپ ایران"چیز مینویسد، این پرسش پیش میاید که ، آیا متدبررسی علمی یک موضوع ، برای استادان هم هنوز جا نیفاده است؟ پس اینان برای دانش جویان خود چه متدی تدریس میکنند که خود در عمل چنین مطالب "تبلیغاتی"و عاری از روش تحقیق و بررسی علمی موضوعات پس میدهند؟ موضوع عمل و تئوری چپ در جهان و ایران توسط صدها متخصص و حتی از سوی خود فعالان چپ تحقیق و نقد و بررسی شده که جایی برای این تبلیغات نگذاشته است.در چنین حالتی پس چه حاجتی ست برای پروپاگاندای حکومتی و شبه حکومتی؟ پاسخ سئوال این است که مسئله نه مربوط به علم است و نه مربوط به متد علمی! بل دقیقاً مربوط به «تسلط سرمایه» و منافع آن است. تبلیغات چپ ستیزی بازتاب ترس سرمایه از تهدید شدن آن و اجرای عدالت نسبی اجتماعی ست.

چپ ستیزی به معنای حفظ اقتدار سرمایه برای "بهره کشی"هر چه بیشتر از نیروی یدی و فکری زحمتکشان است. اینگونه مطالب نشانه ی وحشت راست از رشد و قدرت گیری چپی ست که خواهان کنترول سرمایه به نفع استثمار شدگان است. استادی که حرمت دانش و متد علمی تحلیل موضوعات را رعایت میکند هر گز به بدام پروپاگاندا نمی افتد. و چنین مطالب سطحی بیمایه بیرون نمیدهد. مگر اینکه وحشتی داشته باشد از به خطر افتادن غارت دسترنج زحمکشان از راه اجرای عدالت اجتماعی. بمانند کیهان شریعتمداری. در نوشته این استاد اندیشه در مورد چپ منجمد شده در نیم قرن پیش درجا میزند. و از تغییر و تحول و پیشرفت در عمل و تئوری چیزی در میان نیست. او خود را به بیخبری زده است. نیازی هم ندارد که تحقیق و تحلیل کند. حفظ سرمایه تنها به تبلیغات نیاز دارد. استاد هنوز درک نکرده که سیستم "مزد بگیری» انسان را از انسانیت خود خالی کرده و تنها به یک «شئی» تبدیل میکند. چون این پروسه را طی نکرده و قدرت تحلیل جریان طی شده را نیز ندارد. فقط بلد است عامیانه و غیر مستقیم بگوید «چپ اخ است و سرمایه همه چیز»! و چشم بر برده داری نوین جهانی ببندد. چرا که میداند چپ ستون اصلی مبارزه علیه این برده داری ست.

نوشتم متد جلال ایجادی در نوشته خود تبلیغی ست. این متد بمانند متد شریعتمداری ست. چرا که روش او نیز پروپاگاندا علیه چپ ایران است. معنای این سخن آن نیست که این دو نفر مثل هم هستند. نه، بل متد آنها یکی ست. این متد متد «ترور شخصیت چپ ایران» است. ارائه دیدگاه مشخص برپایه ی منطق و استدلال با تبلیغ تفاوت اساسی دارد . توضیح حوادث و واقعیات که در بیشتر مواقع سیاسی هستند و یا جعل گزارشهایی در پیرامون آنها با هدف « تأثیر گذاشتن بر اذهان برای کشاندنشان در جهت کردارهای ویژه به معنی تبلیغ است و متفاوت و متضاد با روش روشنگری.

 روشنگری متضاد با تبلیغ، و تبلیغ متضاد با تفکر است. روشن بینی یعنی جسارت در بکارگیری فهم و درک خود از طریق پرسش و تحقیق و آزمایش، بدون پیش داوری و مقلد مابی و فرقه گرایی و پیروی از این و آن. بزرگسالان از این طریق میتوانند با چهارچوبه اندیشگی کودکانه ی تقلید و تبلیغ و پیروی وداع کنند.عرصه نوشتن جای منطق است، نه تبلیغ و القاء.تبلیع تحت تأثیر قرار دادن دیگران جهت اعمال و اهداف از پیش تعیین شده است. بر خلاف روشنگری، با تفکر کاری ندارد که هیچ، بل متضاد با آن نیز هست. چرا ؟ چون اساس تبلیغ بر به کارگیری احساس دیگری نهاده شده نه قدرت تعقل و اندیشه فرد. تبلیغ ماهیتاً برای دیگری خردی نمیشناسد که بخواهد با آن سرو کاری داشته باشد. هر وقت هم دلایلی عنوان میکند برای اینست که قدرت تعقل مستقل را از فرد ربوده و خود را تحمیل کند. تبلیغ خود را"قدسی و عام "میداند و تفکر که از درون انفرادی منشاء میگیرد در اصل شک و شکاف در هر آنچه قدسی ست میباشد. بنابرین استقلالی نمیشناسد که بخواهد به شناسایی مستقیم و مستقلی نیز گردن بگذارد. آن ، در فرهنگ مردم یک نوع گول زدن دیگریست. سرمایه برای حفظ تسلط خود معمولاً به «پروپانگاندا» می پردازد.

استادی که روش بررسی علمی پدیده ها را به شاگردان خود میاموزد اما در برخورد با «موضوع چپ » دست و پا گم کرده و از دانسته هایش وداع میکند و سر و ته چپ را یک کرباس و پروژه برای ایجاد «جامعه ای توتاليتر» می نگارد، بجز ترس از به خطر افتادن فرمانروایی سرمایه و حفظ بهره کشی چه چیزی می تواند او را چنین دستپاچه کند؟ چپی که همیشه در تاریخ ایران محکوم به مرگ در زندان و تبعید و تیرباران بوده است. و هنوز هم خونش از میدانهای تیر باران خشک نشده است. هرگز امکانی نداده اند که شایستگی خود را به آزمایش بگذارد.

جنبش سوسیالیستی در بطن جامعه سرمایه داری در دوره مدرنیته در جوامع پیشرفته اروپایی پدید آمد.برای یافتن پاسخ درست به پایان دادن "استثمار انسان از انسان". این تئوری از غرب در اوایل جنبش مشروطیت از سوی شمال وارد ایران شد. و با توجه به شرایط ایران موجب تشکیل «اجتماعیون و عامیون» شد. و مشکل عقب ماندگی جامعه ایران مهمترین مسئله سوسیال دموکراتها بود.و چگونگی تطبیق تئوری یی که ریشه اش جوامع رشد یافته سرمایه داری بود با شرایط عقب مانده ایران.بعد از تجارب جنبش گیلان در1299 کنگره اول حزب کمونیست ایران در انزلی و بعد در ارومیه تشکیل شد. گر چه کلیت تئوری مارکسیسم لنینیسم بود و لی با تمام نکات ضعف نکات مثبت زیادی برای سازماندهی زحمتکشان و دفاع از حقوق ضایع شده آنان را شامل میشد . که درمرامنامه و اسناد آن منعکس است.

در 1310 گروه ارانی بوجودآمد که از نظر تئوری تطبیقی قدمی پیش در نظریات کمونیستها محسوب میشد. و خط بطلانی بود بر"تنگ نظری، مطلق اندیشی و اندیشه غیر انتقادی". پس از شهریور بیست، خلیل ملکی و دیگران در برابر سلطه و ارعاب ایدئولوژیکی و سازمانی حزب توده جسورانه ایستاد. کوشش ملکی و دیگران برای یافتن راه دیگری جدا از سوسیالیسم استالینی، که راهی دموکراتیک و منطبق با شرایط ایران باشد، قابل توجه است. تشکیل حزب توده ایران، در1320 تأثیرهای شگرفِ برحیات جامعه گذاشت.به قول محمدرضا نیکفر«حزب توده کانونی فرهنگ‌ساز بوده است... توده‌ای‌ها از همه به قلب قرن بیستم نزدیک‌تر بودند. آنان از همه مدرن‌تر بودند، از همه فرهیخته‌تر بودند، از همه خوش‌بین‌تر و به روی جهان گشاده‌تر بودند. اما قرن بیستم با این بهترین فرزندان ایرانی خود بدترین بازی‌ها را کرد.» حزب توده متأسفانه نتوانست « استقلال اندیشه وهمبستگی جهانی زحمتکشان» را درست درک کرده و به آن وفادار بماند. و تراژدی همین جاست.

با جدایی چین و شوروی1964 و پیدایش تئوری جنگ مسلحانه و گوارا گرایی "چپ نوینی"1340-50 در ایران و در جدایی از حزب توده، شکل گرفت. و جنبش چریکی فدایی بوجود آمد. جنبش فدایی یک جنبش سوسیالیستی بود. که در یک دهه به بزرگترین سازمان چپ منطقه تبدیل شد. آنچه در تئوری این جنبش قابل توجه است «استقلال اندیشه»ی آن است.فدایی میکوشد با مغز خود بیاندیشد. برای او مکتب چپ ایران و جهان تنها یک تجربه است و نه آیه های خشک و دگماتیک. وهمین آزاد اندیشی خصلتی موجب شد که بخش اعظم این جنبش اکنون خود را به تئوریهای «سوسیالیسم دموکراتیک» مسلح سازد.اگر چه درگذشته در تشخیص شرایط خاص ایران دچار استقراء ناقص شده بود .

بخش بزرگ چپ ایران اکنون بخوبی میداند که بدون دموکراسی سوسیالیسم نمیتواند تحقق یابد. میداند که چپ دموکرات ایران با استبداد و توتالیتاریسم و مرجع باوری وداع کرده است.

به قول شیدان وثیق اندیشه ورز چپ دموکرات:« یکی از مسائل سوسیالیسم چگونگی تعمیق دموکراسی یا گذراز دموکراسی نمایندگی شده به دموکراسی مستقیم و مشارکتی مردم است، در ایران، تحقق دموکراسی شناخته شده درجهان امروز، در شاخص ها و سازند های اصلی و بنیادین اش، گریزناپذیر و پیش شرط همه ی چیز های دیگر است.این شاخص ها و سازند های اصلی و بنیادین دموکراسی عموماً شناخته شده ... در حوزه ی نظام سیاسی: جمهوری؛ لائیسیته یا حدایی دولت و دین؛ انتخابات آزاد؛ پلورالیسم(حزبی)؛ مجلس قانون گذاری (پارلمان)؛ جدایی قوای اجرایی، مقننه و قضایی؛ استقلال دستگاه قضایی؛ تمرکز زدایی؛ خودمحتاری های محلی، فدرالیسم... در حوزه ی حقوق اساسی و آزادی ها: اصول مصرح در اعلامیه جهانی حقوق بشر؛ آزادی های فردی و جمعی چون آزادی بیان، اندیشه، تشکل و تجمع؛ آزادی زنان و برابر حقوقی زنان و مردان؛ آزادی سندیکاهای مستقل کارگری و دیگر تشکلات مستقل جامعه ی مدنی؛ برابر حقوقی ملیت ها و اقوام مختلف و حل دموکراتیک مسائل ملیتی و قومی » میباشد.

وهاب انصاري

کيانوش جان، از آقاي ايجادي انتظار بيشتري بود. مطلب ايشان بيشتر به درد مطبوعات بولواري ميخورد، كه با تيتر هاي جنجالي و كم مايه دنبال جذب مشتري و ايجاد هياهو هستند. من نميدانم آقاي ايجادي بر أساس كد أمين فاكتها و كار تحقيقي اين احكام سنگين را عليه چپ صادر ميكند. فعالين منفرد چپ و احزاب تاريخي چپ (سازمان فداييان خلق اكثريت) هم كار تحقيقي در رابطه با گذشته چپ و خود كرده اند و هم به نقد خود نشسته اند. به جرات ميتوان گفت كه از ميان نحله هاي سياسي تاريخي ايران چپ قبل از همه شروع به نقد خود كرد و آن چيزهايي كه آقاي ايجادي فكر ميكند چپ همچنان گرفتار آنان است، را نقد و در عمل دوري گزيده است. امروز چپ در اكثريت خود به دمكراسي اعتقاد دارد و به هر نوع نظام ديكتاتوري و ايدئولوژي اعتقادي ندارد. آقاي ايجادي كمي به خود زحمت ميداد، اسناد و مكتوبات چپ را ميخواند، ديگر احتياجي به اين نوشته در  اين شكل و محتوا نبود.

کیانوش توکلی

وهاب جان، منهم به اين مقاله انتقادات جدي دارم، شخصا هم احزاب و سازمانهاي چپ را تجربه كردم و هم با سازمانهاي راست ميانه و ملي گرا اشنايي دارم، بنظر من چپ سابق به دو بخش دمكرات و بخش سنتي و أستالينيستي تقسيم شدند، از اين رو غير منصفانه است ،هر دو را يكسان فرض كنيم، واقعييت اين است كه نگاه أيشان به اسلام و خاو ميانه با نگاه جناح راست جمهوريخواه أمريكا يكسان است ، چنين نگاهي همه ي مشكلات جهان را إز اسلام مي داند، حمله به أفغانستان، عراق و...أقداما تي بود كه قصد داشت، القاعدة را ايزوله كند و دمكراسي را به خاور ميانه بياورداين ديدگاه كه بدنبال نظم جهاني بود به بي نظمي جهاني دامن زد وبه رشد بنيادگرايي إسلامي كمك كرد،اكنون غرب إز گذشته خود درس گرفت و أوباما و غرب كار با اسلامگراهاي ميانه رو و معتدل را در پيش گرفته اند.ا زسوي ديگر نگاه به أقليت هاي اينيكي بعد ديگر دمكراسي خواهي است كه إز نگاه ايجادي غايب است، در اين باره بيشتر مي شود نوشت....

 اسلام سياسي در بعد إفراطي و ميانه رو قويا در جهان وجود دارد، چپ هم به مانند اسلام سياسي دو بخش دارد، هر دو اينها به لحاظ دولتي با شكست هاي جدي مواجه شدند ولي همچنان در بطن جامعه و قدرت دولتي فعالند، اشتباه استاد ايجادي اين است كه تفاوتي ما بين اين دو در بخش چپ و اسلام سياسي نمي بينيد،متاسفانه سكولاز ها ايران بخاطر شكست اسلام سياسي و چپ ايران، برخورد نادرستي دارند و يكي إز عوامل اصلي نا كامي سكولار هاي راست ميانه و پانيرانيست نديدن اين تفاوت هاست چپ دمكرات در واقع همان سوسيال دمكراسي ايران است كه با بخش م.ل سنتي و طرفدار ان ديكتاتوري پرولتاريا تفاوت أساسي دارد.

رازی

آقای توکلی گرامی، در اینکه ستیزه‌گری یک پدیده واقعا موجود است، شکی نیست و من با شما کاملا همنظرم. بحث من بر سر این است که امروزه نیروهای متعصب و سنتی جامعه ما، حالا هرچقدر هم کراوات بزنند و ادای انسانهای مدرن را در بیاورند، از این واقعیت چماقی ساخته‌اند برای خفه کردن منتقدین خودشان. چرا نظرات آقای ایجادی "چپ‌ستیزی"نامیده می‌شود؟ در کجای نوشته ایشان آمده است که «چپ اخ است و سرمایه همه چیز»؟ و از همه مهمتر، آیا جلال ایجادی و حسین شریعتمداری از یک سنخند؟ آیا اخلاق چپ ایرانی تا این اندازه سقوط کرده است که منتقد نظری خودش را با یک بازجوی شکنجه‌گر و تواب‌ساز رژیم خون و خیانت و جنایت همسان می‌داند؟ اگر بخواهیم از پسوند "ستیزی"در اینجا درست استفاده کنیم، باید بگوییم در اینجا با "منتقدستیزی"مواجه هستیم. گفتم که بزرگترین خیانت چپ ایرانی از بین بردن اعتبار و اعتماد "چپ"در جامعه بود، متأسفانه کسانی که در برابر یک انتقاد منطقی، سالم و بیطرفانه این چنین واکنش نشان می دهند، همان تتمه اعتبار چپ را هم به باد فنا می دهند. کاری که نتیجه ای فاجعه بار برای آینده ایران و نیروهای مولد آن دارد، زیرا کارگران و اقشار کم درآمد در مقابل سرمایه داری افسارگسیخته پناهگاهی جز "چپ"ندارند. اساسا آقای ایجادی و بقیه منتقدین "چپ ایرانی"چطور باید انتقاداتشان را مطرح کنند، که به چپ ستیزی متهم نشوند؟ آیا اساسا کسی اجازه انتقاد به چپ ایرانی را دارد؟ بسیار مایلم نظر شما را در باره مقایسه آقای ایجادی با حسین شریعتمداری بدانم.

کیانوش توکلی

جناب رازی گرامی/ منهم با این گفته که « جلال ایجادی و حسین شریعتمداری از یک سنخند» صد در صد مخالفم . اما در مورد تیتر«چپ ايران در بن‌بست‌ها و عقب‌ماندگی فکری» کمی تند ، تیز و تحریک کننده است ؛شروع می کنم . بنظر خیلی از تحلیل گران سیاسی ایران، جریانات سیاسی چپ ، راست و میانه بنوعی در بن بست فکری گرفتار آمده اند. در مورد نقد به چپ؛ اقای ایجادی بی انصافی کرده اند؛ چپ ها ی ایران از دهه نود میلادی به باز نگری گذشته خود پرداخته اند؛ حاصل اینکار هزاران مقاله ؛ کتاب ،فایل های صوتی ، تصویری و مصاحبه بوده است . بنابراین مطالب فشرده و کلی که جلال ایجادی در این مقاله طرح کرده است به هیج وجه تازه و نو نیست.

نتیجه این نقد به چپ سالهای پیش ، جنبه سازمانی هم به خود گرفته است . ایجاد سازمانها و احزاب کاملا جدید مثل اتحاد جمهوریخواهان ، جمهوریخواهان لائیک _ دمکرات و....همچین ایجاد یک سازمان جدید چپ دمکرات که از اتئلاف چند شاخه فدائیان خلق در حال شکل گیری است؛ از این جمله اند. شخصا هم از 24 سال پیش «نقد چپ » را شروع کرده ام و دیگر خود را یک فعال چپ نمی دانم . مشکل تفکر استاد در این است که چپ های فعلی را همانی می بیند که 35 سال پیش بود . جالب اینکه ایشان چپ را به دو بخش سربکوبگر و سرکوب شده تقسیم می کند. اصومقاله مورد بحث، از نتیجه گیری کلی، فرا نرفته است.

اژدر بهنام

معمولا نوشته‎های آقای ایجادی از متدولوژی علمی پیروی می‎کنند ولی این نوشته ایشان از این متدولوژی فرسنگها فاصله دارد. آقای ایجادی می‎نویسند: "چپ ايران در دوران پايانی شاه در ادامه سنت توده ايسم با چريکی گری، خود را مطرح ساخت"به این ترتیب یک دهه فعالیت حزب توده ایران در دهه 1320-30 نادیده گرفته می‎شود. آیا حزب توده ایران در دهه 20 "چپ"نبود؟ این درست است که فعالیت چپ ایران در اواخر دوران محمدرضا شاه پهلوی دوباره اوج گرفت ولی نقطه شروع آن نبود. آنچه که ایشان بعنوان گفتمان غالب آن دوره مطرح کرده‎اند، کاملا درست است. در آن دوره گفتمان چپ عبارت بود از "حزب لنينی، موتور کوچک، نقش توده، انقلاب قهرآميز، برنامه دولتی کردن اقتصاد، پايان دادن به حاکميت سرمايه، برتری طبقاتی کارگری و غيره"و این واقعیت دارد که گرایش آن دوره گرايشی بود که "تمايل استبداد گرائی حزبی و سياسی و درک تمرکزطلب در هدايت اقتصاد

و جامعه از ويژگی های اساسی"آن بود. ولی امروز پس از گذشت 35 سال، چپ ایران چه تحولی داشته است؟ آیا آنچنانکه آقای ایجادی مطرح می‎کند، تحولی در آن رخ نداده است؟ آیا 35 سال حکومت اسلامی در ایران و از هم پاشیدن بلوک شرق تاثیری در آن بوجود نیاورده است؟ به نظر من امروز می توان چپ ایران را حداقل به دو دسته تقسیم کرد: یک بخش آن هنوز هم در تفکرات همان دوران منجمد شده‎اند. حزب لنینی با مرکزیت "دمکراتیک"ش، دیکتاتوری پرولتاریا، دولتی کردن اقتصاد، نفی دمکراسی بورژوایی و... از خصوصیات این بخش است. بخش دیگر اما، به شدت متحول شده است. در میان این بخش دیگر اثری از مارکسیسم – لنینیسم و حزب لنینی و دیکتاتوری پرولتاریا و... دیده نمی‎شود.

با وجود این، آرمان سوسیالیستی انسان‎گرایانه، عدالت اجتماعی با دیدی نوین، بهره‎گیری از دستاوردهای بورژوازی در جامعه – در همه عرصه‎های آن – دولت غیرمتمرکز، اقتصاد غیردولتی، توجه به فردیت انسان، آزادی‎های سیاسی و اجتماعی در همه عرصه‎ها و... از خصوصیت‎های این بخش است. همین تحولات هم موجب می‎شود که بخش "چپ سنتی"، این بخش را از دایره "چپ"بیرون بریزد. همان کاری که در واقعیت امر، آقای ایجادی کرده‎اند. آقای ایجادی هیچ یک از این تحولات را نمی‎بینند و یا اینکه این بخش را دیگر "چپ"نمی‎دانند! به نظر می‎رسد که تفکر آقای ایجادی درباره چپ، هنوز در زمان انقلاب 57 یخ زده است.

نگاهی گذرا به برنامه‎های بخش وسیعی از چپ ایران نشان می‎دهد که فرهنگها با تفکرات و برنامه‎های آن دوره فاصله گرفته‎اند. ورود مسائلی مانند حقوق بشر و آزادیهای سیاسی و اجتماعی، مسائل زیست محیطی، حاکمیت غیرمتمرکز و... به این برنامه‎ها، نمونه‎هایی از این تحول بزرگند. این بخش از چپ سالها پیش مارکسیسم و لنینیسم را نقد کرده و از آن فراتر رفته‎اند. برخلاف تصور آقای ایجادی، امروزه شفافیت شجاعانه مشخصه بارز این بخش از چپ است. آقای ایجادی می‎نویسند: "چپ متنوع و پيچيده است و افراد و لايه هائی هستند که خوشبختانه در بينش خود متحول شده اند، ولی بطور عمده مدل فکری و برنامه ی چپ در بنياد تغيير نيافته است"نه آقای ایجادی! تنها "افراد و لایه‎هایی از چپ"متحول نشده است بلکه خوشبختانه بخش بزرگ و تعیین کننده آن متحول شده است. و باز هم خوشبختانه نه تنها مدل فکری و برنامه این بخش بزرگ از چپ، بلکه عمل و کردار آن نیز متحول شده است.

آن چه که در این میان متحول نشده است، مدل فکری و اندیشه بخش دیگر چپ و نیز فکر و اندیشه خود شما در باره چپ است. فکر و مدل و متد شما در این زمینه، همانند مجسمه‎ای سنگی، در همان سال 57 باقی مانده است. اما من نیز با شما هم عقیده‎ام که در این سالها بخش متحول شده چپ، در زمینه تئوریک، آثار کتبی اساسی و برجسته‎ای بیرون نداده است و ما شاهد کار تئوريک برجسته ای نبوده‎ایم. ولی در نظر بگیرید که این نقصان تنها به چپ ایران خلاصه نمی‎شود. این درد، درد چپ جهانی است. به هر حال امروز می‎توانیم پافشاری بر حقوق بشر و آزادیهای دمکراتیک جمعی و فردی و برابرحقوقی همه افراد جامعه، رفع کلیه تبعیضات جنسیتی و قومی-ملی و فرهنگی و مذهبی، مقابله‎جوئی با بیعدالتی‎های اقتصاد جهانی با اتکا به توسعه انسانی پايدار و بازيگران آن، دوری گزینی از مديريت ديوانسالار دولتی، سمتگيری قطعی بسوی اکولوژی و سياستهای زيست محیطی و... را از مشخصات بارز چپ تحول یافته ایران بدانیم. این تحولات به همینجا خاتمه نمی‎یابند زیرا تحول طلبی با این بخش از چپ عجین شده است.


جلال ایجادی*
درود برهمگی اقای آ.ائلیار از انجا که دارای ویژگی فحش دادن است و نویسنده را با شریعتمداری و غیره تشبیه میکند و فاقد آزاد فکری است و در همان چپ سنتی قرار دارد مورد بحث من در اینجا نیست. من فکر میکنم واقعن حرف مرا نفهمیده و احساسات دفاع از خودی ها ایشان به حرفهای ایدئولوژیک همیشگی کشانده است. اقای انصاری به چپ هائی مانند اکثریت وفادارند ایشان حمایت اکثریت را از خمینیسم تحلیل کنند. اقای توکلی من هم معتقد به دوچپ هستم منتها چپ از مسائل اساسی امروز عقب مانده است: اکولوژی، فلسفه، مبارزه علیه مذهب، مبارزه تئوریک ، حقوق بشر و غیره.خاطرتان باشد که رشد اسلامیسم رادیکال با حمایت امریکا نیز صورت گرفته است. شما باید بطور مستقل از امریکا و سیاست آن از نظر جنبش فکری تئوریک به مسئله اسلام در جامعه ما برخورد کنید و از امریکا مترسک برای جلوگیری از مبارزه فلسفی علیه اسلام درست نکنید. جناب توکلی بله درست است کسانی هستند از چپ ها که در جنبش سکولارها هستند تحول یافته اند ولی بسیاری از کسانی که در سازمانهای کنونی چپ و تشکلات جدید حتا مانند جمهوریخواهان لائیک هستند متحول نشده اند. شما یک کتاب تئوریک و تحلیلی از سازمانهای متشکل کنونی ندارید. مقاله های تبلیغی و یا با جنبه های تحلیلی گاه پیدا میشوند دلی یک کتاب فلسفس اقتصادی سیاسی اجتماعی از اینان نداریم.خاطره نویسی وجود دارد ولی تحلیلی گفتن غایب است.از جناب رازی متشکرم بله من از چپ میایم و امروز اکولوژیست هستم و میدانید که در فرانسه اکولوژیست ها را با سیاست اجتماعی چپ تعریف میکنند. یعنی تقسیم ثروت عادلانه تر. امروز کلمه چپ الزاما ترقی خواهانه نیست حرب کمونیست چپ است ولی شدیدا پرودوکتیویست و مولدگرا و عقب گراست.چپ پوپولیستی وجود دارد و غیره. چپ را باید تعریف کرد. یک تعریف وجود ندارد. اقای بهنام در یک مقاله بسیار کوتاه همه چیز را نمی توان توضیح داد.از شما خواهش دارم یک سازمان و گروه سیاسی موجود را نشان دهید تا خودرا با کارتئوریک و موضع علیه دین اسلام و کار فلسفی نقد و اکولوژی بمتابه خط اقتصادی و اجتماعی و اقلیمی تعریف میکند.من میگویم افراد و لایه هائی متحول شده اند شما میگوئید بیشتر یا اکثریت.نه من و نه شما آمار دقیقی نداریم و با مشاهدات و تمایلات خود و نیز تجربه خود حرف میزنیم. میتوان لیست همه سازمانها را ردیف کرد و تکتک آنها را با معیارهای جدید نگاه کرد. من دلم میخواد بدانم همه این اکثریت شما چه نگاهی به اقتصاد الترناتیو دارند و رابطه انسان با اقتصاد و اکولوژی را چگونه تعریف میکنند. ایجادی

---------

*چپ ايران در بن‌بست‌ها و عقب‌ماندگی فکری-جلال ایجادی

آیا از اینهمه عقب ماندگی دچار تهوع نمی شوید؟ نوشته* ناصر کرمی زیر ذره بین

$
0
0
من اورهان پاموک ترک را به خودم نزدیکتر احساس می کنم و همینطور نجیب محفوظ عرب را... گیرم که فارسها اشرف مخلوقات بشر بودند یا ترکها خدایان روی زمین، به ما چه؟ به مایی که امروز همه به یک اندازه در نکبت جمهوری اسلامی دست و پا می زنیم و تمام هنرمان این است که تقصر فلاکتمان را به گردن فارسهای شوینیست، ترکهای ویرانگر و عربهای خونخوار بیندازیم. روی خطاب من با شما نیست،من با همه آنهایی حرف می زنم که هر موضوعی را به ترک و فارس و ... مربوط می کنند؛ آیا واقعا از اینهمه عقبماندگی دچار تهوع نمی شوید؟


در آغاز همه زبانهای دنیا بدون خط بودند:


ناصر کرمی

قرار بر این شد که بحث در مورد زبانی قانونمند باشد و از سخن پراکنی و عوام فریبی خودداری گردد. زبانهای اروپایی امروز که از زبان لاتین کمک گرفته اند، امری غیره منتظره نیست، چرا که این زبانها با زبان لاتین کهنه و نو و مدرن از یک خانواده و از شاخهءِ "زبانهای پیوندی"محسوب میشوند. امّا زبان گفتاری و شفاهی تُرکی عضو از "زبانهای بهم چسپیده"است که ریشه تغییر نمیکند و پسوند میگیرند، بنا براین زبان پیوندی اروپایی و زبان بهم چسپیدهء تُرکی بطور کلی در یک گاتگوری قرار نمیگرند و دو جهان متفاوت هستند.

باید پذیرفت که زبان شفاهی تُرکی از شاخهء زبانهای چسپیده بیرون آمده و الفبای زبانهای: / فارسی، عربی/، سیریلیک/ و لاتین/ را انتخاب کرده است که هر سه از زبانهای پیوندی هستند. به همین مناسبت گنجانیدن اجباری زبان شفاهی و غیر دستوری و گرامری تُرکی را در قالب قواعد دستوری زبانهایی اروپایی با الفبای لاتین دچار مشکلات جدی است. توجه کنید به واژهء تُرکی Okul به معنای مدرسه، که از واژهء فرانسوی Ecole گرفته شده است. و یا کلمهء تُرکی Önder به معنی رهبر که از واژهءِ انگلیسی Leader گرفته شده است، اگر از زبان تُرکی واژه های مانند بالا و یا واژه های از زبانهای:، روسی، یونانی قدیم و جدید، ارامنه، انگلیسی، فرانسوی و سایر زبانهای پیوندی را بر داریم، آنچه باقی میماند زبان فارسی و عربی است. زبان تُرکی از نظر شفاهی و گفتاری هم تکامل یافته نیست، تا چه رسد به الفبا و و شکل نوشتاری آن.

کاظم ثانی

آقای کرمی شما پس از چند ماه غیبت با مقاله ای برگشتید که عنوان آن یک جیز است و محتوای آن 100 چیز. شما در این مقاله به همه چیز نظر داده اید و سوال مطرح کرده اید. من بعنوان شخصی علاقمند به جامعه شناسی و باستان شناسی و زبان شناسی به شما می گویم که هر زبانی اول شفاهی است و بعد نوشتاری می شود. زبان فارسی هم اینطور بوده است. زبان فارسی هم اول الفبا نداشته و بعد هم بعد از حمله مسلمانان عرب، خط عربی را پذیرفته است. آن چیزی را که شما خط فارسی می نامید، همان خط عربی است با تغییراتی جزئی در آن. زبان انگلیسی خط مخصوص به خود ندارد. از حروف لاتین استفاده کرده و خطی برای آن ساخته اند. آلمانی هم همینطور. سوئدی هم همینطور. ترکی هم مانند دیگر زبانها اول پیدایشش خط مخصوص به خود نداشته است. بعدها برای آن خط درست کرده اند که بحث من در آن مورد نیست که چگونه خطی بوده است. در ایران، ترکی زبانها به اجبار (اجبار

تاریخی) از الفبای عربی استفاده کرده اند (درست مانند فارسی). اگر به این دلیل که زبان ترکی خط عربی را پذیرفته است، پس اخ و تف است، چرا زبان فارسی که همان خط را پذیرفته خوب است و عالی؟ زبان ترکی در آذربایجان شوروی سابق، زمانی که هنوز قدرت سوسیالیستی کاملا تحکیم نشده بود، حروف لاتین را برای خود انتخاب کرد و بعدها به دستور استالین مجبور شد که الفبای سیریلیک را بکار ببرد و بعد از فروپاشی شوروی هم باز به حروف لاتین برگشت. اصولا وقتی ما از خط یک زبان صحبت می کنیم، عبارت است از مجموعه حروف و نشانه هایی که برای نوشتار بکار می برد. مثلا وقتی می گوییم خط انگلیسی، کاری نداریم که این خط از چه حروفی تشکیل شده است، یونانی، لاتین، رومی یا... در مورد فارسی و ترکی هم همینطور است. مثلا فارسی را در ایران با استفاده از حروف عربی می نوشتند و می نویسند. همین فارسی را در تاجیکستان با حروف سیریلیک می نوشتند و حالا هم با لاتین می نویسند. آیا به این دلیل فارسی یک زبان اخ و تف است؟ شما متاسفانه مسائل را خیلی سطحی می بینید و هیچ منطق علمی در مقالات شما وجود ندارد. همه اش شعار می دهید و توهین می کنید. شما به این دلیل که گویا ترکی الفبای مخصوص خود را ندارد، ترکها را بی هویت و... می نامید.

این توهین بزرگی است به مردم ترک زبان. شما به دلیل اینکه ترکی الفبای لاتین دارد، آن را مورد سرزنش قرار می دهید و آن را کوچک می کنید و ده ها توهین به ترکی زبانان و به قول خودتان به ترک تباران می کنید ولی بعد خودتان می نویسید که اگر برای فارسی حروف لاتین را بکار بگیریم، مشکلات زیادی حل می شوند. حالا ما کدام حرف شما را بپذیریم؟ اصولا انسانها برای راحتی خود تلاش می کنند. اگر برای زبان ترکی حروف لاتین را انتخاب کرده اند که مشکلات زیادی را از آنها حل کرده است و دیگر نه مشکل غلط نویسی دارند و نه غلط خوانی و نه مشکل تلفظ، این از هوش و فراست این مردم سرچشمه می گیرد نه از نادانی و عقب ماندگی و بی هویتی آنها. کاش جامعه ایرانی به آنجا برسد که خط لاتین را برای زبان فارسی و دیگر زبانها رایج در ایران انتخاب کنند. موضوع مهم در اینجا این است که حالا فرض بگیریم که زبان ترکی همین دیروز از خلا پیدا شده و خط شما آقای کرمی هم برای آن انتخاب شده و میلیونها انسان این زبان و خط آن را پذیرفته اند. حرف حساب شما چیست؟ آنها می خواهند با این زبان امورات خودشان را بگذرانند و با آن زندگی کنند. مگر شما قیم آن مردم هستید که به آنها بگویی که آن را نپذیرند؟ مگر شما کی هستید که به آنها ایراد بگیرید و اراده آزاد آنها را سرکوب کنید؟ گیریم که در همین آذربایجان تا همین دیروز زبان فارسی و یا آذری و یا طالشی رایج بوده است. امروز مردم آذربایجان می خواهند به این زبان و با همین خط عجق وجق عربی حرف بزنند و بخوانند و بنویسند و تحصیل کنند. حرف حساب شما چیست؟ بیایید و دو کلمه حرف منطقی و حسابی بزنید و آسمان و ریسمان را به هم نبافید.

آقای کرمی قرار بر این است که بحثی منطقی و قانونمند پیش برود و از سخن پراکنی و عوامفریبی خودداری گردد. پس لطفا این کار را نکنید. بحثی که من می کنم بر سر خط است و اینکه اگر زبانی خط مخصوص به خود را نداشته باشد، آیا آن زبان آنچنانکه شما می گویید، بد و اخ و تف است و به درد نمی خورد و یا ملتی نمی تواند از آن استفاده کند و آن ملت نمی تواند دولت خودش را تشکیل بدهد؟ شما یا فرق بین زبان و خط را نمی دانید و یا اینکه از سر ناتوانی مرتبط از این شاخه به آن شاخه می پرید. خط عبات است از مجموعه ای از حروف و نشانه ها که زبان را با استفاده از آن به صورت نوشتار در می آورند. این حروف و نشانه ها را می توان از هر جایی به عاریت گرفت و بهترینها را که برای آن زبان مناسب هستند انتخاب کرد. بحث ما بر سر گرامر نیست. اگر بود من به شما که هیچ آشنایی با زبان ترکی را ندارید می گفتم که زبان ترکی از نظر گرامری یکی از

قاعده مندترین زبانهای دنیاست. زبانی است که کمترین استثنا را دارد. برعکس، زبان فارسی از نظر گرامری یکی از بی قاده ترین زبانهاست و برای هر قاده ای که دارد، چندین استثنا دارد که هر استثنایی هم چند استثنا دارد و همانها هم استثنا دارند. یعنی از نظر گرامری، زبان فارسی بی قاعده و زبان استثناست. شما به من بگویید که این ایراد شما به زبان ترکی که خط مخصوص به خود را ندارد، چرا برای آن بد است و برای فارسی خوب است؟ این که این زبان از فلان خانواده است و آن زبان از بهمان خانواده، ربطی به مسئله خط ندارد. خط را با توجه به خانواده انتخاب نمی کنند. خط را بر اساس توانایی آن برای نمایش دادن ویژگی های یک زبان انتخاب می کنند (اگر قرار بر انتخاب باشد و نه بر تحمیل تاریخی و سیاسی و دولتی). مسلم است که خط عربی به زبان فارسی تحمیل شده است و با این زبان همخوانی ندارد. شما نمی توانید به این دلیل که زبان فارسی از <شاخه زبانهای پیوندی> است و زبان ترکی از <زبانهای بهم چسپیده> است برای آنها خط انتخاب کنید. شما بیایید و به من بگویی که چرا زبان فارسی که از خانواده زبانها هند و اروپایی است، باید خط یک زبان از خانواده سامی را داشته باشد. لطفا لغت شناسی را هم کنار بگذارید که برای خودش علمی است و دنیایی وسیع که ظاهرا من و شما هم اطلاعی از آن نداریم.

... بحث ما بر سر خط زبان ترکی و زبان فارسی است و ما راجع به زبانهای باستان ایران و زبان اوستایی و پهلوی صحبت نمی کنیم و خط آنها را مد نظر نداریم. آن چیزی که شما نوشته اید ربطی به زبان فارسی و خط فارسی ندارد. سنگ نوشته بیستون به فارسی نیست و هیچ فارسی زبانی آن را نمی تواند درک کند. گاتها هم به زبان اوستایی است. ارداویرافنامه هم همانطور که خودتان نوشته اید به زبان پهلوی بوده است و نه فارسی. این درست است که ایرانیان از دیرباز با خط آشنایی داشته اند و زبانهایشان دارای خط بوده است ولی زبان فارسی وقتی که پدید آمد مانند همه زبانهای دنیا بدون خط بوده است و چون همزمان با حمله اعراب مسلمان به ایران در ایران رواج یافت مجبور شد که الفبای عربی را بپذیرد. شما مسئله را درست متوجه نشده اید. بحث ما بر سر این نیست که گویا ایرانیان قبل از اعراب با خط آشنا نبوده اند بلکه بر سر این است که آقایکرمی ادعا کرده اند که خط فارسی خط مخصوص به خود را دارد و به همین دلیل خوب است و توانا و به به و جه جه و زبان ترکی خط مخصوص به خودش را ندارد و خطش را از دیگران گرفته و ناتوان است و به درد نخور و اخ و تف! و به درد یک ملت نمی خورد و نمی توان با آن دولت تشکیل داد.بحث بر سر ادعاهای بی پایه آقای کرمی است و من هم می خواهم بر آن متمرکز شوم و نمی خواهم وارد توانایی های زبان ترکی یا فارسی و یا زبانهای آرامی و اوستایی و پهلوی و غیره بشوم. چون به نظر من هر زبانی توانایی های خودش را دارد و هر انسانی با همان زبانی که صحبت می کند بهترین اندیشه های خودش را بیان می کند و توانایی لازم را دارد. البته هر زبانی اشکالات خودش را هم دارد و تا به حال زبانی بدون ایراد بوجود نیامده است. از شما هم دعوت می کنم وارد این بحث بشوید و اگر می توانید به من نشان دهید که زبان فارسی خط و الفبای خاص خودش را دارد و آن را از زبان دیگر به عاریت نگرفته و به همین دلیل خوب است و زبان ترکی چون خط و البای خاص خودش را ندارد و خطش را از زبان دیگری به عاریت گرفته بد است و به درد نمی خورد تا من هم با شما و آقای کرمی هم صدا شوم!

ولی زاده

طبق نوشته عباس اقبال تاریخ دان معروف ایرانی اجداد آریایی وقتی به نجد ایران آمدند خط و کتابت نداشتند. پس از تسلط به ملل صاحب خط مثل آرامیها-بابلیها-آشوریها اقوام مصری- و فینیقی یونانی در زمان دولت هخامنشی خط میخی و آرامی را از آنان اقتباس کردند. خط میخی را در کتیبه ها و خظ آرامی را در معاملات تجاری بکار گرفتند. تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی ص 263 پاراگراف سوم.خط میخی که دولت هخامنشی از دیگر ملل اقتباس کرده بود در اصل متعلق به سومریان بود. طبق نظر بخشی از اهل فن سومریان از اقوام اتصالی زبان بودند. یعنی زبانشان ریشه زبانهای ترکی کنونی ا ست. اگر این نظریه صحت داشته باشد خط میخی کتیبه های هخامنشی اختراع اتصالی زبانان یعنی اجداد ترکهای امروزی ست.

خوب آقای کرمی، میدانید که معنی این جمله آن است که ، شما هم چیزی نداشتید. دقیقاً همان حرفی است که شما در مورد ترکها نوشته اید. پس ملاحظه میکنید که اگر قرار باشد مال من و شما بکنیم و یکدیگر را به نداشتن تمدن و فرهنگ محکوم کنیم ، هرکس برای خود تاریخی دارد و روایتی، که میتواند آن یکی را به بی تمدنی و بی فرهنگی و وحشیگری و مانند اینها متهم و محکوم کند. همانطور که هیتلر و نازیسم تاریخ برتر، انسان برتر، آریا از کره دیگر، قدرت من، فرمانروایی من ، خون و نژاد من تراشید و زمین را با خون ملیونها انسان بیگناه رنگین کرد. مسئله این نیست که چه کسی چی داشته. و از کجا میاید، و چه کرده. مسئله این است که فرهنگ و تمدن بشری متعلق به همه انسانهاست. خوب و بدش هم ما همه است. و ضعف و قوتش هم مال همه. بهتر است از قله "من"پایین بیایید و به "دشت"سبز و خرم "ما"برسید. جناب مرحوم هیتلر و موسولینی برای جامعه بشری از سرش هم زیاد است. دیگر نیازی به آن نیست که کسانی در جامعه ایران هم به نوچه گری آنها بپردازند. بهتر است همه انسانهای جامعه ایران را برای ساختن میهن واقعی، نه این میهنی که متعلق به هیچکس به جز فقیه و عواملش نست، فرا خوانی و مانند شاعر گرانمایه سیمین بهبهانی فریاد دراندازی که:«دوباره می‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش». و و طن را بسازی برای همه انسانها در برابری و گوناگونی شان. و آزادی و اختیارشان. .

رازی

عشیره‌پرستان جهان، متحد شوید! یک حسن سایت ایران گلوبال در این است که آدم با لایه‌ها و اقشاری از جامعه خودش روبرو می شود، که در شرایط عادی تماسی با آنها ندارد. واقعا یکی از بیپایه‌ترین بحثهایی که در اینجا می‌شود، چه در شکل فکل‌کراواتی و چه در شکل چارواداری آن، همین بحث مقایسه زبانها و اعتقاد به برتری این و پستتری آن زبان است. کسی که زبانی را الکن می داند، در واقع قائل به پست بودن انسانهایی است که به آن زبان حرف می زنند و به عبارتی یک "نژادپرست"است. البته ما در اینجا از برخی مسئولین ایران گلوبال با استناد به مادربزرگ محترمشان یاد گرفتیم که "الکن"حرف بدی نیست. ولی در جهان واقع فرقی نمی کند که کسی بگوید زبان ترکی (یا فارسی) الکن است، یا اینکه بگوید ترکها (یا فارسها) پستترند. هر زبانی در هر جای دنیا و با هر تعداد گوینده یک سرمایه بشری است و باید حفظ بشود و گسترش پیدا کند. زبانها هم مثل انسان

انسانها مراحل تکامل و اوج و حضیض دارند و در طول تاریخ متحول می شوند. در دنیا هیچ زبانی وجود ندارد که از اول دارای خط بوده باشد، از آن گذشته ریشه بیشتر خطهای نیمکره غربی برگرفته از الفبای آرامی است (که به عربها هیچ ربطی ندارد). زبان پارسی حتی در دوره کوروش هم دارای خط مستقل نبود و تازه داریوش بود که با اقتباس از خط میخی ملتهای همسایه برای آن خط "اختراع"کرد. زبان فارسی آندوره حتی بدرد کارهای دیوانی هم نمی خورد، برای همین هخامنشیان از زبان آرامی و عیلامی استفاده می کردند. بعدها همین اتفاق برای خود زبان فارسی افتاد، یعنی از دربار عثمانی در آسیای صغیر تا دربار گورکانی در هند این زبان را به عنوان زبان دیوانی انتخاب کردند. ترکی هم تاریخ تحولات خودش را دارد و گذشته اش هرچه که باشد، امروز در حدی است که می تواند ادبیات طراز جهانی تولید کند. عشیره پرستان ترک و فارس بهتر است از پستوهای تاریخ بیرون بیایند و ببینند دنیا چقدر تغییر کرده و آن کسانی که مایه افتخار آنها هستند، دیگر به خاک و به افسانه پیوسته اند. باور کنید دنیا دیگر دنیای کوروش و آتیلا و عمر بن خطاب نیست. ما در قرن بیست و یکم هستیم

جناب آقای کرمی! شما اگر مایل به خواندن نظرات مخالف نیستید، می توانید از مسئولین سایت بخواهید بخش نظرات را زیر نوشته شما ببندند. من تنها نظرم را نوشته ام وشما را مخاطب قرار نداده ام و زیرا زمینه مشترکی برای گفتگو بین خودم و شما نمی بینم: من مدتها است که دنیای قبیله و عشیره را ترک کرده ام، ولی شما هنوز خودتان را (درست مثل عشیره پرستان ترک و کرد و عرب) با عشیره، نژاد و زبانتان تعریف می کنید. من خودم را و هویتم را چیزی برتر از این عوامل می دانم، بنابری این من و شما با دو زبان مختلف حرف می زنیم. با اینهمه این چند خط را نوشتم، زیرا شما مرا مخاطب قرار داده اید. بله! من قضاوت می کنم، اصلا این از خصوصیات انسان شهرنشین است که در زندگی روزمره اش در باره همه چیز قضاوت کند، با همه پدیده های دوروبرش درگیر بشود و نهایتا بدون وابستگی به قبیله اش را ه خودش را برود و حرف خودش را بزند، شما با این مشکلی

دارید؟ بحثهای مردمشناسی و زبانشناسی و تاریخ در یک چارچوب آکادمیک بسیار هم خوب هستند و لازم، ولی وقتی قاطی سیاست شدند، فاجعه می آفرینند. تئوری داروین مسلما از دستاوردهای بزرگ بشر است، ولی وقتی که با سیاست آمیخته شد، از دل آن داروینیسم اجتماعی (Socialdarwinism) بیرون آمد و با تبدیل به "به‌نژادی" (Eugenics) فاجعه آفرید. هم شما و هم مشابهان ترک و عرب و کرد بلوچتان انسانها را بصورت "گلّه"می بینید، حرف زدن از "ترکها"، "فارسها"، "عربها"و ... چیزی جز عشیره پرستی نیست، در قرن بیستم انسان دیگر از قید و بند عشیره و قبیله آزاد شد و تبدیل به یک واحد انسانی با هویت مستقل شد. انسان مستقلی که برای واکنشهای سیاسی و اجتماعی اش بدنبال همخون و همزبان و همنژاد نمی گشت، بلکه بدنبال "همفکر"می گشت، زیرا آنچیزی که او را از دیگران متمایز می کرد "فکر"ش بود. با این حساب، شما اگرچه همزبان من هستید، ولی من اورهان پاموک ترک را به خودم نزدیکتر احساس می کنم و همینطور نجیب محفوظ عرب را. شما و خیل نویسندگان عشیره پرستی که در این سایت قلم می زنند هنوز هویت خودتان را با چیزهایی تعریف می کنید که در پیدایش آنها نقشی نداشته اید، گیرم که فارسها اشرف مخلوقات بشر بودند یا ترکها خدایان روی زمین، به ما چه؟ به مایی که امروز همه به یک اندازه در نکبت جمهوری اسلامی دست و پا می زنیم و تمام هنرمان این است که تقصر فلاکتمان را به گردن فارسهای شوینیست، ترکهای ویرانگر و عربهای خونخوار بیندازیم. روی خطاب من با شما نیست، من با همه آنهایی حرف می زنم که هر موضوعی را به ترک و فارس و ... مربوط می کنند؛ آیا واقعا از اینهمه عقبماندگی دچار تهوع نمی شوید؟

yenilik 

""تقاضا ئی از جناب کرمی برای رسیدن به فرهنگ آریائی پاک ""مستحضرید که جامعه فارسی‌، هنگام خواب، از کلمات ترکی ""دشک، بالش ""استفاده کرده و سر بر بالین میگذارند، وقتیکه از خواب بیدار می‌‌شوند، دست و صورت را شسته با ""هوله ""که واژهٔ ترکی است، صورتشان خشک میکنند، هنگام نوش جان کردن صبحانه، ناهار، شام از کلمات ترکی ""بشقاق، قاشق، چنگال، استکان، قابلمه و هکذا ""استفاده کرده و پختنیها و آشپزیشون را نیز در ""اجاق ""که واژهٔ ترکی است انجام می‌‌دهند، اگر نیازی به دوخت و دوزی نیز باشد از واژگان ترکی ""سنجاق، قیچی ""استفاده میکنند، هنگام خطاب قرار دادن همدیگر از ""آقا، خانم ""استفاده میکنند که ترکی است، در ""خانه و اتاق ""زندگی‌ میکنند که واژگان ترکی است، لطف کنید به جامعه فارسی‌ بگوئید که از امروز ""نخوابند، ندوزند، نپزند، نخورند، نپوشند، نشویند، زندگی‌ نکنند، تا هیچ نیازی به واژگان ترکی نداشته باشند.
------------
جهت اطلاع خواننده :
خط های باستانی ترکی
گرد آوری از : بهرنگ
«

«برای نگارش زبان‌های مختلف ترکی در طول تاریخ الفبا‌های مختلف بکار گرفته شده‌است. الفبای اورخون ، الفبای اویغور، الفبای عربی, الفبای عبری ( ترکان یهودی کارائیم و خزر)، الفبای لاتین و الفبای سیریلیک اما هم اکنون اکثر زبانهای ترکی از الفبای لاتین استفاده می‌کنند یا در حال تغییر خط رسمی خود به لاتین هستند. قابل ذکر اینکه بعد از ظهور دین مبین اسلام به علت گرایش سریع قوم ترک به دین اسلام و به احترام خط قرآن وبه علت دشواری نگارش خطوط فوق خطوط ترکی باستان اعم از اویغور و اورخون و عبری” ترک‌ها خط اشان را به عربی تغییر دادند.
ولی جمهوری‌های تازه استقلال یافته شوروی سابق و دیگر کشورهای ترک از خط ترکی لاتین که هم آسان و هم به روز است استفاده می‌کنند.

اولین خط جهان به نام خط میخی توسط سومری‌ها که همان ترک‌های قدیم رو تشکیل می‌دادند اختراع شد.

۱-الفبای اورخون (گؤک تؤرک=ترکان آسمانی) Göktürk Alfabesi

2-الفبای اویغور Uygur Alfabesi

3-الفبای عربی Arap Alfabesi

4-الفبای لاتین Latin Alfabesi» به نقل از : یاشار نیازی


بخشی از لغات مشترک سومري- تركي

 

معني فارسي واژه

تركي

سومري

جّد

Baba / ata

Ad(adda)

زوزه كشيدن

Ulamak

Ilu

گرما

Isı

İzi

خانه

Ev

E

آهن

Demir

Tibir

شاهزاده زن

   Ece اِجه

Egi

بهم زدن كندن ونظايرآن

Eşmek

گذاشتن

Koymak

Ku

نقره كار

Kuyumcu

Ku

چاق

Şışko

Gisko

قائم

Dimdik

Dim

گفتن

Demek

De

ايستادن

Durmak

Duru

دويدن

Koşmak

Kuşu

خنده رو

Güleş

Güleş

سوراخ كن-درل

    Burgu بورقو

Bur

تبر

Balta

Bal

طناب

İP

İb

بزرگ- محتشم

Ulu

Ulu

پروانه كن

UÇوUŞ

كي ؟ چه كسي

Kim

Gim

مادر

Aba

Ama

كوه

Tağ, Dağ

Tag

آتش ,جرقه آتش

Kor

Gir

هيزم , چيزيكي براي آتش ميسوزد

Odun

Udun

خدا

Tengri , Tanri

Dingır


خط ترکی باستانی
خط سومری از اقوام اتصالی زبان: 
-
خط اورخون ترکی باستان -گئوگ ترکها:


-خط و زبان تركي اويغوري:سده 5 م. تا 15م. 



---------

تمام شد، تبریز دیگر برایتان تاریخ نخواهد نوشت

$
0
0

 

در زندانی به وسعت ایران برای من سعید متین پور و البته دیگر زندانیان اسیر استبداد، ترانه هایی برای آزادی اند. فارغ از اینکه هر کدام از آنها دغدغۀ آمال و مطالبات و خواسته های خویش را دارند. تردیدی نیست که تهران و ایران در شکم استبداد هضم می شود. این استحاله شدن در بطن استبداد را هیچ کس بهتر از ما نمی تواند به فارس های محترم توضیح دهد. ما مثل صادق زیبا کلام یک شبه در پارک ائل گولو به مکاشفه و اشراق و آگاهی نرسیده ایم. ما سالیان سال در شکم استبداد چند لایه با بی کسی و تنهایی و نداری سوخته و ساخته ایم و به مبارزه با بی عدالتی ها پرداخته ایم. و البته این بدین معنا نیست که مبارزۀ فارسها برای رسیدن به دموکراسی برای ما ارزش ندارد. در این راه حساب ما با پان فارسیسم جداست. مثل اصول گرایان دینی هم نیستیم که خراب خلوت خام خویشند. آنها اول به نجات جهان بر می خیزند، بعدش که می بینند جهان می خواهد خود را از دست آنها نجات دهد به نجات ملت خویش روی می آورند و وقتی ملت را از فیلتر فتنه و توطئه و غرب زدگی می گذرانند می بینند که ملتی برایشان باقی نمانده و در حقیقت این خود آنها هستند که در دست ملت مانده اند. ما درک می کنیم که سایۀ سنگین ستم و استبداد با به حصر خانگی کشیدن امثال شریعتمداری و منتظری و موسوی و کروبی بر مردم گران آمد. سمبل های مبارزه ما و شما را بارها و بارها از بین برده اند، به حبس انداخته اند و اکنون نیز حریص تر از قبل دارند قلع و قمع مان می کنند. اما می خواهم یادآوری کنم که اگر شما هزینۀ مبارزه برای دموکراسی را با حصر و بند و اعدام و تبعید می پردازید ما علاوه بر اینها هزینۀ سنگین دیگری را نیز می پردازیم. ما زندانی کلیت مجموعۀ شما هستیم. زبان و فرهنگ ما در حصر خانگی است و دیوارهای این حصر را هر دو سوی جریان سیاسی شما بر دورمان کشیده اند. 
از سکوت تبریز دلخورید و آن وقت دوست دارید که ما از سکوت تهران در قبال مطالبات خویش خشنود باشیم؟ و ای کاش فقط سکوت می کردید. سکوت تبریز آزارتان ندهد بلکه به باز خوانی عمل هایتان وا دارد. سکوت تبریز مثل شمس تبریز است. تمام شد، تبریز دیگر برایتان تاریخ نخواهد نوشت. ي
شمس تبریز گوید:
- «من عادت نبشتن نداشته‌ام هرگز؛ سخن را چون نمی‌نویسم در من می‌ماند و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد». 
گر چه ما این عادت ننوشتن به زبان فارسی را سالهاست شکسته ایم تا شما جهان دیگری از زبان و هویت و زیبایی را ببینید و مثل ما از رویارویی و همزیستی با فرهنگ های دیگر نهراسید. شناخت ما از کم و کیف ادبیات و تاریخ و جامعۀ فارسی اندازۀ خود شماست و در مواردی بهتر از شما. اما آیا شما در این سالیان تسلط، در جهت شناخت زبان و هویت و فرهنگ ملت های دیگر گام برداشته اید؟ گمان نکنم. چون فقط به مانقورد سازی و آسیمیلاسیون اعتقاد دارید و سیر تاریخی تفکرات شما نشان دهندۀ این ادعاست. البته تلاش بعضی از روشنفکران شما در جهت برپایی حقوق و هویت ملت های دیگر قابل ستایش است اما آنها اندک اند و تاثیری بر سطوح بالای سیاست و فرهنگ ندارند.
ما وقتی مشغول نوشتن جدایی دین از سیاست بودیم شما شریعتمداری را به حصر کشیدید که مخالف آزادی و استقلال و دموکراسی است. بعدش چپ و راست و ناراست نسخۀ موجود را پیچیدید که خودتان نیز در پیچاپیچ آن وامانده اید اما این نیز درد ما نیست. درد امروز ما تجاهل خود خواستۀ بعضی هاست. می گویند اول به دموکراسی برسیم بعد در مورد شما حرف بزنیم. می گوییم لازمۀ رسیدن به دموکراسی در وهلۀ نخست قبول کردن سایر زبانها و هویت های دیگر است. شما اگر قالبی از هویت و مطالبات ترک ها، عرب ها و سایرین را نداشته باشید دموکراسی مد نظرتان محتوایی نخواهد داشت. آیا تنها زبان و نژاد و فرهنگ شما محتوای دموکراسی است؟ گفتمان برای دموکراسی یا دموکراسی برای گفتمان؟ اکنون که به لطف جهانی شدگی ارتباطات زمینه برای گفتمان هست چرا سکوت پیشه باید کرد؟ دموکراسی اخته شده به چه درد ما می خورد؟ نمی شود گفت که بیایید دموکراسی را از مرکز بیاغازیم.دموکراسی که عامل شکل گیری و تقویت تمرکزگرایی نیست. در غیر این صورت دموکراسی می شود همان "دئم قیراسی "شهر من.
می خواهم بدانم بین آنکه در ساختار قدرت، آزادی را بر نمی تابد با همین دموکرات هایی که آزادی را در لابلای گفتمان دموکراسی برای آیندۀ پس از استبداد گم کرده اند چه فرقی موجود است؟ هیچ از خود سئوال کرده اید که چرا قواعد حجت و برهان و دلیل شما ما را قانع نمی سازد؟ هیچ از خود سئوال کرده اید که چرا ما با هزار رنج و زحمت می خواهیم بدی ساختار قدرت شما را طی ادوار تاریخی تان - راجع به مردم عرب و ترک و سنی ها و سایرین - گوشزد کنیم؟ و آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...
چرا ما در همزیستی با شما احساس خوشبختی نمی کنیم؟ دلایل خوبی اقتدار شما در به سعادت رساندن انسان هویتی کدام است؟ برای زبانشان مدرسه و دانشگاه باز کرده اید؟ نمادهای فرهنگی و باستانی شان را مثل تخت جمشید خودتان نگه داشته اید؟ اقتصادشان را رو به راه کرده اید؟ می توانید برای لحظه ای هم که شده چوب امر ونهی را کنار نهاده و خود را به لحاظ روانشناختی آماده سازید تا با نیمۀ پنهان و سرکوب شدۀ حقیقت روبرو شوید؟ می توانید این عادت منحوس متکلم الوحده بودنتان را که بدجوری به مطلق انگاری خودتان واداشته از بین ببرید؟ می توانید بشنوید؟ می شود از سیاست پیچاندن و طرد کردن و کوچک انگاری دست بردارید؟ که هر چه بر آن اصرار ورزید مطرود دیگران خواهید شد.
از احقاق حقوق، از زبان و فرهنگ ترکی، از زیبایی و رنگارنگی زبانها که می نویسیم به پان ترکیستی بودن، به خشونت طلبی، به قوم گرای عقب مانده و مهجور و ...محکوم می شویم. غرق شدن و زیستن در زوایای زبان و فرهنگ خویشتن فلاکت نیست بلکه فلاکت وقتی ظاهر می شود که جلوی آن را بگیریم. ما خود حاضر نیستیم که زبان و فرهنگ شما کوچک ترین آسیبی ببیند و عملکرد تاریخی ما گواه این ادعاست. آسیب های سیاست و فواید آن را به هنگام پرداختن به مقولۀ فرهنگ می شناسیم و اتفاقا هیچ کس بهتر از آزربایجانی ها نمی تواند مفاهیم فرهنگ و سیاست را تشریح کند، چون آزربایجان درد ها و دلخوشی هایش را در این دو اقلیم آزموده و آب دیده شده است. در بحث بین شما و سایر ملت های دیگر این شما هستید که بدهکارید پس با ادبیات طلبکارانه با ما حرف نزنید. به پرداخت بدهی هایتان بیندیشید پیش از آن که ورشکست شوید.

سجن ما یکی است اما جنس ما یکی نیست. رفتار خشن شما با زبان نرمتان هماهنگ نیست. در سخن از ساخت فرهنگ سرا تا گشودن مدرسه برای زبان های دیگر و ... می گویید اما در عمل به جان جلوه ها و نمادهای فرهنگی و هویتی ما افتاده اید. دنیا و ما و شما خوب می دانیم که اشغال قاراباغ در مسکو و تهران کلید خورد از ترس از دست دادن تبریز. دنیا و ما و شما خوب می دانیم که دریاچۀ ارومیه نخست در اتاق فکر شما خشکید. و این روزها دوباره بر گشته اید سر جای اول. چرا تبریز سکوت کرده است؟ در این سئوال یک حقانیت ناگفتۀ تاریخی نهان است. شما ناخواسته بر این واقعیت تاریخی صحه می گذارید که تبریز پایتخت سیاسی آذربایجان است و سکوت و فریادش تاثیرگذار.
تبریز وقتی از آغوشتان سر خورد و افتاد که مرز کشی هویتی تان با حذف فعالان فرهنگی و سیاسی آن آغاز گشت. تبریز لحظه ای از آغوشتان سر خورد و افتاد که در ماجرای خرداد به سرکوبش برخاستید. تبریز هم توهین شنید و هم سرکوب شد. تبریز وقتی از آغوشتان سر خورد و افتاد که نماینده اش را تنها به دلیل ترکی حرف زدنش از راهیابی به مجلس باز داشتید. البته برخلاف شما ما معتقدیم تبریز سکوت نکرده است. فریادهای تبریز را نمی شنوید؟ واقعیت این است که تبریز این بار به نفع خودش سخن آغاز کرده و به ضرر شما سکوت بر گزیده. تبریز از نژادپرستی و تبعیض و بی عدالتی و دروغگویی تهران خسته شده است. تبریز همزمان با شهریار به حیدربابای خویشتن برگشت.
"تهرانین غیرتی یوخ شهریاری ساخلاماغا
قاچمیشام تبریزه قوی یاخشی یامان بلله نسین"
( تهران غیرت نگهداشتن شهریار را ندارد، از این روی به تبریز پناه آورده ام. بگذار خوب و بد مشخص شود.)
انسان حکومتی و اپوزیسیونی شما نازش زیاد است، خیلی زیاد. تبریز یک عمر نازتان را کشید. ستارخانش را داد بغلتان که بروید به جنگ استبداد. تمام که شد حوصلۀ پس دادن ستارخان را نیز نداشتید و همانجا مستبدانه دکش کردید.آغاز و پایان تاریخ برای شما شده است مشروطۀ مشروعه که سرانجام به مشروعۀ مشروطه تبدیل شد و شرع و شرطتان تاج برداشت و عمامه گذاشت.
برای ما و هویت های به قول شما غیر خودی ، شرایط استبداد همان است که بود. شما نمی خواهد اولویت های ما را بنویسید و مدام ور گوشمان ورد بخوانید که اول تهران بعدش دیگر شهرها. اولویت اول ما زبان و شهر خودمان است. این چه تعریف وارونه ای از هویت است که ارائه می دهید؟
تبریز حالاوقتی برای استحاله و یکسان سازی شما ندارد. تبریز فقط برای خودش که نیست. تبریز اکنون سرش شلوغ است چون که به پایتختی برای هویت جویان جهان تبدیل شده است. می خواهیم مفردات پریشان و مستحیل هویت را جمع ببندیم و از ترکیب سلطه پا بیرون نهیم. تبریز با شما نه قهر است و نه آشتی. فیفتی فیفتی. که اگر قهر باشیم خشونت و توپ و تانک بارمان خواهید کرد و هویت را به تروریسم خواهید چسباند. و اگر آشتی باشیم انتظار خواهید داشت که پیشمرگ و سپر بلایتان باشیم مثل همیشۀ تاریخ. تبریز سمت نگاهش را عوض کرده است و اینبار با جهان حرف می زند.
"...شعشعه عرشی است مر تبریزرا..."
مکتب تبریز چهرۀ واقعی خود را از زیر آوار سلطه و هجمه و ستم و آسیمیلاسیون بیرون می کشد و قمپزهای امثال جواد طباطبایی ها که سعی دارند چهره ای مجعول از مکتب تبریز ارائه دهند را هیچ می انگارد. تفاوت نگرش ما وشما به اندازۀ تفاوت زبان هایمان است. روش شناسی مردمی ما با روش شناسی مردمی شما تفاوت دارد. جامعه شناسی شما مبتنی بر تحریف و سانسور واقعیات اجتماعی در خصوص ملت های غیر فارس می باشد. از قبول این واقعیت مسلم گریزانید که مکتب تبریز مستقل از بافته ها و یافته های شماست. زبان مکتب تبریز که فارسی نیست. زبان مکتب تبریز ترکی است. حوصله اش را دارید که تعریف مکتب تبریز را این بار از زبان ما بشنوید و یا اینکه از همین پرسش آغازین به جستجوی دلایلی برای انکار و حذف بر خواهید خاست؟
ما مردمی هستیم که با شعر وموسیقی خویش دنیا را عاشقانه ستوده ایم و صلح و محبت را پیشۀ دیرینۀ خود ساخته ایم. ما عاشق همۀ زبان ها و ملت ها هستیم و چه دلیلی بهتر از تاریخ دراز همزیستی ما با شما. تبریز عاشق است، مجنون است و کرم و خان چوبان و نسیمی ... تبریز اندازۀ همۀ تراژدی های جهان اندوه در دل دارد از این عشق. وقت آن است که جهان روایت این عاشقی را به تصویر بکشد.

---------------------------

توضیح: طبیعی است که روی سخن بنده در این نوشتار با کسانی است که با هزاران بهانه در پی انکار و حذف و سرکوب هویت جویی اند. حالا در هر مقام و جایگاهی که هستند. با احترام.

levayi.mohammad@gmail.com

 

در مورد «ایران نه افغانستان میشود، نه عراق و نه سوریه» از خانم آزاده سپهری

$
0
0

مطلب خانم آزاده سپهریدر همین صفحه هست میتوانید مراجعه کنید و تمامش را بخوانید. خلاصه کلامشان این است که آنها که میگویند در صورت فروپاشی جمهوری اسلامی ایران مثل افغانستان، عراق، و سوریه خواهد شد ترس شان بی پایه است و خطر اصلی در سیاستهای قومی جمهوری اسلامی است که در نهایت به تجزیه کشور می انجامد.

من میپذیرم که سیاستهای جمهوری اسلامی ایران بر باد ده است. روی آن بحث خواهم کرد. اما آنچه را که من با آن مشکل دارم نوع برخورد خانم سپهری با موضوع است.  برخورد ایشان هنوز یادآور برخوردهای رجزخوانی اوایل انقلاب است تا برخوردی علمی و منطقی. من فکر میکنم که ایشان نیز مانند بسیاری دیگر از هم میهنان صاحبنظر بطور ناخودآگاه این روش را پی میگیرند. حال به نوع برخورد ایشان بنگریم:

از نظر ایشان کسانی که با نظر ایشان مخالفند، یعنی کسانی مانند من که عقیده داریم که فروپاشی جمهوری اسلامی موجب تجزیه کشور میشود:

1- خواهان تدوام عمر جمهوری اسلامی  هستیم و یا

2- توانایی درک واقعیات کشورهای گوناگون را نداریم.  

حال طرف مقابل میماند که آیا اینجا با شخص خانم آزادی سپهری در بیافتد که به شخص ایشان اثبات کند که والله تالله ما هم دوکلمه سیاست و جامعه سرمون میشه و فقط شما نیستید،.. یا این که با نظریه ایشان پیرامون امکان تجزیه کشور برخورد کند. خب، من بخش اثبات توانایی سیاسی ام را به شخص ایشان درز می گیرم به این امید که دوستان دیگر نیز در برخوردهایشان ناخودآگاهانه و در اثر عادت از سلاح «انگ» استفاده نکنند.

و اما برخورد با نظریه شان. این نوع برخورد به مسائل ایران در سطح کلان و بزرگی مانند فروپاشی نظام حاکم بر کشور و کار را تا این حد ساده گرفتن مرا باز یاد برخوردهای اوایل انقلاب میاندازد. میلیونها ایرانی که از پیامدهای عمل شان نا آگاه بودند و خیال میکردند که همانگونه که دو بعلاوه دو میشود چهار، اگر شاه برود و امام بیاید همه چیز مطابق دلخواه از آب در خواهد آمد به خیابانها ریختند و این بلا را به سر خود آوردند. در حالیکه اگر نگاه موشکاف و عقل سنجشگری بود، با یک نگاه به اهداف گروههای انقلابی و نوع نگاه و برخورد آنها به سرکار آوردن رژیم مورد نظرشان میشد خطر فردای انقلاب را حدس زد و انقلاب نکرد. انقلابیون این خطر را بسیار ناچیز پنداشتند. خطر این که حزب توده، جبهه ملی، سازمان مجاهدین و فداییان خلق، و از همه مهمتر آخوندها هرکدام می آیند که در آینده پس از رژیم شاهنشاهی همه تلاش شان را تا دم مرگ برای رسیدن به رژیمی که مناسب مردم ایران میدانستند بکار ببرند و در این راه از تجزیه و بهمریختن کشور هم واهمه ای ندارند.  کمترین حدسی که میشد زد این بود که ایران فردا گرفتار درگیریهای مسلحانه گروهها خواهد شد. این که درگیری های گنبد و کردستان توسط حکومت مرکزی سرکوب شاد هیچ ارتباطی به مقوله چگونگی سیاست  و عامل مردم در جامعه ایران ندارد بلکه فقط و فقط قدرت سرکوب رژیم بود که کشور را یکپارچه نگهداشت. برای جدایی از دولت مرکزی نیازی نیست که حتما حکومت مرکزی ظالم باشد که بهانه ای بدست جدایی طلبان بدهد. مگر در کانادا حکومتی ظالم بر سر کار است که بخش عظیمی از مردم ایالت کبک خواهان استقلال هستند؟ مگر حکومت مرکزی عراق یا افغانستان ظالم هستند که همین امروز هم بخشهایی از این کشورها خواهان جدایی هستند؟  جنگ سنی و شیعه در این کشورها ارتباطی با غیر دمکراتیک بودن دولت مرکزی ندارد.  در قبل از انقلاب بسیاری اما این خطرها را در نطفه دیدند اما با بی مسئولیتی تمام گفتند انشالله گربه است.  گفتند بگذارید شاه برود ما باهم کنار می آییم. حال چه کسی قدرت را در دست میگیرد قرار بود فردای انقلاب تسویه حساب شود. همه میدانستند. اما قضیه را خیلی هم راحت گرفتند: ای بابا.. فوقش یه مختصر درگیری میشه و چندتا آخوند رو از درختهای خیابان پهلوی اویزون میکنیم حله..! اما حکومت گران فعلی یکی از آن گروههای پس از شاه بودند که بر دیگران پیروز شدند و قدرت را بدست گرفتند دارهایشان را در زندانهای کشور برپا کردند. پس از آنها مجاهدین خلق احتمال بدست اوردن قدرت را داشتند. خطری بمراتب ویرانگرتر از آخوندها.

سخنی که امروز از زبان خانم سپهری و دیگرانی که مانند ایشان میاندیشند میشنویم که «در فردای جمهوری اسلامی اتفاقی نمیافتد و ایران سوریه و عراق و افغانستان نیست» یاد آور ماههای قبل از انقلاب است. به همان بیخیالی.  حال اگر بگویید روی چه حسابی این سخن را میزنید دلیلی ندارند که ارائه کنند. بلکه میگویند که اگر جمهوری اسلامی بماند خطر تجزیه بیشتر است. این پاسخ آن سوال نیست. سوال این است که چه دلیلی دارید که اگر جمهوری اسلامی سقوط کند اتفاقی نمی افتد و چه عواملی در جامعه سیاسی  و تفکر سیاسی ایران حضور دارد که آن را از سه کشور یاد شده متمایز میکند؟ امیدوارم که خانم سپهری یا دوستان دیگر پاسخی بر این سوال داشته باشند که بتوان در موردش بحث کرد.

فعلا که همانگونه که گفته شد در افق تجزیه ایران زیر حکومت جمهوری اسلامی با همه سیاست های غلط قومی اش  پدیدار نیست. پس برویم سر این بحث که اگر جمهوری اسلامی سقوط کند چه رخ میدهد.

خب .. اگر جمهوری اسلامی در یک رفراندم کنار برود خطر تجزیه کشور و جنگ داخلی به کمترین حد خود خواهد رسید. اما فرض فعلا بر این است که جمهوری اسلامی در اثر رویدادهایی مانند انتخابات سال 88 دچار فروپاشی شود.  

  من بقیه خطرها مانند آنچه که در کردستان و گنبد در اوایل انقلاب رخ داد را در این سناریو فعلا درز میگیرم. آنچه که تن مرا میلرزاند اما سیل تروریستهای نا آرام و طالبان صفت از پاکستان و عربستان و آفریقا برای کمک به «برادران سنی  بلوچ» یا برادران سنی عرب خوزستانی است که به ایران سرازیر خواهند شد. دوستان مخالف این نظر آیا تضمینی دارید که چنین نخواهد شد؟ تضمین من این است که این اتفاق در افغانستان و عراق و سوریه در حال انجام است. ما چه امتیازی نسبت به این کشورها داریم که کشورمان دچار هرج و مرج نشود؟ حتما باید این اتفاق بیافتد که باورمان بشود که ایران ما هم براحتی قابل از هم پاشیدن است؟ و اگر سیل این بزهکاران حیوان صفت به کشور ما سرازیر شود، سر دوتا بلوچ و کرد را به وعده بهشت شیره بمالند که با چند کامیون تی ان تی در تهران انفجار انتحاری براه بیاندازند تکلیف چیست؟  و پس از تحمل یکی دوتا از این اتفاقات رگ غیرت برادران شیعه بجوش بیاید و بدون اطلاع دولت مرکزی سر چند بلوچ و کرد را ببرند و در یوتوب نشان بدهند... چیه عزیز؟ خیال میکنید درکشور شما این اتفاقات نمی تواند رخ بدهد؟ جراتش را دارید ریسکش را بکنید؟ آیا همان یک شکر بنام انقلاب 57 که بیخیال خوردیم برای عبرت گرفتن از اتفاقات غیرمنتظره زندگی کافی نیست؟ اتفاقاتی که هنوز که هنوز است باورمان نمیشود که رخ داده و خواهد داد؟ تجربه من نشان میدهد که به همان راحتی که آبی به لانه مورچکان میتواند هزاران شان را ناکار کند، جوامع انسانی که مثل همان لانه مورچه آرام بنظر میرسند نیز میتواند دچار ازهم پاشیدگی و مرگ شود. از جنگ های جهانی اش بگیر تا جنگهای داخلی ویرانگر. فقط چندتا پل ارتباطی راه آهن و جاده ای را منفجر کنند کالا در تهران کمیاب میشود و مردم به گرسنگی خواهند افتاد.  

آیا میدانید که همین آمریکا برای در افتادن با چندتا طالبان پابرهنه و سلاحهای زپرتی شان روزانه نزدیک به یک میلیارد دلار دارد خرج میکند و زیرش زاییده و دارد دمش را میگذارد لای پایش و میگریزد؟ و پس از این همه خرج و تلاش و کشته ها.. تازه میگویند افغانستان میرود که برای دهه آینده دوباره بدست طالبان بیافتد؟

نه عزیز.. من حضوردسته بیل این جمهوری اسلامی را با تمامی خار و زهرش در باسن مبارک دارم تحمل میکنم. اما زنده میمانم. بهتر از آن است که آن دایناسورها از در و دیوار به کشورم بریزند و با یک ضربه پشت همان بیل مغزم را بهم بریزند. فعلا تحمل میکنم تا به وقتش. ما اسکندر و عرب و مغول را که بمراتب دسته بیلهایشان کلفت تر بود تحمل کردیم و با همان بیل به سرشان زدیم. اینها که مشتی آخوند هستند که از سایه خودشان هم میترسند. باید صبر داشت که از این صبر ضررش به مراتب کمتر از آن عجله هاست

Viewing all 3081 articles
Browse latest View live